{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانتو هفت دقیقه ی منی

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥
پارت[ششم] ❥❥
چاعان =لیا لیا ببخشید
بچه ها=لیا
لیا =خوبم نترسین
لیا رو زود بردن بیمارستان و دوباره پانسمانش کردن
لیا=چاعان چرا اینجوری میکنی
چاعان =ببخشید عشقم نتونستم جلو ی خودمو بگیرم
بعد رفتن خونه
یکم درس خوندن و بعد لیا گفت
لیا =من میرم یکم استراحت کنم چاعان میخواست پشت سرش بره که لیا گفت
لیا =چاعان میخوام یکم تنها باشم
چاعان =لیا دیگه از این کارا نمیکنم
بعد چاعان لیا رو بغل کرد و رفتن تو اتاق لیا خواب رفت ولی چاعان داشت نگاه به لیا میکرد بعد از چند دقیقه لیا بیدار شد و چاعانو دید که داره نگاهش میکنه
لیچا =رفتن پایین دیدن ناهار های خوشمزه روی میزه
لیچا =او چخبره
بچه ها از آشپزخونه اومدن بیرون و غذا های دیگه رو آوردن و ناهار خوردن
توانا رفت تلوزیون رو باز کرد و فیلم سینمایی نگاه کردن...
دیدگاه ها (۰)

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[هفتم] ❥❥توانا فیلم گزاشت تا...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت [هشتم] ❥❥چاعان =همون سیاهی ...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[پنجم] ❥❥بعد از بوسیدن هم رف...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[چهارم] ❥❥رسیدن خونه لیا رفت...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[اول] ❥❥شب لیا، چاعان، یاعیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط