{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی سگی داشت در چمن علف می خورد... سگ دیگری از کنار چمن

روزی سگی داشت در چمن علف می خورد... سگ دیگری از کنار چمن گذشت... چون این منظره را دید تعجب کرد و ایستاد... آخر هرگز ندیده بود که سگ علف بخورد! ... ایستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می خوری؟!... سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم!... سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می خوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش!...
دیدگاه ها (۱)

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕صبح روز بعدمانیا جلوی در عمارت منتظر جی...

اسم : عشقی در تاریکی جنگل...پارت ۵،(از زبان لوسیفر )دو روز م...

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

پارت ۲۰:

پارت ۵توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی ...

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته... ℙ𝕒𝕣𝕥۲نشستم جلو ماشین شروع ک...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )«ورژن ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط