{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:⑧
یکی به جونگکوک زنگ زد جین بود
#:جونگکوک تویی؟
*:اره خودمم
#: گوشی رو بده به تهیونگ
کوکی گوشی رو داد به ته ته
♡: جین چیشد بابام خوبه
#: اِم تسلیت میگم بهت
♡: نه وای خدا
تهیونگ چند لحظه اشک ریخت سرش پایین بود یهو سرشو اورد بالا اشکشو پاک کردی یهو دستتو کنار زد روانی شده بود عین به سایکوعه واقعی تو ترسیدی دوییدی رفتی بالا
تهیونگ رفت کتو شلوار پوشید از عمارت رفت بیرون صدای در عمارت رو شنیدی که رفته بیرون اومدی پایین
☆: رفت؟
*: اره رفت، توهم برو اماده شو چون ممکنه مهمون بیاد
☆: باشه الان میرم اماده بشم
رفتی اماده شدی حدود یک ساعت بعد همه رسیدن تو داشتی پذیرایی میکردی تهیونگ اومد
(نویسنده)
همه میدونستن که توی خانواده ی تهیونگ وقتی که پدرشون میمیره سایکو میشن و اونا بخاطر همین وقتی تهیونگ اومد خیلی ترسیدن]
تهیونگ یهو داد زد گفت: گمشید بیرون با اجازه ی کی اینا اومدن داخل خونه ی من
همه رفتن بیرون تهیونگ کلید یه خونه ای رو داد گفت: تا موقعی که بهتون نگفتم حق ندارید بیاید اینجا فعلا بربد توی این خونم تو بوسان جونگکوک میدونه کجاست حالا برید وسایلتون رو جمع کنید
شما رفتین وسایاتون رو جمع کردید رفتید بیرون سوار ماشین شدید وقتی رسیدید رفتی خوابیدی و وقتی بیدار شدی........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعد ۱۰ تا لایک
دیدگاه ها (۵)

بچمو فالو کنید نکنید خاله عصبانی میشه😡آیدی💎🎀: @lna.kook

پیجش خیلی خوبه اصلا عالیه فالوشه فالور هاشو به ۶۰،۷۰ اینا بر...

Part:⑦ (نویسنده) کار ا...

part:¹⁰ #: اِم دلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط