{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ourlifeagain

#Our_life_again
#ᏢᎪᎡͲ_²⁸

یه سایه روی خودم حس کردم.....
با حس خطر آمادگی سریع برگشتم و.....
چشمتون روز بد نبینه پام تقریبا پیچ خورد....
چشمامو بستم و آماده زمین خوردن بودم...
کسی که پاشنه بلند رو اختراع کرده قصد شکنجه داشته....
دستی رو کمرم حس کردم....
چشمام رو آروم باز کردم........
+یو.‌..یونجون...ش..شی؟
-حالت خوبه؟
آروم کمکم کرد تعادلم رو حفظ کنم.....
لعنت به این پسر....
سریع دستش رو از روی کمرم برداشت تا حس بدی بهم دست نده.....
+خوبم....به لطف تو.....
-خدارو شکر.....
+دوباره نجاتم دادی....ممنون
-نه چیزی نیست....خوشحالم خوبی....
یونجون فرق داشت....با همه
از همه مردا مجزا بود.....
بعد داداشم اولین نفری بود که هی*ز بازز در نمی آورد.....
(ایشون با پسرای بی تی اس و استری کیدز و تی اکس تی به خوبی آشنایی نداره....پسرامون با غیرتن😌)
+بازم ممنون
-خواهش میکنم
میخواستم سر صحبت رو باز کنم که گوشیم زنگ خورد....
(ذهن فالوورهای نازم✨:
لعنت بر خرمگس معرکه😅)
ناشناس بود....
جواب ندادم.....
دوباره زنگ زد....
بازم جواب ندادم و بلاکش کردم....
یه شماره دیگه زنگ زد....
دیدگاه ها (۰)

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_²⁹بازم جواب ندادم و قطع کردم....پیامک ا...

آپدیت اینستای وی🐻🍯

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_²⁸یه سایه روی خودم حس کردم.....با حس خط...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_²⁷-برات آرزوی موفقیت میکنم هم برای تو و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۷سرمو پایین انداختم و اروم گ...

《اولین قرار》pt7(پرش زمانی به فردا صبح)نیرا:با حس درد تو سرم ...

دختری که آرزو داشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط