{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت یک:ای یو:

#پارت یک:ای یو:


درد داشت......فقط.....درد هیچیرو حس نمیکرد حتی نمیدونست چیکار کرده که این مرد اینهمه کتکش میزنه
فقط میدونست خودش مهم نیست.........فرزندش مهم تره
با بی جونی دست راستشو بالا اورد و روشکمش قرار داد میدونست تاثیری نداره اما بازم به عنوان مادر تنها کاریه که
میتونه انجام بده
باید سعی میکرد بیدار بمونه وگرنه خدا میدونست چه بلایی سر پسرش میاد تو دلش دعا میکرد ناهی هرکجا
هست برسه تا نجاتش بده
اگه این بچه نبود خودشو زودتر راحت میکرد ولی باید زنده میموند حداقل کاری که میتونست برای بچش انجام بده
درب اتاق فرمانروا با صدای بدی به دیوار برخورد کرد و باعث شد نامجون دست از کتک زدن ای یو برداره
با دیدن شخصی که توی چهارچوب در نفس نفس میزد فقط تونست لبخند محو و کوتاهی رو مهمون لبای ترک خوردش کنه
اون شخص ناهی بود تنها شخصی که تواین کاخ نحس بهش اهمیت میداد ولی با صدای داد بلند ناهی
رشته افکارش پاره شد
ناهی:چه غلطی میکنی لعنتی؟
اما نامجون با همون پوزخند حرص درارش بهش خیره موند
ناهی قدمی به جلو برداشت و دستشو بالا برد تا محکم بزنه تو صورت نامجون.....نامجون با دیدن این حرکتش
پوزخندی زد و به سمت در خروجی راه افتاد ناهی ام مثل همیشه دادی از سر حرص عصبانیت زد
و خواست بره تا شوهرشو(: خفه کنه اما با یاد آوری ای یو سریعا برگشت و به سمت ای یو رفت
ناهی:حالت خوبه؟
ای یو سرشو به نشونه تایید تکون داد بدنش درد نمیکرد اما قلبش از اینهمه ظلم چرا................
با اشاره ناهی خدمتکارا جلو اومدن و خیلی ارون جسم نحیفشو روی تخت قرار دادنو لباساشو عوض کردن
و همینطور خبر کردن طبیب........
صورت سفید و زیباش حالا پراز جای زخم و شلاق بود و گردن باریکش پراز جای دندون
اما هیچکودومو حس نمیکرد فقط میخواست طبیب بگه بچش سالمه همین و بس.....،.......
یوری با احتیاط دستشو روی شکم ای یو تکون میداد تا بلکه ببینه ایا فرزندش نبض داره یا نه..........
با حس نبض ضعیف زیر دستش نفس راحتی کشید و با خوشحالی به ای یو نگاه کرد
اما نبض ضعیف بود و اگه فرمانروا همینحوری ادامه میداد به احتمال زیاد هم ای یو و هم فرزندشون
زنده نمیموندن
ناهی خیلی اروم دست همسر دوم شوهرشو در دست گرفته بود و نوازش میکرد
و بهش امید میداد
ولی خودشم میدونست امید دادن الکیه و دیر یا زود بازم نامجون پیداش میشه
ناهی:به نظر خودت بچه چیه؟
ای یو که حالا به خاطر داروها اروم و قوی شده بود لبخند زد و گفت:یوری گفته احتمالا پسره
ناهی:این عالیه اگه نامجون بفهمه بچه پسره مسلما دیگه اذیتت نمیکنه
راستی.......
ای یو:بله
ناهی نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:ترتیبی دادم که تورو تا زمان تولد فرزند به سرزمینتون بفرستم
و.......
ای یو بقیه حرفاشو نمیشنید فقط میدونست دیر یا زود قراره به الترا برگرده
دستای ناهی رو گرفت و با بغض ناشی از ذوق زیاد گفت:راست میگی؟
ناهی_اره عزیزم.........خونوادتو به زودی میبینی
ای یو دستاشو با ذوق دورگردن ناهی حلقه کرد و مدام ازش تشکر میکرد
اما کاش میدونست این اغاز تمام ماجراهاست..................................،،،
(شرمنده یکم خزه)
دیدگاه ها (۱۱۵)

شخصیت های فیکم:بکهیون

شخصیت های فیکم:ناهی

سناریو ( وقتی پریود میشی چجوری رفتار میکنن و واست چیکار میکن...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌ادامهp30تهیونگ نبض جونگکوک رو حس میک...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط