{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل آن‌صبحی

مثل آن‌صبحی
که تابوتم شد
که دیگر نبود
آن صبحی که دیگر تکرار نشد
تو بودی
صدای تو بود
که گفتی
خوردن اولین صبحانه
در کنا هم😢 😢

H{f.f.e}😢 😢 💔
دیدگاه ها (۲)

برخواستم از خواب

آخر های اسفند استبیا کمی با هم قدم بزنیمتا درخت های خیاباناز...

تک پارتی درخواستیشخصیت: سائهویو راوی: اون روز تیم ی بازی داش...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

ان شبِ بی برگشت part:2شب کنسرت، در اتاق نشستی. نور سالن، صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط