{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part9

[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
سنا:چیو میخوای ثابت کنی؟ کور که نیستم همچیو دیدم
با تعجب نگاهش کردم توی چشمام زل زد و گفت
سنا:تو یه هر*زه ای!
لارا:حرف ده.نتو بفهم سنا
سنا بدون حرفی باگریه وارد کلاس شد
شت الان چیکار کنم..
سوارو دیدم که با لبخند به سمتم اومد
سوا:چطوری
لارا:خوب نیستم
سوا:چیشده
قضیه سوهورو براش تعریف کردم که با تعجب نگام کرد
سوا:خدای من..نمیدونم چی بگم
چیزی نگفتم و نگاش کرد
سوا:فعلا بیا بریم تو کلاس بعد کلاس باهاش حرف میزنم
لارا:باشه
نیم ساعت از شروع کلاس گذشته بود معلم درس میداد ولی اصلا حوصله نداشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم چون مدرسه تهیونگ خیلی به مدرسه ما نزدیک بود میتونستم از تو پنجره معلمشونو ببینم و همچنین تهیونگ که کنار پنجره بود سرش تو گوشی بود و اصلا حواصش به درس نبود گوشیمو برداشتم و یه پیام براش فرستادم
لارا:«حواصت به درست باشه»
تهیونگ با دیدن پیام من تعجب کرد از پنجره به بیرون نگاه میکرد که چشمش خورد به من
سریع گوشیشو برداشت و پیامی فرستاد
تهیونگ«خودت چی از کی داری نگام میکنی»
خواستم چیزی بنویسم که پسری کنار تهیونگ نشست فقط موهاش و دستای تتو دارش معلوم بود و لباسش..خدای من اصلا شبیه یه دانش اموز نیست تتو هاشو..انگار مافیایی چیزیه حتی با لباس مدرسه ای
اروم خندیدم که سوا نگام کرد و گفت
سوا:به چی داری میخندی
لارا:تهیونگو نگاه...جوری سرش تو گوشیه و لبخند میزنه انگار دوست دخترشه
نگاهی به تهیونگ انداخت و لپاش سرخ شد
لارا:هی هی ببینم خبریه
سوا:تهیونگ داره بامن چت میکنه
با صدای بلند و ذوق زده گفتم
لارا:چیییییی
که همه نگاه ها روم زوم شد
👩🏼‍🏫:حواصتون به درس باشه
سوا:چته بابا چیزی نمیگفتیم که
لارا:اره جون عمت..
سوا:اصلا برو به درک
لارا:باشه زن داداش
سوا لبخند ضایه ای زد که زود جمعش کرد و چیزی نگفت انگار هیجان داشت
ولی انصافا به هم میومدن
نگاهمو به تخته دادم ولی ذهنم جای دیگه ای بود
بعد یک ساعت زنگ خورد و از کلاس بیرون اومدیم
تنهایی تو حیاط بودم که سنا به سمتم اومد
سنا:اممم..معذرت میخوام بابت ر
لارا:اشکالی نداره
سنا:بامن میایی یه جایی؟
لارا:کجا؟
سنا دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند
سنا:حالا تو بیا میفهمی
چیزی نگفتم و دنبالش راه افتادم
به پشت مدرسه رسیدیم تویه اتاقک کوچیک که نمیدونم برای چیه رفتیم یکم تاریک بود سرمو برگرندوندم و گفتم
لارا:میگم سنا اینجا یکم تاریک ن..
که چیزی به سرم خورد و چشمام سیاهی رفت و سیاهی
لارا بیهوش افتاد روی زمین
سنا با استرس گفت
سنا:میگم هانا مطمئنی چیزیش نمیشه
هانا:نه بابا..لازم نیست استرس بگیری تو حق داری اون با دوست پسرت بهت خیانت کرد
سنا:اهوم
هانول:قبل اینکه بهوش بیاد ببندینش به صندلی
هانا طبق گفته هانول عمل کرد..
لارا ویو"با ریختن سطل اب روم چشم هامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم که با هانا و سنا مواجه شدم
روبه سنا گفتم:باید میفهمیدم که نقشه ای توسرته
سنا:ساکت شو خیانتکار
بازم میگه خیانت اه همش تقصیر اون سوهوئه بگیرمش زندش نمیزارم
لارا:از من چی میخواید
هانا بهم نزدیک شد دستشو زیر گونم گذاشت و گفت
هانا:تند نرو..به وقتش میفهمی
لارا:دستای کث.یفتو بردار اه حالمو بهم میزنی
هانا اعصبی خندید و زد سیلی محکمی زد به صورتم که مطمئنم جاش چندروز میمونه
هانا:هنوزم برای معذرت خواهی دیر نیست
صورتمو نزدیک صورتش کردم با نیشخند نگاهم میکرد که تف کردم تو صورتش جیغی زد و همش بهم فوش میداد
هانا:دستاشو باز کن خودتم باهام بیا
سنا اومد و دستامو باز کرد نگاهی بهش کردم
لارا:فکرمیکردم باهم دوستیم..تاوانشو پس میدی
دیدگاه ها (۴)

Part10

Part11

Part8

Part7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط