{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "30"

هانا :کیک رو میارم تا بخوری ، منم تا شما کیک رو تموم کنی نودل رو حاضر میکنم ..

‌☆ویو هانا☆

کیک رو برای ته بردن و به نودل خوشمزه هم درست کردم

هانا : بفرمایید ( لبخند)

ته: ممنون ( درحالی که به هانا خیره شده بود)

وقتی ته نودل رو خورد طرف هاشو شستم و کارارو کردم دیدم ته روی مبل خوابش برده
از توی کمد ها گشتم و یه پتو براش آوردم و روش انداختم
خدایا وقتی بیداره مثل کوه یخ میمونه چشم هاش مثل آتش
اما....وقتی خوابه مثل یه بچه مظلوم میشه ....
رفتم لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم
..........

پرش زمانی فردا صبح 🌤️🌀


‌☆ویو ته☆

با صدای تلق و تولوق یه چیزی شبیه صدای ظرف بیدار شدم و دیدم هانا مشغول درست کردن صبحانه هست

هانا : اووو... ببخشید اگه صدا دادم بیدارت کردم
صبح بخیر

ته: صبح بخیر

رفتم حموم و یه لباس راحتی پوشیدم

و صبحانه خوردیم

روی مبل نشسته بودم و هانا هم تقریبا کار های خونه رو تموم کرده بود که گوشیم زنگ خورد

ته: بله مادر .... سلام

آنا : سلامممم پسرم ( خوشحال)
یه خبر عالی دارم برات

ته: چی شده مادر؟ ...

آنا : ماریا حامله است ! پنج روزشه
اووییی پسرم.‌‌...داری بابا میشی

ته: چی

آنا :خب دیگه من برم عروسم برسم مراقب خودت باش پسرم...‌فعلا عزیزم

توی تعجب بودم چجوری پنج روزه بارداره ؟
ما که دیشب....نه نه یجای کار میلنگه
ولی اگه یه درصد احتمال بدم بچه خودمه چی ؟

چرا یادم نمیاد شب قبل سفر با ماریا
من خالی کردم یا نه

وای دارم دیوونه میشم

هانا : اقای کیم تهیونگ.... اقای کیم ( بلند)

ته: چیه ؟؟

هانا : حالتون خوبه ؟ چیزی شده؟

ته: به تو چه ....تو خدمتکاری وظیفتو انجام بده

هانا سرش انداخت پایین و با شرمندگی از اینکه فضولی کرده گفت

هانا : بله ببخشید ( بقض)

‌☆ویو هانا☆

رفتم توی انباری بیرون
نشستم و گریه کردم ، آخه این وسط من چه کاره ام؟ چرا چوبش رو من می‌خوردم

دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی...

‌☆ویو ته☆

خیلی عصبی بودم چطور ممکنه پنج روزشه

یادم امد که هانا نیست آخه این دختر کجاست

ته: هانا....هانا( بلند )

تقریبا همه جای خونه رو گشتم اما خبری هانا نبود

هوای بیرون یکم ابری و سرد بود ژاکتم رو پوشیدم و رفتم بیرون توی انباری

دیدم هانا بی جون روی زمین سرد افتاده

براید استایل بغلش کردم و بردمش توی اتاقش گذاشتم
شعله بخاری رو بالا کشیدم و پتو رو روش انداختم
خواستم برم بیرون که

هانا : لطفا ....منو تنها تزار ...من کاری نکردم ( بقض)

داشت کابوس میدید یا هزیون بود؟

رفتم نزدیکش !

ادامه دارد

قشنگ هام من رو ببخشید ویسگونم مشکل برخورده بود نتونستم امروز بزارم
دیدگاه ها (۳)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "31"رفتم نزدیکش هانا : نه ....نه....لطفا نرووو آرو...

https://wisgoon.com/fic_bts_2025دوست قشنگمون فالو کنید پیجش ...

سلام بچه هااا به خبر خوب ، رمان لبخند بجای شب یه پارت روزی د...

اسلاید اول لباس هانا دوم ته

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"27"‌☆ویو هانا☆از اتاق لانا بیرون امدم و رفتم برای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط