❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 174♡。)
و دستاش رو باز کرد رفتم جلو و محکم و شیرین گونه اش رو بوسیدم.
با لذت چشماشو بست و خندید.
با لبخند جذابي نگاهم رو روي جونگکوک کشیدم.
همونجا، وسط ایستاده بود و نگام میکرد.
لبخندم رو براش جذاب تر کردم.
نگاهش شوکه و متعجب نبود.
لعنتي..میدونست.
خیره بهم جام نوشيدني از سيني خدمتکار جلوش برداشت
و از سالن بیرون رفت.
لبخندم کوتاه شد ولي حفظش کردم.
بابا و مامان از پرانرژي بودنم
خيلي خوشحال بودن و دینم با خنده منو تو بغل کشید و گفت : اصلا باور نمیکرده تو باشی.
دلم براي دین میسوخت. انگار خيلي تنها شده بود.
جولي رو اصلا دور و برش نمیدیدم.
ولي اجازه ندادم این فکرا شبم رو خراب کنه..
امشب شب خوبی بود.. من چندین قدم به جونگکوک نزديك شده بودم و این محشر بود.
با حالي خوب از سالن زدم بیرون.
خوشحال بودم که باز تونسته بودم كمي به جونگکوک نزديك بشم.
تو راهرو راهي شدم که چشمم خورد بهش.
جلوي پنجره راهرو وایستاده بود و کمي خم شده بود و ارنج دوتا دستش رو روی سکو گذاشته بود و محتویات
جامش رو مزه میکرد.
با لبخند شیطنت آميزي رفتم سمتش.
متوجهم شد.
فقط نگاه ريزي بهم انداخت و بعد دوباره مشغول تماشاي
روبرو و مزه کردن نوشیدنیش شد.رفتم کنارش.
-ميدونستي منم..نه؟
سكوت طولاني بينمون برقرار شد و اروم گفت : اره.. پوزخندي زد و جرعه اي نوشيد
نگاهي بهش انداختم و گفتم : میري يکي از همين نوشيدني ها برام بگيري؟
هيچ تغييري در زاویه نگاه و بدنش ایجاد نکرد وچيزي نگفت.
زیر لب گفتم : چه بداخلاق
توت فرنگي توي جامش داشت بهم چشمک میزد.
شیطون دست جلو بردم و دوتا انگشتم رو با پرويي داخل نوشیدنیش کردم و توت فرنگي رو در آوردم
(。♡part 174♡。)
و دستاش رو باز کرد رفتم جلو و محکم و شیرین گونه اش رو بوسیدم.
با لذت چشماشو بست و خندید.
با لبخند جذابي نگاهم رو روي جونگکوک کشیدم.
همونجا، وسط ایستاده بود و نگام میکرد.
لبخندم رو براش جذاب تر کردم.
نگاهش شوکه و متعجب نبود.
لعنتي..میدونست.
خیره بهم جام نوشيدني از سيني خدمتکار جلوش برداشت
و از سالن بیرون رفت.
لبخندم کوتاه شد ولي حفظش کردم.
بابا و مامان از پرانرژي بودنم
خيلي خوشحال بودن و دینم با خنده منو تو بغل کشید و گفت : اصلا باور نمیکرده تو باشی.
دلم براي دین میسوخت. انگار خيلي تنها شده بود.
جولي رو اصلا دور و برش نمیدیدم.
ولي اجازه ندادم این فکرا شبم رو خراب کنه..
امشب شب خوبی بود.. من چندین قدم به جونگکوک نزديك شده بودم و این محشر بود.
با حالي خوب از سالن زدم بیرون.
خوشحال بودم که باز تونسته بودم كمي به جونگکوک نزديك بشم.
تو راهرو راهي شدم که چشمم خورد بهش.
جلوي پنجره راهرو وایستاده بود و کمي خم شده بود و ارنج دوتا دستش رو روی سکو گذاشته بود و محتویات
جامش رو مزه میکرد.
با لبخند شیطنت آميزي رفتم سمتش.
متوجهم شد.
فقط نگاه ريزي بهم انداخت و بعد دوباره مشغول تماشاي
روبرو و مزه کردن نوشیدنیش شد.رفتم کنارش.
-ميدونستي منم..نه؟
سكوت طولاني بينمون برقرار شد و اروم گفت : اره.. پوزخندي زد و جرعه اي نوشيد
نگاهي بهش انداختم و گفتم : میري يکي از همين نوشيدني ها برام بگيري؟
هيچ تغييري در زاویه نگاه و بدنش ایجاد نکرد وچيزي نگفت.
زیر لب گفتم : چه بداخلاق
توت فرنگي توي جامش داشت بهم چشمک میزد.
شیطون دست جلو بردم و دوتا انگشتم رو با پرويي داخل نوشیدنیش کردم و توت فرنگي رو در آوردم
- ۱۶۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط