𝑴𝒚 𝑩𝒐𝒅𝒚𝒈𝒖𝒂𝒓𝒅
𝑴𝒚 𝑩𝒐𝒅𝒚𝒈𝒖𝒂𝒓𝒅
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖𝟒
¶ اون وقت ا/ت خودش زبون نداره اینارو به من بگه؟
+خب پدر جان شما که به من اجازه ی حرف زدن نمیدی! همین حرفایی که مادر گفت میخواستم به شما توضیح بدم.
پدرش آهی کشید، تکیه داد و به اطراف نگاه کرد و با انگشت ریشای سفیدش رو لمس کرد.
¶ تو و مادرت مثل همید! هنوزم یه دلیل منطقی برای من نیاوردید.
مادرش اهی کشید ، بلند شد و شروع به درست کردن قهوه کرد. در همین حین حرف زد.
∆ عزیزم منطق تو همیشه عجیب بوده پس ما نمیتونیم مثل تو عجیب رفتار کنیم و این منطق تورو درک کنیم. پس لطفا انقدر لجباز نباش. خداروشکر که نمراتش بهتر شد و حالا ام فارغالتحصیل شده و باید به فکر دانشگاه و آینده اش باشه. این بحثا فایده ای نداره.
استکان ها رو روی سینی چید.
∆ دخترم قهوه میخوری؟
دستشو گذاشت رو دهنش و خمیازه ی ارومی کشید.
+ نه مامان ، میخوام برم دوش بگیرم.
∆ باشه پس زودتر برو و بیا، میخوایم ناهار بخوریم.
نشست رو صندلی و سینی رو گذاشت روی میز.
+اهوم باشه. بابا، جولیکا کجاست؟
پدرش یکی از استکان هارو برداشت.
¶ از من میپرسی؟ یا اتاقشه یا رفته بیرون طبق معمول.
اروم سرش رو خاروند و سرشو تکون داد.
به اتاقش برگشت. رفت داخل بالکن و به اطراف حیاط نگاه میکرد و به دنبال معشوقه اش بود.
تهیونگ کنار دیوار سمت باغچه ایستاده بود، سیگار میکشید و تو گوشی بود. ا/ت لبخند ریزی زد و گوشیشو از جیب هودیش در اورد و به او مسیج داد.
"آقا خوشتیپه، یه نگاه به بالکن نکنیا!
نیازی نیست دیگه در این حد فاصله بگیری."
سریع سین خورد. با خوندن مسیج او اروم خندید و پک دیگری از سیگارش زد و به بالکن نگاه کرد. با دیدن او چشمک زد و دود رو داد بیرون.
"اوه چه عصبی! کوتاه بیا وروجک وگرنه همه چی درست نمیشه ها."
"منظورت چیه که درست نمیشه؟ این مامان من نمیدونم چش شده وگرنه قبلا موافق بوده، نگرانش نباش راضیش میکنم."
"نگرانیه اصلی باباته. خیلی مرد لجباز و رکیه."
"اره همینطوره ولی اگه اروم پیش بریم میتونیم راضیش کنیم."
"بابات روت خیلی حساسه بچه به این راحتیام نیست."
"خب حالا بعدا راجبش حرف میزنیم. من الان میرم یه دوش بگیرم بیام. عصر بعد از اینکه مامانم باهات صحبت کرد به یه بهونه ای میام بیرون دوتایی بریم یه جا حرف بزنیم."
"باشه فندقکم، میبینمت. دوستت دارم❤️"
دخترک لبخند زد و درون گونه هاش احساس گرمی کرد.
"من بیشتر❤️"
6 pm.
تهیونگ داخل آلاچیق نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد و منتظر بود. دقایقی بعد مادر ا/ت بالاخره اومد. روبه روی او نشست،صداشو صاف کرد و با جدیت نگاهش کرد.
_خانم لی خوش اومدید.
∆ ممنون.
_خب گوش میدم.
∆ اول باید بدونم قضیه از چه قراره که راجبش حرفی بزنم. پس اول من میشنوم.
بفرما صحبت کن.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و کمی جمع تر نشست، دستاشو مشت کرد گذاشت رو میز و با وقار و جسورانه شروع به صحبت کرد.
_خودتون خوب میدونید که من چند ساله مستقل زندگی میکنم. کارای دفاع شخصی بلدم ، همه اینارو میدونید.
من بعد از یه ماجرایی، از پدر و مادرم جدا شدم و به سئول اومدم. کار کردم که تا اینجا رسیدم. شرکتی بزرگ دارم که در حال حاضر کارهامو کس دیگه ای در اونجا به دستور من انجام میده و من خودم هم بادیگارد دخترتون هستم. ماجرا و اتفاقات زیادی پشت سر گذاشتم که الان اینجام. من تو زندگیم حتی از مادرم هم مهر ندیدم. پس همیشه خودمو محکم بزرگ کردم و بابتش هم پشیمون نیستم. من از اون پسرای لات و دختر باز نیستم. به دخترا حس خاصی نداشتم تا زمانی که ا/ت رو دیدم. اون واقعا دختر شیطون، پر انرژی، مهربون و انقدر زیاده که تا صبح ازش تعریف کنم بازم کمه. اوایل خیلی سعی کردم که این احساس ریزی که درونم ایجاد شده بود رو فاش نکنم اما... با خودم گفتم منم آدمم. حق دارم عاشق بشم! ... ا/ت کاری کرد که من نرم تر بشم. چیزی که تا حالا به کسی اجازه نداده بودم اما اون فرق داره... مهر و محبتی که در حقم کرده رو از هیچکس ندیدم. پس من سمتش جذب شدم، چون اون واقعا خیلی بامزه اس.
سرشو انداخت پایین و لبخند ریزی زد.
_ احساسات دست خود آدما نیست پس... من واقعا عاشقشم از ته اعماقم. قول میدم همیشه ازش مراقبت میکنم و نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره. من آدمی ام که روی حرفام میمونم خانم لی.. هرکاری که بگید انجام میدم تا براتون ثابت بشم که من واقعا عاشقشم و میخوامش، میخوام که مال من باشه.. مال من!
او لبخندی اروم در مقابله حرفای تهیونگ زد. به پشت تکیه داد و به اطراف نگاه کرد.
∆ مگه دختر من چیکار کرده که، تو توی این 4 ماه شناختیش و حاضری همه کار براش بکنی؟
چی باعث شده انقدر عاشقش بشی؟ معمولا کسایی که من تا به امروز دیدم؛ به خاطر پول، خوشگلی و ثروت پدرش اونو میخوان. یعنی توام به خاطر همینا جذبش شدی؟
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖𝟒
¶ اون وقت ا/ت خودش زبون نداره اینارو به من بگه؟
+خب پدر جان شما که به من اجازه ی حرف زدن نمیدی! همین حرفایی که مادر گفت میخواستم به شما توضیح بدم.
پدرش آهی کشید، تکیه داد و به اطراف نگاه کرد و با انگشت ریشای سفیدش رو لمس کرد.
¶ تو و مادرت مثل همید! هنوزم یه دلیل منطقی برای من نیاوردید.
مادرش اهی کشید ، بلند شد و شروع به درست کردن قهوه کرد. در همین حین حرف زد.
∆ عزیزم منطق تو همیشه عجیب بوده پس ما نمیتونیم مثل تو عجیب رفتار کنیم و این منطق تورو درک کنیم. پس لطفا انقدر لجباز نباش. خداروشکر که نمراتش بهتر شد و حالا ام فارغالتحصیل شده و باید به فکر دانشگاه و آینده اش باشه. این بحثا فایده ای نداره.
استکان ها رو روی سینی چید.
∆ دخترم قهوه میخوری؟
دستشو گذاشت رو دهنش و خمیازه ی ارومی کشید.
+ نه مامان ، میخوام برم دوش بگیرم.
∆ باشه پس زودتر برو و بیا، میخوایم ناهار بخوریم.
نشست رو صندلی و سینی رو گذاشت روی میز.
+اهوم باشه. بابا، جولیکا کجاست؟
پدرش یکی از استکان هارو برداشت.
¶ از من میپرسی؟ یا اتاقشه یا رفته بیرون طبق معمول.
اروم سرش رو خاروند و سرشو تکون داد.
به اتاقش برگشت. رفت داخل بالکن و به اطراف حیاط نگاه میکرد و به دنبال معشوقه اش بود.
تهیونگ کنار دیوار سمت باغچه ایستاده بود، سیگار میکشید و تو گوشی بود. ا/ت لبخند ریزی زد و گوشیشو از جیب هودیش در اورد و به او مسیج داد.
"آقا خوشتیپه، یه نگاه به بالکن نکنیا!
نیازی نیست دیگه در این حد فاصله بگیری."
سریع سین خورد. با خوندن مسیج او اروم خندید و پک دیگری از سیگارش زد و به بالکن نگاه کرد. با دیدن او چشمک زد و دود رو داد بیرون.
"اوه چه عصبی! کوتاه بیا وروجک وگرنه همه چی درست نمیشه ها."
"منظورت چیه که درست نمیشه؟ این مامان من نمیدونم چش شده وگرنه قبلا موافق بوده، نگرانش نباش راضیش میکنم."
"نگرانیه اصلی باباته. خیلی مرد لجباز و رکیه."
"اره همینطوره ولی اگه اروم پیش بریم میتونیم راضیش کنیم."
"بابات روت خیلی حساسه بچه به این راحتیام نیست."
"خب حالا بعدا راجبش حرف میزنیم. من الان میرم یه دوش بگیرم بیام. عصر بعد از اینکه مامانم باهات صحبت کرد به یه بهونه ای میام بیرون دوتایی بریم یه جا حرف بزنیم."
"باشه فندقکم، میبینمت. دوستت دارم❤️"
دخترک لبخند زد و درون گونه هاش احساس گرمی کرد.
"من بیشتر❤️"
6 pm.
تهیونگ داخل آلاچیق نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد و منتظر بود. دقایقی بعد مادر ا/ت بالاخره اومد. روبه روی او نشست،صداشو صاف کرد و با جدیت نگاهش کرد.
_خانم لی خوش اومدید.
∆ ممنون.
_خب گوش میدم.
∆ اول باید بدونم قضیه از چه قراره که راجبش حرفی بزنم. پس اول من میشنوم.
بفرما صحبت کن.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و کمی جمع تر نشست، دستاشو مشت کرد گذاشت رو میز و با وقار و جسورانه شروع به صحبت کرد.
_خودتون خوب میدونید که من چند ساله مستقل زندگی میکنم. کارای دفاع شخصی بلدم ، همه اینارو میدونید.
من بعد از یه ماجرایی، از پدر و مادرم جدا شدم و به سئول اومدم. کار کردم که تا اینجا رسیدم. شرکتی بزرگ دارم که در حال حاضر کارهامو کس دیگه ای در اونجا به دستور من انجام میده و من خودم هم بادیگارد دخترتون هستم. ماجرا و اتفاقات زیادی پشت سر گذاشتم که الان اینجام. من تو زندگیم حتی از مادرم هم مهر ندیدم. پس همیشه خودمو محکم بزرگ کردم و بابتش هم پشیمون نیستم. من از اون پسرای لات و دختر باز نیستم. به دخترا حس خاصی نداشتم تا زمانی که ا/ت رو دیدم. اون واقعا دختر شیطون، پر انرژی، مهربون و انقدر زیاده که تا صبح ازش تعریف کنم بازم کمه. اوایل خیلی سعی کردم که این احساس ریزی که درونم ایجاد شده بود رو فاش نکنم اما... با خودم گفتم منم آدمم. حق دارم عاشق بشم! ... ا/ت کاری کرد که من نرم تر بشم. چیزی که تا حالا به کسی اجازه نداده بودم اما اون فرق داره... مهر و محبتی که در حقم کرده رو از هیچکس ندیدم. پس من سمتش جذب شدم، چون اون واقعا خیلی بامزه اس.
سرشو انداخت پایین و لبخند ریزی زد.
_ احساسات دست خود آدما نیست پس... من واقعا عاشقشم از ته اعماقم. قول میدم همیشه ازش مراقبت میکنم و نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره. من آدمی ام که روی حرفام میمونم خانم لی.. هرکاری که بگید انجام میدم تا براتون ثابت بشم که من واقعا عاشقشم و میخوامش، میخوام که مال من باشه.. مال من!
او لبخندی اروم در مقابله حرفای تهیونگ زد. به پشت تکیه داد و به اطراف نگاه کرد.
∆ مگه دختر من چیکار کرده که، تو توی این 4 ماه شناختیش و حاضری همه کار براش بکنی؟
چی باعث شده انقدر عاشقش بشی؟ معمولا کسایی که من تا به امروز دیدم؛ به خاطر پول، خوشگلی و ثروت پدرش اونو میخوان. یعنی توام به خاطر همینا جذبش شدی؟
- ۲۰.۶k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط