{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part7

[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
سوا:اوممم..میتونم شمارت رو داشته باشم؟
گوشیمو در اوردم و گفتم
لارا:البته
شمارمو بهش دادم و کمی حرف زدیم سنا اومد و خوراکی خریده بود باهم نشستیم کلی حرف زدیم و صمیمی شدیم
مشغول حرف زدن بودیم که زنگ کلاس خورد
لارا:این زنگ چی داریم
سوا:کلاس زبان
لارا:خب پس بریم تا دیر نشده
با بچه ها رفتیم تو کلاس معلم اومد خودمو دوباره معرفی کردیم شروع کرد به درس دادن و زنگ خورد بیرون اومدیم رفتیم تو حیاط وایستاده بودیم که لبخند سنا توجهمو جلب کرد به پسری خیره بود که به سمت ما میومد
🙋🏻‍♂️:های دخترا..میبینم که بیشتر شدید
سنا:عا اره این لاراعه دانش اموز جدید
🙋🏻‍♂️:خوب گرم گرفتید اخه شماهر کسی رو تو اکیپتون راه نمیدید
سوا:لارا دختر خیلی خوبیه
دستشو به سمت من دراز کرد و گفت
🙋🏻‍♂️:لی سوهو هستم از اشنایی باهات خوشبختم بانو
دستشو گرفتم و لبخندی زدم
سنا:سوهو نظرت چیه بعد مدرسه بریم بیرون؟
سوهو دستمو ول کرد و بدون نگاه کردن به سنا گفت
سوهو:نه کار دارم..سرم شلوغه
سنا:اممم باشه
سنا خطاب به سوهو گفت
سوا:مثل اینکه خواهرم بدجوری دلباختته
سوهو:من دیگه برم
و بدون حرفی رفت
سوا:وا چشه
سنا:نمیدونم ولی جدیدا سرد رفتار میکنه
لارا:دوست پسرته؟
سنا:اهوم..دوساله
لارا:چه خوب پایدار باشید
زنگ کلاس هم خورد و وارد کلاس شدیم
دوساعت بعد زنگ اخر هم خورد و از کلاس بیرون اومدیم
با دیدن تهیونگ لبخندی زدم که اومد سمتمون
سوا:شت تهیونگ!!
لارا:میشناسیش؟
سوا:مگه میشه کسی تو این مدرسه نشناستش
لارا:اوهو داداشم معروفه
سوا:داداشت؟؟؟
تهیونگ روبه روی ما ایستاد و سلامی کرد
لارا:اوپا اینا دوستامن سوا نیلی سنا
تهیونگ روبه دخترا گفت
تهیونگ:خوشبختم
از دخترا خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم
لارا:میگم تو سوارو از قبل میشناختی؟
تهیونگ:مین سوا اره داداشش رفیقمه
لارا:اها..سوا خیلی مهربونو خوشگله مگه نه
تهیونگ سریع گفت
تهیونگ:اره..چیز یعنی نه
خندیدم و گوفتم
لارا:انکار نکن دیگه واقعا خوشگله
تهیونگ ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
لارا:شاید در اینده زن داداشم شد
تهیونگ سرفه ای زد و گفت
ته:هی انقد تند نرو..
لارا:باشه بابا
دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد وارد خونه شدیم از خستگی کیفم رو انداختم رو تخت و وارد حموم شدم بعد یک ساعت بیرون اومدم حوله ای دورم پیچیدم و خودمو انداختم روی تخت انقد خسته بودم یهو چشمام گرم شد و سیاهی..
«عصر»16:34
لارا"کم کم چشمامو باز کردم...نگاهی به خودم انداختم بلند شدم و لباس راحتی پوشیدم موهامو خشک کردم و بستم رو تخت ولو شدم...گوضیمو از کیفم برداشتم و رفتم تو اینستاگرام یکی بهم پیام داده بود پیام رو باز کردم که «سلام لارا، سوا ام منو سنا و نیلی یه گروه داریم که وقتی مدرسه تعطیل شد باهم حرف میزنیم لینکو برات فرستادم خواستی بیا»زدم روی لینک و وارد گروه شدم
دیدم سنا و نیلی دارن حرف میزنن
منم سلامی کردم که سه تایی مشغول حرف زدن شدیم اصلا نفهمیدم کی هوا تاریک شد با بچه ها خداحافظی کردم و گوشیمو زدم شارژ...
از روی تخت بلند شدم رفتم پایین روی کاناپه نشستم و تلویزیون رو روشن کردم
چندساعت گذشت که تلوزیون رو خاموش کردم که تازه متوجه شدم بارون میباره..یعنی تهیونگ کجاست
یهو رعدو برقی زد که جیغی زدم و خودمو پرت کردم رو کاناپه به صدای دعدو برق فوبیا دارم.ببند شدم و به اتاقم رفتم گوشیمو برداشتم که زنگ بزنم به تهیونگ ولی انتن نداشتم که دوباره دعدو برقی زد ولی ایندفعه بلند تر کم مونده بود از ترس گریه کنم صدای باز شدن در اومد که خوشحال شدم از اتاقم بیرون اومدم به در نگاه کردم که کسی نبود
با صدای لرزون و بلند گفتم
لارا:تهیونگ تو کجایی
که صدایی نشنیدم
لارا:اگه داری شروخی میکنی بدون این اصلا شوخی خوبی نیست!!
بازم صدایی نیومد به سمت اتاق تهیونگ رفتم درش رو باز کردم کسی نبود و این باعث شد بیشتر بترسم عرق سردی روی پیشونیم نشست در اتاقو بستم که همون لحضه برق ها قطع شد کل خونه تاریک بود هیچ چیز معلوم نبود پاهام میلرزید از ترس به شدت از تاریکی میترسم از وقتی که بچه بودم.
حتی توان اینو نداشتم که برم تو اتاقم گوشیمو بردارم و چراغش رو روشن کنم همون جا خشکم زده بود هیچ چیز رو نمیتونستم ببینم
صدای قدم هایی بهم نزدیک شد
لارا:تو کی هستی
یکی با صدای خش دار و ترسناک به انگلیسی گفت
...:کابوس شب هات
دیدگاه ها (۶)

Part8

Part9

Part6

«شخصیت ها»

Part11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط