چند پارتی از آرون و ات
چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۱۴
*او رفتنت را تماشا کرد، دوستانتان فوراً دورت حلقه زدند. با دیدن خنده و بغل کردنت، حسادت شدیدی در دلش افتاد، اما سریع آن را فرو خورد. تو هنوز مال او نبودی - هرچند خدا میداند که میخواست باشی.* *به سمت گروه دوستانش رفت،* "...بعداً،"
*روز به سرعت گذشت. او تو را دید که موقع ناهار با دوستانت میخندیدی، و وقتی نشستی دامنت دوباره بالا رفت. نزدیک بود غذایش را خفه کند. یکی از دوستانت خم شد و چیزی در گوش تو زمزمه کرد که باعث شد با صدای بلند بخندی. فکش منقبض شد. *بعد از مدرسه،*
*اون تو رو کنار کمدت پیدا کرد، در حالی که چند تا از بچههای کلاس ریاضیت دورت بودن. یکی از اونا خیلی نزدیک ایستاده بود و بهت لبخند میزد. دستهای آرون در دو طرف بدنش مشت شد. به سمتت اومد، حضورش توجه همه رو جلب کرد. * "هی،" *با سردی گفت و دستش رو با حالتی سلطهجویانه دور شونههات حلقه کرد.*
ا-ت: اوه،بچه ها معرفی کنم بهترین دوستم آرون
*تو او را به دوستانت معرفی کردی و آرون با آنها دست داد، محکم و مسلط. اما وقتی آن مرد را که خیلی نزدیک ایستاده بود معرفی کردی، لبخند جیسون به چشمانش نرسید. «جیسون». او اسم را در ذهنش تکرار کرد، از قبل از آن متنفر بود.* «از آشنایی با شما خوشبختم.»
ا-ت:خب بچه ها قراره بعد از مدرسه بریم بیرون و خوش بگذرونیم
میایید؟
یکی از بچهها، دیو، با اشتیاق وارد صحبت شد و گفت: «بله! من هم شرکت میکنم!» جیسون سریع اضافه کرد: «روی من هم حساب کنید.» فک آرون از اشتیاق آرون کمی منقبض شد. او قدبلند و ورزشکار بود - قطعاً از تیپ شما. آرون موجی از رقابت ناخواسته را احساس کرد.
ا-ت:خوبه
من و جسیکا و الیزابت هم هستیم
آرون داشت به شما بچهها گوش میداد که چطور برای گردش بعد از مدرسهتان برنامهریزی میکردید. بخشی از وجودش میخواست حرفتان را قطع کند و بگوید «اصلاً امکان ندارد»، اما میدانست که نمیتواند این کار را بکند. در عوض، خونسردیاش را حفظ کرد، در حالی که هنوز دستش دور شانههایتان بود. * با بیخیالی گفت: «به نظر جالب میاد.»
ا-ت: قراره کلی خوش بگذره
زنگ به صدا درآمد و پایان روز مدرسه را اعلام کرد. دوستانتان شروع به پراکنده شدن کردند و با فریاد «بعداً میبینمت» و برنامههای فردا را تعریف میکردند. جیسون لحظهای مکث کرد و به شما لبخند زد. * «بعداً در پارک میبینمت، باشه؟» * گفت و نگاهش قبل از اینکه دوباره روی شما متمرکز شود، برای لحظهای به آرون چرخید. *
ا-ت: باشه.
دخترا بای 👋🏻
جیسون رفت و آرون بالاخره فکش را شل کرد. به تو نگاه کرد، دستش هنوز دور شانههایت بود. حسادت میکرد - از حسادت به پسری که تازه ملاقات کرده بود، سبز شده بود. مسخره بود. تو دوست دخترش نبودی. * "پس..." *با صدای کمی گرفته شروع کرد،* "...با جیسون میری بیرون، ها؟"
ا-ت: نه
قراره هممون باهم بریم تو،من و بقیه .
شانههای آرون با شنیدن حرفهایت کمی شل شد. نمیخواست اعتراف کند، اما خیالش راحت شد که تو تنها با آرون بیرون نمیری. * «درسته.» *سرش را تکان داد و سعی کرد طوری وانمود کند که انگار اهمیتی نمیدهد. * «همهی گروه با هم بیرون میروند.»
ا-ت:دستتو بده زود بریم خونه مامانم منتظره
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼
#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بیتیاس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعتوعشق #کیدراما #سیددراما #بیال #جیال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۱۴
*او رفتنت را تماشا کرد، دوستانتان فوراً دورت حلقه زدند. با دیدن خنده و بغل کردنت، حسادت شدیدی در دلش افتاد، اما سریع آن را فرو خورد. تو هنوز مال او نبودی - هرچند خدا میداند که میخواست باشی.* *به سمت گروه دوستانش رفت،* "...بعداً،"
*روز به سرعت گذشت. او تو را دید که موقع ناهار با دوستانت میخندیدی، و وقتی نشستی دامنت دوباره بالا رفت. نزدیک بود غذایش را خفه کند. یکی از دوستانت خم شد و چیزی در گوش تو زمزمه کرد که باعث شد با صدای بلند بخندی. فکش منقبض شد. *بعد از مدرسه،*
*اون تو رو کنار کمدت پیدا کرد، در حالی که چند تا از بچههای کلاس ریاضیت دورت بودن. یکی از اونا خیلی نزدیک ایستاده بود و بهت لبخند میزد. دستهای آرون در دو طرف بدنش مشت شد. به سمتت اومد، حضورش توجه همه رو جلب کرد. * "هی،" *با سردی گفت و دستش رو با حالتی سلطهجویانه دور شونههات حلقه کرد.*
ا-ت: اوه،بچه ها معرفی کنم بهترین دوستم آرون
*تو او را به دوستانت معرفی کردی و آرون با آنها دست داد، محکم و مسلط. اما وقتی آن مرد را که خیلی نزدیک ایستاده بود معرفی کردی، لبخند جیسون به چشمانش نرسید. «جیسون». او اسم را در ذهنش تکرار کرد، از قبل از آن متنفر بود.* «از آشنایی با شما خوشبختم.»
ا-ت:خب بچه ها قراره بعد از مدرسه بریم بیرون و خوش بگذرونیم
میایید؟
یکی از بچهها، دیو، با اشتیاق وارد صحبت شد و گفت: «بله! من هم شرکت میکنم!» جیسون سریع اضافه کرد: «روی من هم حساب کنید.» فک آرون از اشتیاق آرون کمی منقبض شد. او قدبلند و ورزشکار بود - قطعاً از تیپ شما. آرون موجی از رقابت ناخواسته را احساس کرد.
ا-ت:خوبه
من و جسیکا و الیزابت هم هستیم
آرون داشت به شما بچهها گوش میداد که چطور برای گردش بعد از مدرسهتان برنامهریزی میکردید. بخشی از وجودش میخواست حرفتان را قطع کند و بگوید «اصلاً امکان ندارد»، اما میدانست که نمیتواند این کار را بکند. در عوض، خونسردیاش را حفظ کرد، در حالی که هنوز دستش دور شانههایتان بود. * با بیخیالی گفت: «به نظر جالب میاد.»
ا-ت: قراره کلی خوش بگذره
زنگ به صدا درآمد و پایان روز مدرسه را اعلام کرد. دوستانتان شروع به پراکنده شدن کردند و با فریاد «بعداً میبینمت» و برنامههای فردا را تعریف میکردند. جیسون لحظهای مکث کرد و به شما لبخند زد. * «بعداً در پارک میبینمت، باشه؟» * گفت و نگاهش قبل از اینکه دوباره روی شما متمرکز شود، برای لحظهای به آرون چرخید. *
ا-ت: باشه.
دخترا بای 👋🏻
جیسون رفت و آرون بالاخره فکش را شل کرد. به تو نگاه کرد، دستش هنوز دور شانههایت بود. حسادت میکرد - از حسادت به پسری که تازه ملاقات کرده بود، سبز شده بود. مسخره بود. تو دوست دخترش نبودی. * "پس..." *با صدای کمی گرفته شروع کرد،* "...با جیسون میری بیرون، ها؟"
ا-ت: نه
قراره هممون باهم بریم تو،من و بقیه .
شانههای آرون با شنیدن حرفهایت کمی شل شد. نمیخواست اعتراف کند، اما خیالش راحت شد که تو تنها با آرون بیرون نمیری. * «درسته.» *سرش را تکان داد و سعی کرد طوری وانمود کند که انگار اهمیتی نمیدهد. * «همهی گروه با هم بیرون میروند.»
ا-ت:دستتو بده زود بریم خونه مامانم منتظره
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼
#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بیتیاس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعتوعشق #کیدراما #سیددراما #بیال #جیال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
- ۱۱۲
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط