╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ
تو سرگیجه داشتی و نمیتوانستی درست فکر کنی. بدنات از تب میسوخت، اما دستها و پاهایت سرد بودند. جیمین با نگاهی دقیق به داروهای روی میز نگاه کرد، اسمها را خواند، دماسنج را برداشت و بدون اجازه کنار تو نشست. «تب داری؟» تو با چشمهای بسته جواب دادی: «فکر کنم.» او دماسنج را روشن کرد و به سمتت گرفت. تو خستهتر از آن بودی که اعتراض کنی. دماسنج را زیر زبانت گذاشتی و سرت را به پشتی کاناپه تکیه دادی. چند لحظه سکوت بینتان ماند. جیمین به خانه نگاه کرد؛ به سکوت سرد و غیرعادیاش. «تنهایی؟» سؤالش کوتاه بود. تو چشم باز نکردی. «آره.» «خانواده؟» لبخند تلخی روی صورتت نشست؛ لبخندی که هیچ شادیای نداشت. «ندارم.» «دوست؟» اینبار طولانیتر سکوت کردی. بعد خیلی آرام گفتی: «آدم وقتی مریض میشه، میفهمه چند نفر واقعاً دوستشن. جوابش برای من… تقریباً هیچکس بود.» جیمین نگاهش را پایین انداخت. دماسنج بوق کوتاهی زد. او عدد را دید و اخمش بیشتر شد. تبات بالا بود. «پزشکت کجاست؟» «نمیدونم.» «یعنی چی نمیدونی؟» تو با بیحوصلگی و ضعف گفتی: «یعنی شمارهش هست… ولی زنگ نمیزنم.» جیمین با صدایی سردتر گفت: «چرا؟» اینبار چشمهایت را باز کردی و مستقیم به او نگاه کردی. «چون خستهام.» همان دو کلمه، در آن سالن بزرگ، سنگینتر از هر چیز دیگری نشست. خستهام. نه فقط از درد. نه فقط از تب. از زندگی. از تنهایی. از شنیدنِ زمان باقیماندهات از زبان پزشکها. از بیدار شدن در خانهای بزرگ که هیچکس در آن نیست. جیمین صورتش را برگرداند، انگار نمیخواست چیزی در نگاهش دیده شود. او نباید اینجا میماند. نباید اهمیت میداد. نباید به وضعیت تو فکر میکرد. اما به جای رفتن، بلند شد و به آشپزخانه رفت. تو صدای باز شدن کابینتها را شنیدی. صدای ریختن آب در لیوان. صدای روشن شدن چراغ کوچک زیر کابینت. چند دقیقه بعد، جیمین برگشت. یک لیوان آب، یک حولهی تمیز و کاسهای کوچک با آب سرد در دستش بود. تو با تعجب و گیجی نگاهش کردی. «تو واقعاً کی هستی؟» او حوله را خیس کرد، آب اضافیاش را گرفت و بدون اینکه به سؤال جواب بدهد، خیلی آرام روی پیشانی داغت گذاشت. بدنت از تماس خنک حوله لرزید. «اگه میخوای چیزی بدزدی،» با صدایی آرام گفتی، «گاوصندوق توی اتاق کاره. پشت تابلو… رمز هم—» جیمین ناگهان میان حرفت پرید: «رمز رو نگو.» تو ساکت شدی. او برای اولینبار مستقیم و جدی به تو نگاه کرد. «هیچ رمزی نگو. به هیچکس.» لحنش تند بود، اما درونش چیزی شبیه نگرانی پنهان شده بود. تو زیر لب گفتی: «ولی تو که غریبهای.» جیمین چند ثانیه حرفی نزد. بعد خیلی آهسته گفت: «دقیقاً برای همین.» چشمهایت سنگینتر شدند. تب، درد و خستگی دوباره تو را به سمت خواب میکشیدند. جیمین حوله را روی پیشانیات نگه داشت و نگاهش روی صورتت ثابت ماند. تو در حالی که به خواب میرفتی، خیلی آرام پرسیدی: «اسمت چیه؟» جیمین سالها بود اسم واقعیاش را به کسی نمیگفت. اسمها خطرناک بودند. اسمها آدم را واقعی میکردند. اما نمیدانست چرا، آن شب، در برابر تو، نتوانست دروغ بگوید. «جیمین.» تو نامش را خیلی آرام تکرار کردی؛ انگار میخواستی آن را در ذهنت نگه داری. «جیمین…» بعد چشمانت بسته شد. نفسهایت هنوز سنگین بودند، اما کمی آرامتر شده بودند.
🪐ادامه دارد...🪐
5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ
تو سرگیجه داشتی و نمیتوانستی درست فکر کنی. بدنات از تب میسوخت، اما دستها و پاهایت سرد بودند. جیمین با نگاهی دقیق به داروهای روی میز نگاه کرد، اسمها را خواند، دماسنج را برداشت و بدون اجازه کنار تو نشست. «تب داری؟» تو با چشمهای بسته جواب دادی: «فکر کنم.» او دماسنج را روشن کرد و به سمتت گرفت. تو خستهتر از آن بودی که اعتراض کنی. دماسنج را زیر زبانت گذاشتی و سرت را به پشتی کاناپه تکیه دادی. چند لحظه سکوت بینتان ماند. جیمین به خانه نگاه کرد؛ به سکوت سرد و غیرعادیاش. «تنهایی؟» سؤالش کوتاه بود. تو چشم باز نکردی. «آره.» «خانواده؟» لبخند تلخی روی صورتت نشست؛ لبخندی که هیچ شادیای نداشت. «ندارم.» «دوست؟» اینبار طولانیتر سکوت کردی. بعد خیلی آرام گفتی: «آدم وقتی مریض میشه، میفهمه چند نفر واقعاً دوستشن. جوابش برای من… تقریباً هیچکس بود.» جیمین نگاهش را پایین انداخت. دماسنج بوق کوتاهی زد. او عدد را دید و اخمش بیشتر شد. تبات بالا بود. «پزشکت کجاست؟» «نمیدونم.» «یعنی چی نمیدونی؟» تو با بیحوصلگی و ضعف گفتی: «یعنی شمارهش هست… ولی زنگ نمیزنم.» جیمین با صدایی سردتر گفت: «چرا؟» اینبار چشمهایت را باز کردی و مستقیم به او نگاه کردی. «چون خستهام.» همان دو کلمه، در آن سالن بزرگ، سنگینتر از هر چیز دیگری نشست. خستهام. نه فقط از درد. نه فقط از تب. از زندگی. از تنهایی. از شنیدنِ زمان باقیماندهات از زبان پزشکها. از بیدار شدن در خانهای بزرگ که هیچکس در آن نیست. جیمین صورتش را برگرداند، انگار نمیخواست چیزی در نگاهش دیده شود. او نباید اینجا میماند. نباید اهمیت میداد. نباید به وضعیت تو فکر میکرد. اما به جای رفتن، بلند شد و به آشپزخانه رفت. تو صدای باز شدن کابینتها را شنیدی. صدای ریختن آب در لیوان. صدای روشن شدن چراغ کوچک زیر کابینت. چند دقیقه بعد، جیمین برگشت. یک لیوان آب، یک حولهی تمیز و کاسهای کوچک با آب سرد در دستش بود. تو با تعجب و گیجی نگاهش کردی. «تو واقعاً کی هستی؟» او حوله را خیس کرد، آب اضافیاش را گرفت و بدون اینکه به سؤال جواب بدهد، خیلی آرام روی پیشانی داغت گذاشت. بدنت از تماس خنک حوله لرزید. «اگه میخوای چیزی بدزدی،» با صدایی آرام گفتی، «گاوصندوق توی اتاق کاره. پشت تابلو… رمز هم—» جیمین ناگهان میان حرفت پرید: «رمز رو نگو.» تو ساکت شدی. او برای اولینبار مستقیم و جدی به تو نگاه کرد. «هیچ رمزی نگو. به هیچکس.» لحنش تند بود، اما درونش چیزی شبیه نگرانی پنهان شده بود. تو زیر لب گفتی: «ولی تو که غریبهای.» جیمین چند ثانیه حرفی نزد. بعد خیلی آهسته گفت: «دقیقاً برای همین.» چشمهایت سنگینتر شدند. تب، درد و خستگی دوباره تو را به سمت خواب میکشیدند. جیمین حوله را روی پیشانیات نگه داشت و نگاهش روی صورتت ثابت ماند. تو در حالی که به خواب میرفتی، خیلی آرام پرسیدی: «اسمت چیه؟» جیمین سالها بود اسم واقعیاش را به کسی نمیگفت. اسمها خطرناک بودند. اسمها آدم را واقعی میکردند. اما نمیدانست چرا، آن شب، در برابر تو، نتوانست دروغ بگوید. «جیمین.» تو نامش را خیلی آرام تکرار کردی؛ انگار میخواستی آن را در ذهنت نگه داری. «جیمین…» بعد چشمانت بسته شد. نفسهایت هنوز سنگین بودند، اما کمی آرامتر شده بودند.
🪐ادامه دارد...🪐
- ۱۰۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط