{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👇 👇

👇 👇
اعتراف میکنم....


💙 اعتراف میکنم یه بار از تراسمون(طبقه پنجیم) رو سر شوهر طبقه پایینمون یه عالمه یخ انداختم خورد تو سرش آخرشم نفهمیدن کار من بود 😄
💙 اعتراف میکنم یه بار گوشیِ دبیر ریاضی رو کش رفتیم اونقدر رمز زدیم آخر سوخت 😶
💙 اعتراف میکنم یه بار تو عروسی رو دامن عروس مارمولک پارچه ای انداختم خودتون تصور کنین چی شد 😄
💙 اعتراف میکنم یه بار تو لیوان قهوه معلما قرص اسهال انداختم (به کسی نگین) 😄
💙 اعتراف میکنم یبار تو اردوگاه ( یه اکیپ ۴ نفره بودیم) بودیم با یه دخترای دیگه دعوامون شده بود رفتیم کفشاشونو از دم درشون برداشتیم رفتیم انداختیم پشت کوه (پشت اردوگاه یه کوه بود پشتش هم یه جور دره مانندی بود البته اونجا فنس کشیده بودن از روشون پرت کردیم افتادن تودره) آخرشم مارو بردن دفتر انقد گفتیم‌کار ما نبود باور کردن آخرشم با دمپایی رفتن خونشون 😂 😂
💙 اعتراف میکنم (کلاس ۴ بودیم و سه نفر بودیم) وقت آزاد داشتیم معلم نبود رفتیم تو باشگاه مدرسه احضار روح کنیم یه شمع روشن کردیم من طرف چپ بودم یکی وسط یکی راست بعد چشمامونو بستیم وسطی گف ای روح اگر وجود داری مارا بترسان بعد من پریدم رو پهلوش یه جیغی زد 😂 ناظم اومد گف چه خبره
دیدگاه ها (۳۸)

دوست دختر کوچولوی من

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

★ازدواج اجباری...p³سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!اصلا نفهم...

پارت ۳۳

اگه رفتید مدرسه بیاید تعریف کنید چه جوری گذشتت✨🤧 به من که ام...

بابابزرگ: ساعت عقد ۰۰ : ۴ فهمیدین دلم نمیخواد حتی یک دقیقه ه...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p16از رستوران خار...

p2☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونارفتم که اماده بشم اون دوتا اسک...

تکپارتی نامجون کریسمس داشتم برای شب کریسمس آماده میشدم که جش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط