می خوام یه واقعیتی در مورد زندگی خودم بگم، من یه سال پیش
می خوام یه واقعیتی در مورد زندگی خودم بگم، من یه سال پیش با یه تومور تو مغزم افتادم رو تخت بیمارستان و تو اون مدت عشقم باهام کات کرده بود، بعد از سه بار عمل حالم بهتر شد و تونستم مثل قبل سر پا بایستم.
یه سال بعد به گوش عشقم رسیده بود که امیر داره میمیره و اون رفته بود و شماره ی داداشمو پیدا کرده تا با اون در مورد من حرف بزنه. داداشم گفته که برو ازش معذرت خواهی کن، اون خیلی دوست داره و اگه ببینه پشیمونی می بخشتت...
الان چند ماهه که با هم دوباره رابطه داریم.با اینکه خیلی دوسش دارم ولی من دیگه امیر سابق نیستم...
ازتون می خوام این بار لایکو بزنین به افتخار اون عشقم که تو بدترین شرایط زندگیم تنهام گذاشت...
یه سال بعد به گوش عشقم رسیده بود که امیر داره میمیره و اون رفته بود و شماره ی داداشمو پیدا کرده تا با اون در مورد من حرف بزنه. داداشم گفته که برو ازش معذرت خواهی کن، اون خیلی دوست داره و اگه ببینه پشیمونی می بخشتت...
الان چند ماهه که با هم دوباره رابطه داریم.با اینکه خیلی دوسش دارم ولی من دیگه امیر سابق نیستم...
ازتون می خوام این بار لایکو بزنین به افتخار اون عشقم که تو بدترین شرایط زندگیم تنهام گذاشت...
- ۲.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط