{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

part 2

کوله‌پشتیش رو از روی شونه‌هاش پایین آورد و گوشه‌ی تخت انداخت.
خودش هم با یه آه خسته، روی تشک ولو شد.
فنرهای تخت زیر وزنش آروم صدا دادن.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت و چشم‌هاش رو بست.
ــ آخ...
زیر لب غر زد.
ــ امروز دیگه جون ندارم...
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که حرف سرخدمتکار یادش اومد.
«دفترچه رو کامل بخون... بعد برو سر کارت.»
با بی‌حوصلگی یه چشمش رو باز کرد.
ــ ای بابا...
خودش رو روی تخت بالا کشید، دفترچه‌ی قهوه‌ای رنگ رو از کنار بالش برداشت و بازش کرد.
بالای اولین صفحه با حروف درشت نوشته شده بود:
«وظایف خدمتکار شماره ۶۸ — کیم تهیونگ»
شیفت: روزهای زوج
وظایف
۱. بعد از صرف صبحانه، آبیاری گل‌های گلخانه.
۲. آماده کردن و چیدن میز ناهار ارباب‌ها.
۳. تمیز کردن اتاق‌های ارباب‌ها در بعدازظهر.
۴. گردگیری تمام دکورها و وسایل تزئینی عمارت.
۵. در شب‌های زوج، طی کشیدن و برق انداختن تمام سرامیک‌های عمارت.
قوانین
۱. به‌جز روزهای فرد، خروج از عمارت ممنوع است.
۲. در حضور ارباب‌ها، از نگاه مستقیم خودداری کنید.
۳. لمس کردن ارباب‌ها ممنوع است.
۴. هر دستوری که ارباب‌ها صادر کنند، باید بدون چون‌وچرا انجام شود.
۵. فرار از عمارت ممنوع است.
۶. مجازات سرپیچی از قوانین، توسط ارباب‌ها تعیین خواهد شد.
تهیونگ با اخم ریزی آخرین خط رو خوند.
بعد نگاهش پایین صفحه افتاد.
گوشه‌ی دفترچه یه تقویم کوچیک چاپ شده بود که روز جاری با خودکار دایره کشیده شده بود.
چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد یه‌دفعه چشم‌هاش برق زد.
ــ وای...
دوباره نگاه کرد تا مطمئن بشه اشتباه ندیده.
ــ امروز... روز فرده!
لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
ــ یعنی امروز اصلاً شیفتم نیست!
با ذوق از جاش بلند شد.
زیپ کوله‌پشتیش رو باز کرد و شروع کرد لباس‌هاش رو یکی‌یکی داخل کمد چیدن.
وسایلش اون‌قدر کم بود که کمتر از پنج دقیقه طول کشید همه‌چیز سر جاش قرار بگیره.
چند دست لباس...
چند کتاب قدیمی...
یه دفترچه‌ی کوچیک...
و چند وسیله‌ی شخصی.
همین.
نه لپ‌تاپی...
نه تبلتی...
نه حتی یه گوشی موبایل.
از سال‌ها قبل، به خودش قول داده بود هیچ وسیله‌ای که بشه از طریقش ردش رو پیدا کرد، همراهش نداشته باشه.
برای بقیه شاید عجیب بود...
اما برای تهیونگ، این تنها راهی بود که احساس امنیت می‌کرد.
درِ کمد رو بست.
کش و قوسی به بدنش داد.
بعد با یه لبخند راضی خودش رو دوباره روی تخت انداخت.
دست‌هاش رو زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد.
ــ چه خوب...
ــ پس امروز فقط استراحت.
پلک‌هاش کم‌کم سنگین شدن.
خستگی راه، استرس جابه‌جایی و بی‌خوابی چند شب گذشته، همه با هم روی تنش آوار شدن.
طولی نکشید که نفس‌هاش آروم و منظم شد...
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، بدون اینکه مجبور باشه هر چند دقیقه با ترس از خواب بپره، توی خواب عمیقی فرو رفت.
دیدگاه ها (۱۴)

«رایحه پنهان»part 1کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبحبند کوله‌...

ادامه پارت ۱۹۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط