{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مایکی هم منو برد به محل دعوا خلاصه من و مایککی که اصلا یه

مایکی هم منو برد به محل دعوا خلاصه من و مایککی که اصلا یه خراشم ور نداشت دراکن هم مشت خورد و زد من بیجاره یه ور صورتو به کل کبود بود و از دماغم خون میومد مایکی کمک های اولیه رو اورد و با بتادین و پنبه زخمم رو تمیز کرد و پاندپیچی کرد
فردا: هانا: دیدم مایکی تو مدرسه‌ با یه دختره داره میخنده و بهش میگه عزیزم گلم هیچی نگفتم و رفتم
یک هفته گذشت مایکی بهم زنگ زد: سلام هانا میشه امروز ساعت ۴ بیای تو پارک توکیو
رفتم خونه لباس پوشیدم حتی به خودم زحمت ندادم بانداژ های نیمتنمو ور دارم لبلس پوشیدم
و رفتم
مایکی: سلام هانا
هانا:سلام خوب چیکارم داشتی ها
مایکی:چرا این چند روزه اصلا بهم محل نمیدی ها
هانا: برو مایا جونت بهت محل بده من اینجا جیکارم
من یه ادم ساده که دست چپتم نه مشوقت مایا چونت عشقته
هوا بارونی بود هردو زیر بارون خیس آب بودن
مایکی: هانا بسه من با مایا هیچ نسبتی ندارم
هانا: کی بود بخ مایا مگفت عزیزم گلم (با داد و بقز)
ها بگو جواب بده مایکی من فکر کردم آدم شدی نگو هنوز همون پسر بچه هستی
مایکی: هانا من نه دوست دختر دارم. نه زن آزادم هرکاری که دوست دارم بگنم
هانا: اگر یکی مثل من احمق دلباختت شه چی هااا[باگریه]
مایکی: تو عاشق منی
هانا : آره من دوست دارم ولی تو یکی دیگه رو دوست داری هههه (خنده) میدونی من شانس ندارم از عش...
حرفش ناتموم موند که مایکی منو بوسید
مایکی: خره چرا زود تر بهم نگفتی من از همون اولی که دیدمت عاشقت شدم
هانا: خیلی دوست دارم
مایکی: پس میشه دوست دخترم شی
دیدگاه ها (۱)

هانا: باکمال میل مایکی: زود باش بریم خونه الان سرما میخوریما...

خلاصه 3 سال میگذره و مایکی هانا دوتا بچه 🚼 یکی پسر و یکی دخ...

فکر نکن چون مستم این حرفو میزنم مایکی: بچه جون بخواب تو ۴ سا...

چشمام رو وا کردم و دیدم تو اتاقم نیستم پاشدم رفتم مدرسه مایک...

ساعت ۶: پاشدم بانداژ های نمیتنم رو ورداشتم سوتین بستم و یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط