{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داچویی داشت با چویا حرف میزد (داچویی همون خواهر چویا عه)

داچویی داشت با چویا حرف میزد (داچویی همون خواهر چویا عه) دازای میشینه رو ی مبل و چویا هم نشسته بود روی زمین و داشت با صورت داچویی بازی میکردو لپاشو میکشید و داچویی هم میخندید دازای غرق اونا بود که مرد میاد و یک قهوه و کیک شکلاتی میزاره جلوی دازای و بهش میگه
؟؟؟: ببخشید سرورم همین رو داخل خانه داشتیم
دازای: اصلا مشکلی نیست
دازای بعد مدتی بلند میشه و به چویا میگه
دازای: چویا بلند شو بریم دیر وقته. <br>
چویا بلند میشه تا بره که داچویی لباس چویارو میگیره و به دازای نگاه میکنه ومیگه
داچویی: جرا به داداشم دستور میدی؟ مگه خودش اختیار نداره؟ چرا داداش داری به حرفش گوش میدی؟
چویا: با لحنی جدی میگه: داچویی بس کن من خودم میخوام باهاش برم الانم باید خداحافظی کنیم
دازای از این حرف داچویی اصبانی بود
چویا و داچویی از هم خداحافظی میکنند و بر میگردند به اتاق دازای ساعت 6 بعد از ظهر بود دازای نشست روی صندلی و یکی از خوراکی ها رو بازکرد و به چویا گفت بیاد و بخوره اما چویا میگه که سیره دازای میگه
دازای: تو که امروز چیزی نخوردی.. خوردی؟
چویا: نه ارباب
دازای: پس خودت بیا و بخور تا خودم دهنت نکردم
چویا میبینه وعضیت خرابه برا همین میره و یک دونه بر میداره و اروم میخوره یهو صدای در زدن میاد
دازای: بیا تو
یک خدمت کار زن وارد میشه و میگه
خدمتکار: ارباب مادرتون گفتن بهتون بگم شام رو سر یک میز میخورید و ساعت 8 سر میز باشید و دیر نکنید
دازای: بله ممنون که گفتی الان میتونی بری
زن میره و درم پشت سرش میبنده <br>
.
ساعت: 8
دازای داشت میرفت به سمت در که...
ذهن دازای: نکنه فرار کنه؟ پس باید اینجا نگهش دارم
دازای برمیکرده و میاد به سمت چویا و قلاده رو وصل میکنه به گردن چویا ولی ایندفعه اون سر دیگه قلاده رو مهکم به مبل بزرگی که اونجا بود میبنده و میگه
دازای: بشین
ذهن چویا: مگه سگم بهم میگه بشین اه نباید ازش سرپیچی کنم ای بابا باید بشینم
چویا نشت رو زمین
دازای: حق نداری پاتو از اتاق بزاری بیرون
چویا: بله ارباب
و میره کنار پدر و مادرش شام میخوره و کمی هم شراب میخوره اما مست میکنه
از اون طرف هم چویا موفق میشه قلاده رو باز کنه چون داشت گردنش رو زخمی میکرد
یک دفعه دازای میاد تو ولی مست بود و به اینور و اون ور میخورد چویا بلند مشه و میگه
جویا: ارباب حالتون خوبه؟
دازای: بهتر از هر موقعی مگه میشه کنار عشقت باشی و ناراحت باشی چویا
چویا کپ کرد و در ذهنش میگه : عشق مگه نرفته بود کنار خانواده اش شام بخوره عشق دیگه کیه؟
دازای نزدیک چویا میشد و چویا هم عقب میرفت.......
برید تو کفش بمونید تا پارت بعد 😄😁
🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎
دیدگاه ها (۷)

پارت 5 دازای به طرف چویا میرفت و چویا هم عقب میرفت تا اینکه ...

پارت شش ارباب من میبینه که دازای جلوش وایساده و خیلی هم اعصب...

دازاییییییییییییییییییییی

بچه ها اسم سناریو رو بزاریم ارباب من چطوره

سناریو سوکوکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط