فکر نکن چون مستم این حرفو میزنم مایکی بچه جون بخواب تو
فکر نکن چون مستم این حرفو میزنم مایکی: بچه جون بخواب تو ۴ سال ازم کوچیک تری هانا نخیرم سن فقط یه عدد راستی مایکی یکی موخواست بهم دست درازی کنه مایکی: با عصبانیت کی هانا با گریه: .....صبح که خونه دوستام بودم دوستم برادرشو اورد از حق نگزریم خیلی قشنگ بود اون اون میخواست بهم دست بزنه من جیغ زدم و فرار کردم مایکی بغلم کرد وگفت هههه اسم اون پسرهی عوضی چی بود هانا:
ال....ال....الکس مایکی هانا رو بغل کرد و گفت : دیگه ناراحت نباش بیا بخوابیم هانا: باشه اونا همو تا صبح بغل کردن و خوابیدن خیلی خوب بود صبح دیدم مایکی نیس پاشدم رفتم دست شوایی
یکیدر زد
دراکن: مایکییی خونه اییییی؟
هانا: سریع قایم شدم دراکن رفت و من هم امدم بیرون یکم اینو اون ورو دیدماتاق مایکی مثل آشغال دونی بود با اتاقش رو تمیز کردم رفتم تو حموم تو امدم بیرون و رو تخت دراز کشیدم دیدم مایکی با هیچان امد ذاخل پاشو باید بریم باید بریم دعوا
هانا: باشه بریم کلامو ورداشت سوار موتور شدم
ال....ال....الکس مایکی هانا رو بغل کرد و گفت : دیگه ناراحت نباش بیا بخوابیم هانا: باشه اونا همو تا صبح بغل کردن و خوابیدن خیلی خوب بود صبح دیدم مایکی نیس پاشدم رفتم دست شوایی
یکیدر زد
دراکن: مایکییی خونه اییییی؟
هانا: سریع قایم شدم دراکن رفت و من هم امدم بیرون یکم اینو اون ورو دیدماتاق مایکی مثل آشغال دونی بود با اتاقش رو تمیز کردم رفتم تو حموم تو امدم بیرون و رو تخت دراز کشیدم دیدم مایکی با هیچان امد ذاخل پاشو باید بریم باید بریم دعوا
هانا: باشه بریم کلامو ورداشت سوار موتور شدم
- ۹.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط