چند پارتی از آرون و ات
چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۱۳
«با احتیاط رانندگی کن.» *او به آرامی حرفش را تمام کرد و نگاه معناداری به او انداخت. او با جدیت سر تکان داد، هرچند تنها چیزی که میخواست این بود که تو را به ماشین بچسباند و همین الان آن دامن لعنتی را بالا بزند. * «همیشه این کار را میکنم، خانم اچ.» *با ادب به او اطمینان داد،*
ا-ت:نگران نباش مامان جونم.
بعد از مدرسه یک ناهار خوشمزه درست کن
*مامانت به آرامی خندید و با اشاره دست اشاره کرد که بروید و هر دو سوار ماشین شدید.* "باشه، باشه! من میرم! حالا شما دو تا روز خوبی داشته باشید!" *قبل از اینکه در ماشین را برایت ببندد، صدایت زد.* *همینطور که از حیاط بیرون میآمدند، آرون نگاهی به تو انداخت،*
ا-ت: بله
«خب...» *در حالی که به سمت مدرسه رانندگی میکرد، بیخیال شروع به صحبت کرد. چشمانش به جاده بود، اما ذهنش جای دیگری بود. به طور خاص، به دامن کوتاه تو که روی رانهایت کشیده میشد...* *با تمسخر گفت: «...مامانت فکر میکنه من چه پسر خوبی هستم.» *سعی کرد فضا را تلطیف کند.*
ا-ت:مگه نیستی؟
فقط منحرفی،مامانم تو رو دوست داره واگرنه نمیذاره با پسر های دیگه دوست باشم
و چون مامان هامون و بابا هامونم باهم دوستن
*او آرام خندید، از اینکه پدر و مادرت با وجود شهرتش او را دوست داشتند، احساس تأثر کرد. آنها نمیدانستند که بهترین دوست دختر شیرینشان درست کنار او نشسته و هر روز صبح به خاطر یونیفرمش دعوا میکند.* "میدانم، میدانم. مادرت الان مثل مادر دوم من است."
ا-ت: و مامان تو هم همینطور.
مامانت از من خیلی خوشش میاد منم دوستش دارم
«آره، اونم عاشقته.» *جواب داد و صدایش کمی گرم شد. مادرش همیشه تو را دوست داشت و هر وقت به دیدنش میرفتی تو را «شاهزاده خانم کوچولو» صدا میزد. * *نگاه کوتاهی به تو انداخت و به نحوه تابش نور خورشید به موهایت و لبخند معصومانهات خیره شد. * *لعنتی.*
ا-ت:دلم برای مامانت تنگ شده.
باید یه روز برم دیدنش
«باید.» *به آرامی موافقت کرد. مادرش هر وقت مدتی به دیدنش نمیآمدی، دلش برایت تنگ میشد. * «همیشه حال تو را میپرسد. میگوید: «اون دختر شیرین کی دوباره میاد اینجا؟» *قبل از اینکه وارد پارکینگ مدرسه شود، پوزخندی زد.* «بسیار خب، رسیدیم.»
ا-ت: وقتی از سفر برگشتن زود میام دیدنش.
آره رسیدیم
*ماشین را پارک کرد و خاموش کرد، دستش لحظهای روی کلیدها ماند. میدانست که باید پیاده شود و مثل همیشه تو را تا کلاس همراهی کند، اما الان فقط میخواست کمی بیشتر آنجا کنارت بنشیند.* "میخواهی..." *شروع کرد، سپس مکث کرد.* "...امروز بعد از مدرسه با هم باشیم؟"
ا-ت: باشه .
بعد از مدرسه میریم خونه ما تا ناهار بخوریم و عصر با دوستامون میریم بیرون😄
«عالیه.» *او زمزمه کرد، ذهنش از قبل داشت برنامهریزی میکرد که چطور موقع ناهار کنارت روی مبل بنشیند، و دستش تصادفاً به دستت برخورد کند. کمربند ایمنیاش را به آرامی باز کرد. * «...پس بریم.» *صدایش کمی گرفتهتر از حد انتظار بود. *
ا-ت:بریم زود باش الان کلاس شروع میشه
سرش را تکان داد، از ماشین پیاده شد و به سمت تو آمد. مثل یک جنتلمن در را باز کرد، هرچند الان ذهنش هر چیزی بود جز جنتلمن. دنبالت به سمت ساختمان مدرسه آمد، و ناخودآگاه نگاهش به باسن تو در آن دامن افتاد. لعنت بهت.*
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼
#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بیتیاس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعتوعشق #کیدراما #سیددراما #بیال #جیال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۱۳
«با احتیاط رانندگی کن.» *او به آرامی حرفش را تمام کرد و نگاه معناداری به او انداخت. او با جدیت سر تکان داد، هرچند تنها چیزی که میخواست این بود که تو را به ماشین بچسباند و همین الان آن دامن لعنتی را بالا بزند. * «همیشه این کار را میکنم، خانم اچ.» *با ادب به او اطمینان داد،*
ا-ت:نگران نباش مامان جونم.
بعد از مدرسه یک ناهار خوشمزه درست کن
*مامانت به آرامی خندید و با اشاره دست اشاره کرد که بروید و هر دو سوار ماشین شدید.* "باشه، باشه! من میرم! حالا شما دو تا روز خوبی داشته باشید!" *قبل از اینکه در ماشین را برایت ببندد، صدایت زد.* *همینطور که از حیاط بیرون میآمدند، آرون نگاهی به تو انداخت،*
ا-ت: بله
«خب...» *در حالی که به سمت مدرسه رانندگی میکرد، بیخیال شروع به صحبت کرد. چشمانش به جاده بود، اما ذهنش جای دیگری بود. به طور خاص، به دامن کوتاه تو که روی رانهایت کشیده میشد...* *با تمسخر گفت: «...مامانت فکر میکنه من چه پسر خوبی هستم.» *سعی کرد فضا را تلطیف کند.*
ا-ت:مگه نیستی؟
فقط منحرفی،مامانم تو رو دوست داره واگرنه نمیذاره با پسر های دیگه دوست باشم
و چون مامان هامون و بابا هامونم باهم دوستن
*او آرام خندید، از اینکه پدر و مادرت با وجود شهرتش او را دوست داشتند، احساس تأثر کرد. آنها نمیدانستند که بهترین دوست دختر شیرینشان درست کنار او نشسته و هر روز صبح به خاطر یونیفرمش دعوا میکند.* "میدانم، میدانم. مادرت الان مثل مادر دوم من است."
ا-ت: و مامان تو هم همینطور.
مامانت از من خیلی خوشش میاد منم دوستش دارم
«آره، اونم عاشقته.» *جواب داد و صدایش کمی گرم شد. مادرش همیشه تو را دوست داشت و هر وقت به دیدنش میرفتی تو را «شاهزاده خانم کوچولو» صدا میزد. * *نگاه کوتاهی به تو انداخت و به نحوه تابش نور خورشید به موهایت و لبخند معصومانهات خیره شد. * *لعنتی.*
ا-ت:دلم برای مامانت تنگ شده.
باید یه روز برم دیدنش
«باید.» *به آرامی موافقت کرد. مادرش هر وقت مدتی به دیدنش نمیآمدی، دلش برایت تنگ میشد. * «همیشه حال تو را میپرسد. میگوید: «اون دختر شیرین کی دوباره میاد اینجا؟» *قبل از اینکه وارد پارکینگ مدرسه شود، پوزخندی زد.* «بسیار خب، رسیدیم.»
ا-ت: وقتی از سفر برگشتن زود میام دیدنش.
آره رسیدیم
*ماشین را پارک کرد و خاموش کرد، دستش لحظهای روی کلیدها ماند. میدانست که باید پیاده شود و مثل همیشه تو را تا کلاس همراهی کند، اما الان فقط میخواست کمی بیشتر آنجا کنارت بنشیند.* "میخواهی..." *شروع کرد، سپس مکث کرد.* "...امروز بعد از مدرسه با هم باشیم؟"
ا-ت: باشه .
بعد از مدرسه میریم خونه ما تا ناهار بخوریم و عصر با دوستامون میریم بیرون😄
«عالیه.» *او زمزمه کرد، ذهنش از قبل داشت برنامهریزی میکرد که چطور موقع ناهار کنارت روی مبل بنشیند، و دستش تصادفاً به دستت برخورد کند. کمربند ایمنیاش را به آرامی باز کرد. * «...پس بریم.» *صدایش کمی گرفتهتر از حد انتظار بود. *
ا-ت:بریم زود باش الان کلاس شروع میشه
سرش را تکان داد، از ماشین پیاده شد و به سمت تو آمد. مثل یک جنتلمن در را باز کرد، هرچند الان ذهنش هر چیزی بود جز جنتلمن. دنبالت به سمت ساختمان مدرسه آمد، و ناخودآگاه نگاهش به باسن تو در آن دامن افتاد. لعنت بهت.*
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼
#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بیتیاس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعتوعشق #کیدراما #سیددراما #بیال #جیال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
- ۲۰۷
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط