{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگر از پس خودم برنمی آیم

دیگر از پس خودم برنمی آیم
پیش پای شما
عطر تنم با پرنده ای پریدو رفت
حالا من ماندم و
یک لباس آبی ساده
که از آسمان گرفتم.
پرنده ای انگاربال میزند در پیراهنم
درمی آورم
این آسمان کوچک را،
چندقفس
درسینه ام پنهان است..
دیدگاه ها (۲)

ﻏــﺮﻕ ﺩﺭﺩﻡ ﻭﻟــﮯ ﻣﮯ ﺧـﻨـﺪﻡﻓـﻘـﻂ ﺧـﻮﺩﻡ ﻣـﮯ ﺩﺍﻧـﻢ ﻭ ﺧـﺪﺍﮮ ﺧــﻮ...

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانمپرم از حس دلگیری که نامش ر...

دست هتوو که مال من باشد... هیچکس... مرا... دست کم نخوا...

دلم میخواهدنامه ای بنویسم،،،ازدلتنگیهایم بگویم،،،درددل کنم،،...

هم اتاقی قدیمی-پارت-۲4

​ما وارثانِ انتظار بودیم. نسلی که به ما یاد دادند فردا روزِ ...

آسمان هفتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط