حلقه مار
حلقه مار
P:7
هوای اطراف سردتر از شبهای قبل است. شعلههای سبز و بنفش، دورتادور دایرهای از سنگهای سیاه میرقصند. در مرکز، لیا ایستاده. ردای نقرهایش با باد موج میزند. تام در سایههاست. دراکو از دور نگاه میکند. متیو، تئودور، کمی عقبتر نشستهاند. سکوتی سنگین حکمفرماست.
انزو آرام قدم برمیدارد، ردایش را روی زمین میکشد. موهایش زیر نور شعلههای بنفش برق میزنند. نگاهش هیچ احساسی را نشان نمیدهد... تا وقتی که روبهروی لیا میایستد.
انزو: (آرام)
«تو مثل شعلهای هستی که نمیشه بهش نزدیک شد... ولی هر کی دیدت بزنه، میسوزه. شاید این فقط یک پیمان باشه... ولی من، خودم رو دارم گرو میذارم.»
او دست لیا را بالا میآورد. پیمان خون با جادویی سفید-طلایی در هوا منعقد میشود. صدای برخورد شمشیرها در فضا طنین میافکند.
لیا به چشمهای انزو نگاه میکند. سکوتش ترسناکتر از فریاد است. اما یک حرکت کوچک – فشردن دست انزو – کافیست.
پیمان پنجم بسته شد
ریگولوس با گامهایی تیز و مغرور وارد میشود. لباس تیره، نشان خانواده بلک روی یقهاش میدرخشد. چشمهای خاکستریاش روی لیا قفل شدهاند. لبخندش تلخ است.
ریگولوس:
«تو زندهتری از همه ما... شاید چون همهمون تو گذشته گیر کردیم و تو فقط جلو میری. من این پیمان رو میبندم... چون شاید این تنها راهیه که کنار تو، بخشی از آینده باشم.»
او عصای جادوییش را بالا میبرد. نور آبی تیرهای دور دایره شکل میگیرد. پیمان ششم با قدرتی پنهان شکل میگیرد. با صدایی متفاوت، تاریکتر.
لیا، برای اولین بار، نگاهش را از زمین برمیدارد و مستقیم به چشمهای ریگولوس خیره میشود. انگار چیزی بینشان برقرار شده. چیزی غریزی و کنترلنشده...
پیمان ششم بسته شد.
تام به دیوار تکیه داده، دستهایش را در آستین ردایش پنهان کرده. نگاهش خونسرد، اما نفسهایش منظم نیست. دراکو با چشمان گرهخورده به لیا، ناخنهایش را در کف دستش فرو کرده.
تام: (زمزمهوار، به خودش)
«پیمان آخر که باقی بمونه… معلوم میکنه کی برندهست. ولی من هیچوقت اهل صبر نبودم.»
دراکو: (با صدای بم، به خودش)
«فقط یکی از اینا قراره باقی بمونه… فقط یکی… ولی اون یکی، منم. نه تام، نه ریگولوس، نه هیچکس دیگه.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دهن منو آسفالت کردیننننننن😀🎀
میدونم این پارت چرت شد ولی سعی خودم رو کردم ساده نباشه یه دوتا دیالوگ باشه توش که جذابش کنه 😀🎀
لایک:7 تا
کامنت:8 تا
P:7
هوای اطراف سردتر از شبهای قبل است. شعلههای سبز و بنفش، دورتادور دایرهای از سنگهای سیاه میرقصند. در مرکز، لیا ایستاده. ردای نقرهایش با باد موج میزند. تام در سایههاست. دراکو از دور نگاه میکند. متیو، تئودور، کمی عقبتر نشستهاند. سکوتی سنگین حکمفرماست.
انزو آرام قدم برمیدارد، ردایش را روی زمین میکشد. موهایش زیر نور شعلههای بنفش برق میزنند. نگاهش هیچ احساسی را نشان نمیدهد... تا وقتی که روبهروی لیا میایستد.
انزو: (آرام)
«تو مثل شعلهای هستی که نمیشه بهش نزدیک شد... ولی هر کی دیدت بزنه، میسوزه. شاید این فقط یک پیمان باشه... ولی من، خودم رو دارم گرو میذارم.»
او دست لیا را بالا میآورد. پیمان خون با جادویی سفید-طلایی در هوا منعقد میشود. صدای برخورد شمشیرها در فضا طنین میافکند.
لیا به چشمهای انزو نگاه میکند. سکوتش ترسناکتر از فریاد است. اما یک حرکت کوچک – فشردن دست انزو – کافیست.
پیمان پنجم بسته شد
ریگولوس با گامهایی تیز و مغرور وارد میشود. لباس تیره، نشان خانواده بلک روی یقهاش میدرخشد. چشمهای خاکستریاش روی لیا قفل شدهاند. لبخندش تلخ است.
ریگولوس:
«تو زندهتری از همه ما... شاید چون همهمون تو گذشته گیر کردیم و تو فقط جلو میری. من این پیمان رو میبندم... چون شاید این تنها راهیه که کنار تو، بخشی از آینده باشم.»
او عصای جادوییش را بالا میبرد. نور آبی تیرهای دور دایره شکل میگیرد. پیمان ششم با قدرتی پنهان شکل میگیرد. با صدایی متفاوت، تاریکتر.
لیا، برای اولین بار، نگاهش را از زمین برمیدارد و مستقیم به چشمهای ریگولوس خیره میشود. انگار چیزی بینشان برقرار شده. چیزی غریزی و کنترلنشده...
پیمان ششم بسته شد.
تام به دیوار تکیه داده، دستهایش را در آستین ردایش پنهان کرده. نگاهش خونسرد، اما نفسهایش منظم نیست. دراکو با چشمان گرهخورده به لیا، ناخنهایش را در کف دستش فرو کرده.
تام: (زمزمهوار، به خودش)
«پیمان آخر که باقی بمونه… معلوم میکنه کی برندهست. ولی من هیچوقت اهل صبر نبودم.»
دراکو: (با صدای بم، به خودش)
«فقط یکی از اینا قراره باقی بمونه… فقط یکی… ولی اون یکی، منم. نه تام، نه ریگولوس، نه هیچکس دیگه.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دهن منو آسفالت کردیننننننن😀🎀
میدونم این پارت چرت شد ولی سعی خودم رو کردم ساده نباشه یه دوتا دیالوگ باشه توش که جذابش کنه 😀🎀
لایک:7 تا
کامنت:8 تا
- ۴.۷k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط