تهیونگ کاملا هول شده بود اما سعی کرد خونسردی ارامش و اعتماد به نفس ...
𝑴𝒚 𝑩𝒐𝒅𝒚𝒈𝒖𝒂𝒓𝒅
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖𝟑
تهیونگ کاملا هول شده بود، اما سعی کرد خونسردی، ارامش و اعتماد به نفس خود را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و با لحنی آروم شروع به صحبت کرد.
_لطفا قبل از قضاوت کردن، بزارید توضیح بدم!
با این حرف تهیونگ، اخم او کمی محو شد و با لحنی قاطع گفت:
∆بیا برو حیاط، حدود ساعت 6 عصر کنار آلاچیق باش. میام اونجا تا در این مورد صحبت کنیم.
+ ولی مامان...
∆ هیششش! همین که گفتم. حالا ام بچه نشو و از پشتش بیا بیرون. بعد از اینکه حرفای تهیونگو شنیدم با جفتتون صحبت میکنم، باشه؟ الان فقط تا پدرت و خواهرت متوجه نشدن بهتره هر چه سریعتر تهیونگ بره حیاط و توام بیا بریم پایین دیگه.
ا/ت نگاهی به تهیونگ کرد، آهی کشید و از او اروم فاصله گرفت و کنار مادرش ایستاد.
+من اگه بتونم زودتر میام پی..
∆نه! تا زمانی که من صحبت نکردم باهاش و اجازه ندادم از هم فاصله بگیرید.
اینو با جدیت گفت و به هردوی آنها نگاه کرد.
ا/ت واقعا از این رفتار مادرش متعجب شده بود چون اون همیشه اولین نفری بود که میگفت به دنبال عشقت برو. چیزی نگفت و به تهیونگ نگاه کرد و لبخند ارومی زد.
+قول میدم زودتر میام پیشت، الان برو...
تهیونگ تموم مدت ساکت بود و فقط گوش میکرد. به ا/ت خیره شد و لبخند ریزی زد، از لحن آسوده ی او ارامش گرفت. سمت مادر او برگشت.
_چشم. منتظرتون میمونم تا عصر. فقط از کجا برم که آقای پارک متوجه نشن من داخل خونه ام؟
∆ من و ا/ت میریم پایین تا پدرشو سرگرم کنیم، تو این فرصت بی سر و صدا شما از داخل عمارت برو حیاط.
تهیونگ تایید کرد و سوییشرتش رو برداشت و پوشید. موبایل، سوئیچ وسیله های دم دستی اش رو داخل جیبش گذاشت.
آن دو از اتاق بیرون امدند و از پله ها رفتند. آقای پارک تو اشپزخونه با خدمتکاران راجب به یه موضوعی صحبت جدی ای میکرد و یه طوری دستور میداد. مادر ا/ت از پشت دستشو گذاشت رو شانه اش.
∆عزیزم؟
در حالی که اخرین حرفشو به خدمتکار گفت اروم برگشت سمتش و با دیدن ا/ت اخم ریزی کرد ولی همراه با لبخندی رو لبانش.
¶ به به دختر بی معرفت من! چه عجب افتخار دادی از اتاقت بیای بیرون. دیگه فراموش کردی مارو؟ هوم؟
دخترک آهی کشید و اروم نزدیک شد. انگشتانش را در پشتش حلقه کرده بود و سرش پایین بود.
+سلام پدر خوش اومدید. ببخشید تو اتاقم خواب بودم و.... خب متوجه ی اومدنتون نشدم الان مادر اومد بیدارم کرد.
ابرویی بالا انداخت و درحالی که روی صندلی اشپزخانه مینشست با صدایی ارام اما محکم گفت:
¶ یعنی بادیگاردت تهیونگ به تو نگفته بود ما امروز قراره از کالیفرنیا برگردیم؟
در همین حین تهیونگ از پله ها اروم پایین اومد و به سمت در رفت و اروم از داخل خارج شد و به حیاط رفت.
+خب...چرا گفته بود اما من خب خودتون هم خوب میدونید که خوابالو ام، یعنی خواب موندم.
نیشخندی زد و آستین های لباسشو تا زد.
¶که اینطور!
مادرش اروم از پشت نیشگونش گرفت و با چشم و ابرو اشاره کرد تا بیشتر تحویل بگیره.
به مادرش نگاه کرد و اروم به پدرش نزدیک شد و خم شد گونه اش رو بوسید.
+بابا دلم برات خیلی تنگ شده بود.
با بوسهٔ لطیف دخترش رو گونه اش لبخندی محو زد و اروم بازوشو دور شانه هاش حلقه کرد و او را در اغوشش کشید و با نرمی به پشتش میزد.
¶ تو این چند ماه از بادیگاردت راضی هستی؟ شنیدم که قبل فارغ و التحصیلی نمراتت پیشرفت زیادی کرده بود.
لبخند زد و دستشو دور او حلقه کرد و در اغوش پدرش ماند.
+درسته بابا! به کمک تهیونگ تونستم درسامو تقویت کنم.
مادرش کمی از این جمله اش نگران شد اما اروم اونم رو صندلیه کنار شوهرش نشست.
پدرش ابرویی بالا انداخت و اروم بعد از مدتی او را از اغوش خود بیرون کشید و با جدیت به چهره اش خیره شد.
¶ تو درسات کمکت کرد؟ مگه معلم خصوصیته؟
با این حرف او بدجوری هول شد و به کابینت تکیه داد و ارامش خودشو حفظ کرد.
+نه نه اشتباه برداشت نکنید! من فقط تو یه مبحث ریاضی گیر کرده بودم و در هنگام راه مدرسه بهش گفتم و او به من ویدیو های اموزشی رو پیشنهاد کرد! منم خب نگاه کردم و با اون ویدیو ها خودمو بالا کشیدم.
¶ اینطوری باشه منم قبلا بهت گفته بودم که از ویدیو های اموزشی کمک بگیر. حتی گفتم برات معلم خصوصی بگیرم اما قبول نمیکردی. یعنی حرف اون برات عزیز تر شد؟
∆آه عزیزم چقد بچه رو سوال پیچ میکنی!
من به تهیونگ زنگ زدم و ازش خواستم که برای درس خوندن ا/ت رو تشویق کنه تا...
¶ مسئله این نیست! منظور حرف من اینه که چرا به حرف اون گوش کرد اما برای حرفای من بهونه میاورد؟
∆ خب عزیزم، شاید از این پسرفتش اون لحظه خواسته امتحان کنه! زمانی که تو این پشنهاد بهش دادی نمراتش اونقدرام بد نبود اما وقتی بدتر شد که ما ام رفتیم کالیفرنیا شاید تصمیمش عوض شد و این تو روحیه اش تاثیر گذاشت.
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖𝟑
تهیونگ کاملا هول شده بود، اما سعی کرد خونسردی، ارامش و اعتماد به نفس خود را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و با لحنی آروم شروع به صحبت کرد.
_لطفا قبل از قضاوت کردن، بزارید توضیح بدم!
با این حرف تهیونگ، اخم او کمی محو شد و با لحنی قاطع گفت:
∆بیا برو حیاط، حدود ساعت 6 عصر کنار آلاچیق باش. میام اونجا تا در این مورد صحبت کنیم.
+ ولی مامان...
∆ هیششش! همین که گفتم. حالا ام بچه نشو و از پشتش بیا بیرون. بعد از اینکه حرفای تهیونگو شنیدم با جفتتون صحبت میکنم، باشه؟ الان فقط تا پدرت و خواهرت متوجه نشدن بهتره هر چه سریعتر تهیونگ بره حیاط و توام بیا بریم پایین دیگه.
ا/ت نگاهی به تهیونگ کرد، آهی کشید و از او اروم فاصله گرفت و کنار مادرش ایستاد.
+من اگه بتونم زودتر میام پی..
∆نه! تا زمانی که من صحبت نکردم باهاش و اجازه ندادم از هم فاصله بگیرید.
اینو با جدیت گفت و به هردوی آنها نگاه کرد.
ا/ت واقعا از این رفتار مادرش متعجب شده بود چون اون همیشه اولین نفری بود که میگفت به دنبال عشقت برو. چیزی نگفت و به تهیونگ نگاه کرد و لبخند ارومی زد.
+قول میدم زودتر میام پیشت، الان برو...
تهیونگ تموم مدت ساکت بود و فقط گوش میکرد. به ا/ت خیره شد و لبخند ریزی زد، از لحن آسوده ی او ارامش گرفت. سمت مادر او برگشت.
_چشم. منتظرتون میمونم تا عصر. فقط از کجا برم که آقای پارک متوجه نشن من داخل خونه ام؟
∆ من و ا/ت میریم پایین تا پدرشو سرگرم کنیم، تو این فرصت بی سر و صدا شما از داخل عمارت برو حیاط.
تهیونگ تایید کرد و سوییشرتش رو برداشت و پوشید. موبایل، سوئیچ وسیله های دم دستی اش رو داخل جیبش گذاشت.
آن دو از اتاق بیرون امدند و از پله ها رفتند. آقای پارک تو اشپزخونه با خدمتکاران راجب به یه موضوعی صحبت جدی ای میکرد و یه طوری دستور میداد. مادر ا/ت از پشت دستشو گذاشت رو شانه اش.
∆عزیزم؟
در حالی که اخرین حرفشو به خدمتکار گفت اروم برگشت سمتش و با دیدن ا/ت اخم ریزی کرد ولی همراه با لبخندی رو لبانش.
¶ به به دختر بی معرفت من! چه عجب افتخار دادی از اتاقت بیای بیرون. دیگه فراموش کردی مارو؟ هوم؟
دخترک آهی کشید و اروم نزدیک شد. انگشتانش را در پشتش حلقه کرده بود و سرش پایین بود.
+سلام پدر خوش اومدید. ببخشید تو اتاقم خواب بودم و.... خب متوجه ی اومدنتون نشدم الان مادر اومد بیدارم کرد.
ابرویی بالا انداخت و درحالی که روی صندلی اشپزخانه مینشست با صدایی ارام اما محکم گفت:
¶ یعنی بادیگاردت تهیونگ به تو نگفته بود ما امروز قراره از کالیفرنیا برگردیم؟
در همین حین تهیونگ از پله ها اروم پایین اومد و به سمت در رفت و اروم از داخل خارج شد و به حیاط رفت.
+خب...چرا گفته بود اما من خب خودتون هم خوب میدونید که خوابالو ام، یعنی خواب موندم.
نیشخندی زد و آستین های لباسشو تا زد.
¶که اینطور!
مادرش اروم از پشت نیشگونش گرفت و با چشم و ابرو اشاره کرد تا بیشتر تحویل بگیره.
به مادرش نگاه کرد و اروم به پدرش نزدیک شد و خم شد گونه اش رو بوسید.
+بابا دلم برات خیلی تنگ شده بود.
با بوسهٔ لطیف دخترش رو گونه اش لبخندی محو زد و اروم بازوشو دور شانه هاش حلقه کرد و او را در اغوشش کشید و با نرمی به پشتش میزد.
¶ تو این چند ماه از بادیگاردت راضی هستی؟ شنیدم که قبل فارغ و التحصیلی نمراتت پیشرفت زیادی کرده بود.
لبخند زد و دستشو دور او حلقه کرد و در اغوش پدرش ماند.
+درسته بابا! به کمک تهیونگ تونستم درسامو تقویت کنم.
مادرش کمی از این جمله اش نگران شد اما اروم اونم رو صندلیه کنار شوهرش نشست.
پدرش ابرویی بالا انداخت و اروم بعد از مدتی او را از اغوش خود بیرون کشید و با جدیت به چهره اش خیره شد.
¶ تو درسات کمکت کرد؟ مگه معلم خصوصیته؟
با این حرف او بدجوری هول شد و به کابینت تکیه داد و ارامش خودشو حفظ کرد.
+نه نه اشتباه برداشت نکنید! من فقط تو یه مبحث ریاضی گیر کرده بودم و در هنگام راه مدرسه بهش گفتم و او به من ویدیو های اموزشی رو پیشنهاد کرد! منم خب نگاه کردم و با اون ویدیو ها خودمو بالا کشیدم.
¶ اینطوری باشه منم قبلا بهت گفته بودم که از ویدیو های اموزشی کمک بگیر. حتی گفتم برات معلم خصوصی بگیرم اما قبول نمیکردی. یعنی حرف اون برات عزیز تر شد؟
∆آه عزیزم چقد بچه رو سوال پیچ میکنی!
من به تهیونگ زنگ زدم و ازش خواستم که برای درس خوندن ا/ت رو تشویق کنه تا...
¶ مسئله این نیست! منظور حرف من اینه که چرا به حرف اون گوش کرد اما برای حرفای من بهونه میاورد؟
∆ خب عزیزم، شاید از این پسرفتش اون لحظه خواسته امتحان کنه! زمانی که تو این پشنهاد بهش دادی نمراتش اونقدرام بد نبود اما وقتی بدتر شد که ما ام رفتیم کالیفرنیا شاید تصمیمش عوض شد و این تو روحیه اش تاثیر گذاشت.
- ۱۰.۳k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط