دوست قدیمی که تبدیل میشه به

دوست قدیمی که تبدیل میشه به ......
پارت۳
ویو ا.ت
از پله ها با جونگکوک داشتیم می‌رفتیم پایین
که قشنگ می‌تونستم احساس کنم که داره بهم نگاه می‌کنه
به پایین رسیدیم
م.ک:بله امیدوارم هرچه زودتر تحصیلشون تمومشه که بتونیم همون چیزی که شما بگید رو انجام بدیم
م.ت:بله باید هرچه زودتر ازدواج کنن
کوک و ا.ت:(آورم)چیییی
ا.ت :پس واسه همین ما رو فرستادن بالا که خودشون حرفشون رو بزنن
ا.ت:من رو ببین ما الان آروم برمیگردیم بالا یکم میمونیم و بعد میایم پایین و جوری رفتار میکنیم انگار هیچی نمی‌دونیم (آروم در گوش کوک)
کوک:اوکی
ویو ی راوی
رفتن بالا که جونگکوک رفت حموم
ویو ا.ت
جونگکوک حموم بود منم سرم تو گوشی بود
که یکدفعه با جونگکوکی که فقط یه حوله به پایین تنش داشت افتاد
جیغ آرومی کشیدم و گفتم
ا.ت:چرا لختی لباست رو ببپوش (دستاش رو چشماشه)
کوک:باشه حالا آنقدر جیغ جیغ نکن تا نیومدن بالا جفتمون رو در این حالت به تخت راهی نکردن
ا.ت:خفه شووو من بمیرمم باتو نمی‌خوابم
کوک:نیست که من کشته مردتم
ا.ت:حالا باشه ول کن الان لباس بپوش بریم پایین خدمت کار گفت وقت شامه و الان که رفتیم یجوری رفتار میکنیم که باهم رابطه ی خوبی داریم
کوک: باشه
ویو کوک
فقط یه لباس دیگه پوشیدم و موهام رو خشک نکردم و با ا.ت رفتیم پایین چون خدمتکارا مثل اینکه به ا.ت گفته بودن که بریم شام رفتیم پایین مامانم من رو دید و گفت
م.ک:حموم بودی پسرم
م.ت:راست میگه انگار حموم بودید
دوتاشون بهم لبخند شیطانی زدن منظورتون رو گرفتم
من و ا.ت بهم نگاه کردیم و من سریع گفتم
کوک:آره
ا.ت که میخواست بحث رو عوض کنه گفت
ا.ت:ببخشید ولی من خیلی گشنمه
کوک:منم میشه زودتر شام بخوریم؟؟
م.ک و پ.ک و م.ت و پ.ت :راست میگن جوونا گشنه ان
من و ا.ت لبخندی زدیم
م.ک وم.ت: راستش رو بگید شیطونا چیکار کردید که آنقدر یکدفعه گشنه شدید
من و ا.ت هردو غذا موند تو گلومون و سرفه کردیم
ا.ت و کوک:هیچی بخدا
م.ک و م.ت:آعا که اینطور
دوباره هم رو نگاه کردن و لبخندی شیطانی زدن
بعد شام
م.ت:ما دیگه رفع زحمت کنیم
م.ک:این چه حرفیه شما مزاحم نیستید
م.ت:نه دیگه بریم
ویو ا.ت
مامانم و مامان کوک یه جوری باهم حرف میزد
انگار یه نقشه ای دارن
م.ک:ا.ت دخترم تو بمون
ا.ت:نه خاله مرسی من درس دارم فردا باید برم مدرسه
مامانم و مامان کوک بهم چشمک زدن و مامانم گفت
م.ت:راست میگن بمون دخترم تو که با جونگکوک توبه کلاسی باهم برید مدرسه و بیاید و من میگم بادیگارد ها کتاب هات رو بیارن
یه نگاه به جونگکوک کردم
کوک آروم در گوشم جوری که کسی نفهمه گفت
کوک: هیچی نگو قبول کن وگرنه بدتر میکنن
ا.ت:باشه میمونم ولی بهتون زحمت میدم
م.ک: نه دخترم
با مامان بابام خداحافظی کردم و مامان بابای کوک شب بخیر گفتن و رفتن
من و کوک رفتیم بالا
به کوک گفتم
ا.ت:الان اتاق مهمون کجاست که من برم اونجا
کوک: اتاق مهمون نداریم باید اینجا بمونی
ا.ت:یعنی چییی
کوک:منم خوشحال نیستم ولی مجبوریم نترس بابا کاریت ندارم
ا.ت: باشه ولی من لباس ندارم
کوک:مامانم گفت بهت بدم
کوک :بیا فقط این هودی رو فقط دارم شلوارهام بهت نمیخوره
ا.ت :اوکی مرسی
پوشیدم و رفتم رو مبل چرم نشستم
کوک ویو
ا.ت لباساش رو عوض کرد
واقعا جذاب بود داشت تح....ری....ک......م
میکرد
رفتم سمتش و چسبوندمش به دیوار که ........
بچه دیگه بسه هستم شدم گشنمههههه ولی دارم براتون پارت مینویسم حمایت کنید ایندفعه شرط دارم
لایک :۵
کامنت:۳
دوستتون دارم مرسی که دارید حمایت می‌کنید راستی نظرتون راجب این فیک چیه؟؟
دیدگاه ها (۰)

مدل موی ا.ت

لباس ا.ت

طراح عشق

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط