{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

In the Embrace of Darkness

In the Embrace of Darkness

PART 4 |

درهای عمارت بسته شدند.

صدای بسته شدنشان در تالار پیچید و جونگ‌کوک برای چند لحظه به در خیره ماند.

+...خب.

نگاهی به تهیونگ انداخت.

+حالا که دیگه راه فراری ندارم، حداقل میشه بهم بگین دستشویی کجاست؟

تهیونگ بدون هیچ واکنشی نگاهش کرد.

_

جونگ‌کوک آهی کشید.

+باشه، فهمیدم. اینجا کسی روابط عمومی نخونده.

مردی که او را به عمارت آورده بود، لب‌هایش را به هم فشرد تا خنده‌اش نگیرد.

تهیونگ متوجه شد.

_ مشکلی داری؟

مرد فوراً صاف ایستاد.

+خیر، قربان!

_ پس چرا داری می‌خندی؟

+نمی‌خندم، قربان!

جونگ‌کوک دستش را بالا برد.

+من می‌خندم. اگه خواستین یکی رو مجازات کنین، من حاضرم مسئولیت خنده‌هام رو بپذیرم.

تهیونگ نگاهش را به او برگرداند.

_ تو همیشه این‌قدر حرف می‌زنی؟

+نه.

تهیونگ برای اولین بار کمی آرام شد.

اما جونگ‌کوک ادامه داد:

+وقتی خوابم، حرف نمی‌زنم.

سکوت.

خدمتکار کنار پله‌ها سرش را پایین انداخت.

تهیونگ آهسته نفس کشید.

_ بیرون.

جونگ‌کوک به اطراف نگاه کرد.

+کجا؟

_ منظورم تو نیستی.

تهیونگ به مرد اشاره کرد.

_ تو. بیرون.

مرد با سرعت تعظیم کرد و از تالار خارج شد.

جونگ‌کوک با حسرت رفتنش را تماشا کرد.

+حیف شد. داشتم باهاش اخت می‌شدم.

تهیونگ چند قدم به طرفش آمد.

_ گوش کن، انسان.

+ جونگ‌کوک.

_ چی؟

+ اسمم جونگ‌کوکه. انسان اسم خانوادگی‌م نیست.

تهیونگ خیره نگاهش کرد.

_ اگر یک بار دیگه حرفم رو قطع کنی...

+چی میشه؟

هوای تالار ناگهان سرد شد.

شعله‌های شمع‌ها برای لحظه‌ای به رنگ آبی درآمدند.

سایه‌ای بزرگ پشت سر تهیونگ روی دیوار شکل گرفت؛ سایه‌ای با دو شاخ بلند و بال‌هایی که تا سقف می‌رسیدند.

لبخند جونگ‌کوک کم‌کم محو شد.

+...اوه.

تهیونگ نزدیک‌تر آمد.

_ حالا ترسیدی؟

جونگ‌کوک چند لحظه به سایه نگاه کرد.

بعد به تهیونگ.

+راستش؟ آره.

تهیونگ گوشه‌ی لبش را بالا برد.

اما جونگ‌کوک بلافاصله اضافه کرد:

+ولی بیشتر نگرانم که این شمع‌ها بیمه داشته باشن. اگه آتیش بگیرن، خسارتش خیلی میشه.

لبخند تهیونگ محو شد.

_ این انسان عقل نداره.

+دارم! فقط بعضی وقتا مرخصی میره.

---

چند دقیقه بعد...

جونگ‌کوک روی یکی از مبل‌های سیاه تالار نشسته بود و با دقت به سقف نگاه می‌کرد.

تهیونگ روبه‌رویش ایستاده بود.

_ حالا که توجهت جلب شده، خوب گوش کن.

جونگ‌کوک صاف نشست.

+بفرمایین.

_ تو دیگه در دنیای انسان‌ها نیستی.

+اینو از پنجره‌های عجیب و شمع‌های آبی فهمیدم.

_ اینجا قلمرو منه.

+ مبارکه.

_ من فرمانروای شیاطینم.

جونگ‌کوک سرش را کمی کج کرد.

+یعنی واقعاً شیطانی؟

تهیونگ با خونسردی جواب داد:

_ بله.

جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

+پس اون داستانایی که درباره‌ی شاخ و دم می‌گفتن...

تهیونگ نگاهش کرد.

_ چی؟

+هیچی. فقط می‌خواستم بدونم شاخاتون رو کجا می‌خرین.

تهیونگ چشم‌هایش را بست.

برای اولین بار در دویست‌وپنجاه‌وچهار سال زندگی‌اش، آرزو کرد می‌توانست یک انسان را با یک نگاه ساکت کند.

البته می‌توانست.

اما به دلایلی که خودش هم نمی‌فهمید، هنوز این کار را نکرده بود.

_ تو باید از من بترسی.

جونگ‌کوک این بار کمی جدی‌تر شد.

+ خب، می‌ترسم.

_ پس چرا رفتارت عوض نمی‌شه؟

جونگ‌کوک به کیسه‌ی خریدش نگاه کرد.

+چون اگه قراره آخرش اتفاق بدی بیفته، حداقل نمی‌خوام قبلش گرسنه بمونم.

تهیونگ چیزی نگفت.

برای یک لحظه، پاسخ جونگ‌کوک بیشتر از آنکه احمقانه باشد، عجیب به نظر رسید.

اما فقط برای یک لحظه.

_ کیسه‌ات رو بده.

جونگ‌کوک کیسه را محکم‌تر گرفت.

+چرا؟!

_ می‌خوام ببینم داخلش چیه.

+نه!

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

_ نه؟

+بله، نه! اینا حاصل زحمت‌های منه. خودم رفتم سوپرمارکت، خودم پول دادم، خودمم قراره بخورمشون!

تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.

+من فرمانروای جهنمم.

+منم صاحب نودلام.

سکوت سنگینی تالار را پر کرد.

تهیونگ آرام گفت:

_ نگهبان!

دو نگهبان فوراً وارد شدند.

' بله، ارباب!

_ این انسان رو به اتاقش ببرین.

جونگ‌کوک سریع بلند شد.

+اتاقش؟! یعنی اتاق خودم؟ با تخت و بالش و اینا؟

_ بله.

+حموم هم داره؟

_ بله.

+غذا چی؟

تهیونگ مکث کرد.

_ غذا هم داره.

جونگ‌کوک با رضایت سر تکان داد.

+خب، پس می‌تونیم درباره‌ی شرایط زندگی‌م مذاکره کنیم.

_ بیرون!

+چشم، ارباب بداخلاق!

جونگ‌کوک به طرف در رفت.

دو قدم مانده به خروج، برگشت.

+راستی، می‌تونم بهتون بگم ته؟

تهیونگ بی‌حرکت ماند.

_ چی؟

+ته. کوتاه‌شده‌ی تهیونگ. صمیمی‌تره.

تهیونگ با صدایی یخ‌زده گفت:

_ نه.

+ باشه، ته.

و قبل از اینکه تهیونگ بتواند چیزی بگوید، از تالار بیرون رفت.

---

اتاق مهمان؛ یا همان زندان لوکس
...
دیدگاه ها (۰)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

معامله p14درِ اتاق با عجله باز شد.پزشک وارد شد و بلافاصله کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط