{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام=)سایه مافیا

نام=)سایه مافیا


### پارت هفتم: بازگشتِ سایه

روزها در سکوتِ سنگینِ عمارت گذشت و بالاخره روز موعود فرا رسید؛ روزی که جونگ‌کوک برمی‌گشت. لیها طبقِ دستوری که داده شده بود، لباسِ ابریشمی را پوشید، اما در انتخابِ رنگ، راه خودش را رفت. او از رنگ سفید متنفر بود و آن لباس را به رنگ مشکی انتخاب کرد؛ مشکی، رنگی که به دنیایِ حالا تاریک و پر از ابهامِ او بیشتر می‌آمد.

صدایِ موتورها در حیاط پیچید و لحظاتی بعد، جونگ‌کوک وارد شد. او پیراهنی مشکی به تن داشت که چند دکمه‌ی بالایی‌اش باز بود و آستین‌هایش تا آرنج بالا زده شده بود؛ ظاهری که در عینِ بی‌نظمی، خیره‌کننده و قدرتمند بود. لیها در راهرو ایستاده بود، دست‌به‌سینه با نگاهی نافذ که پشتِ تارهایِ مویِ رها شده بر صورتش پنهان بود، به او خیره شد.

وقتی جونگ‌کوک از کنارش عبور می‌کرد، ایستاد. بدونِ اینکه حرفی بزند، دستش را جلو آورد و با ظرافتی غافلگیرکننده، موهایِ لیها را از جلوی چشمانش کنار زد و پشتِ گوشش گذاشت. گرمایِ انگشتانش روی پوستِ لیها نشست. جونگ‌کوک مکثی کرد، نگاهی به رنگِ مشکیِ لباسِ او انداخت و بدونِ کلامی، با لبخندی که معنایِ خاصی داشت، از کنارش گذشت و واردِ عمارت شد.
لیها با غروری که در آن لحظه تنها سلاحش بود، سرش را بالا گرفت و واردِ سالن شد. هیچ‌گونه خجالت یا لرزشی در قدم‌هایش نبود. وقتی هیاهویِ بازگشتِ محافظان و همراهان خوابید و همه به اتاق‌هایشان رفتند، لیها با عجله لباس‌های رسمی‌اش را با لباس‌های راحتی تعویض کرد و به سمتِ نشیمن رفت.

جونگ‌کوک آنجا بود. او با دو جعبه‌ی کادوییِ کوچک روی مبل نشسته بود. با دیدنِ لیها، جعبه‌ها را روی میز گذاشت. برای تیهونگ یک ساعتِ مردانه‌ی نفیس و گران‌قیمت خریده بود و برای لیها... یک گردنبندِ ظریف که مثلِ یک طوقِ زیبا، در جعبه می‌درخشید.

جونگ‌کوک نگاهی به لیها انداخت و گفت:
«رنگِ مشکی... انتخابِ خوبیه. بهت می‌اد.»

لیها به گردنبندِ داخلِ جعبه خیره شد. می‌دانست این گردنبند نه یک هدیه، بلکه نشانی از مالکیتِ اوست. او در آن عمارت، در حالی که هدیه‌اش را می‌گرفت، بیش از همیشه حس کرد که واردِ بازیِ خطرناکی شده که پایانش در دستِ مردی است که اکنون با لبخندی سرد، به او خیره شده است.
دیدگاه ها (۱)

**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**عمارت غرق در صدای موسیقی و خنده‌ه...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۶: فراتر از غرور (پایان)نیمه شب ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

MY LESSON

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

فیک تهکوک وارث زار

🖤 OBSESSION | وسواس پارت چهارم: مهمان ناخواندهساعت ۱:۰۶ بامد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط