طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱
پارت ۶۵ | «یک تماس کوتاه»
دو روز بعد...
اعضا از صبح زود مشغول تمرین بودند.
اجرای مهمی نزدیک بود و مدیر برنامه اجازه نمیداد حتی یک دقیقه هم هدر برود.
داخل سالن تمرین...
همه خسته روی زمین نشسته بودند.
جیهوپ نفسنفس میزد.
«فکر کنم امروز رکورد تمرین رو شکستیم.»
جونگکوک بطری آبش را به طرفش گرفت.
«هنوز دو ساعت دیگه مونده.»
جیهوپ با تعجب گفت:
«چی؟!»
همه از خنده منفجر شدند.
جین دستش را روی شانهی او گذاشت.
«قوی باش، هوبی!»
---
در همان لحظه...
گوشی نامجون زنگ خورد.
رئیس پروژه بود.
چند لحظه صحبت کرد.
بعد رو به اعضا گفت:
«بچهها، مانلی یه تغییر کوچیک روی لباسهای اجرا داده. گفته هر وقت استراحت داشتیم، یه نفر بره امتحانشون کنه.»
جیمین سریع لبخند زد.
«یه نفر...»
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
«مثلاً تهیونگ.»
همه خندیدند.
تهیونگ با خنده گفت:
«شماها یه روز منو ول نمیکنین؟»
یونگی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«نه.»
همه دوباره خندیدند.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ با دو لباس داخل اتاق طراحی شد.
مانلی مشغول دوخت آخرین قسمت یکی از کتها بود.
وقتی او را دید، لبخند زد.
«سلام.»
«سلام.»
تهیونگ لباسها را روی میز گذاشت.
«گفتن یه بار امتحانشون کنم.»
«آره، فقط آستین کتت یه ذره اصلاح شده.»
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ با لباس جدید از اتاق پرو بیرون آمد.
مانلی با دقت نگاهش کرد.
کمی نزدیک شد.
آستین کت را صاف کرد.
بعد یقه را مرتب کرد.
چند قدم عقب رفت.
«الان خیلی بهتر شد.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد.
«واقعاً قشنگ شده.»
بعد لبخند زد.
«مثل همیشه.»
مانلی با خجالت گفت:
«ممنون...»
---
همان لحظه...
گوشی مانلی زنگ خورد.
او با عذرخواهی گفت:
«ببخشید، یه لحظه.»
تماس را جواب داد.
چند دقیقه دربارهی پروژه صحبت کرد.
تهیونگ همانجا منتظر ماند.
نگاهش روی مانلی بود که با جدیت دربارهی کار توضیح میداد.
با خودش لبخند زد.
«وقتی دربارهی طراحی حرف میزنه، چقدر باانگیزه میشه...»
---
تماس که تمام شد...
مانلی نفس راحتی کشید.
«ببخشید، منتظرت گذاشتم.»
«اشکالی نداره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
«فکر کنم خیلی سرت شلوغه.»
مانلی خندید.
«یکم... ولی دوستش دارم.»
تهیونگ آرام سر تکان داد.
«معلومه...»
---
همان موقع...
در اتاق ناگهان باز شد.
جیهوپ سرش را داخل آورد.
«تهیونگ!»
بعد با خنده گفت:
«فکر کردیم گم شدی.»
پشت سرش جین هم ظاهر شد.
«یا شاید تصمیم گرفته از امروز طراح لباس بشه.»
مانلی خندهاش گرفت.
تهیونگ هم با خجالت گفت:
«الان داشتم میومدم.»
جین با شیطنت گفت:
«ما فقط نگران بودیم...»
جیهوپ ادامه داد:
«آخه هر بار میای اینجا، دیرتر برمیگردی.»
همه خندیدند.
---
وقتی از اتاق بیرون آمدند...
جیمین آرام کنار تهیونگ راه رفت.
«هیونگ...»
«هوم؟»
«یه سؤال.»
«بپرس.»
جیمین با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
«اگه مجبور بشی یه روز کامل بدون دیدن مانلی سر کنی... میتونی؟»
تهیونگ چند لحظه ساکت شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«...نمیدونم.»
جیمین فقط لبخند زد.
همین جواب برایش کافی بود.
و خود تهیونگ...
تازه داشت کمکم میفهمید که نبودن مانلی، بیشتر از چیزی که فکر میکرد روی دلش اثر میگذارد.
پایان پارت ۶۵... 🤍🌿
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱
پارت ۶۵ | «یک تماس کوتاه»
دو روز بعد...
اعضا از صبح زود مشغول تمرین بودند.
اجرای مهمی نزدیک بود و مدیر برنامه اجازه نمیداد حتی یک دقیقه هم هدر برود.
داخل سالن تمرین...
همه خسته روی زمین نشسته بودند.
جیهوپ نفسنفس میزد.
«فکر کنم امروز رکورد تمرین رو شکستیم.»
جونگکوک بطری آبش را به طرفش گرفت.
«هنوز دو ساعت دیگه مونده.»
جیهوپ با تعجب گفت:
«چی؟!»
همه از خنده منفجر شدند.
جین دستش را روی شانهی او گذاشت.
«قوی باش، هوبی!»
---
در همان لحظه...
گوشی نامجون زنگ خورد.
رئیس پروژه بود.
چند لحظه صحبت کرد.
بعد رو به اعضا گفت:
«بچهها، مانلی یه تغییر کوچیک روی لباسهای اجرا داده. گفته هر وقت استراحت داشتیم، یه نفر بره امتحانشون کنه.»
جیمین سریع لبخند زد.
«یه نفر...»
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
«مثلاً تهیونگ.»
همه خندیدند.
تهیونگ با خنده گفت:
«شماها یه روز منو ول نمیکنین؟»
یونگی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«نه.»
همه دوباره خندیدند.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ با دو لباس داخل اتاق طراحی شد.
مانلی مشغول دوخت آخرین قسمت یکی از کتها بود.
وقتی او را دید، لبخند زد.
«سلام.»
«سلام.»
تهیونگ لباسها را روی میز گذاشت.
«گفتن یه بار امتحانشون کنم.»
«آره، فقط آستین کتت یه ذره اصلاح شده.»
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ با لباس جدید از اتاق پرو بیرون آمد.
مانلی با دقت نگاهش کرد.
کمی نزدیک شد.
آستین کت را صاف کرد.
بعد یقه را مرتب کرد.
چند قدم عقب رفت.
«الان خیلی بهتر شد.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد.
«واقعاً قشنگ شده.»
بعد لبخند زد.
«مثل همیشه.»
مانلی با خجالت گفت:
«ممنون...»
---
همان لحظه...
گوشی مانلی زنگ خورد.
او با عذرخواهی گفت:
«ببخشید، یه لحظه.»
تماس را جواب داد.
چند دقیقه دربارهی پروژه صحبت کرد.
تهیونگ همانجا منتظر ماند.
نگاهش روی مانلی بود که با جدیت دربارهی کار توضیح میداد.
با خودش لبخند زد.
«وقتی دربارهی طراحی حرف میزنه، چقدر باانگیزه میشه...»
---
تماس که تمام شد...
مانلی نفس راحتی کشید.
«ببخشید، منتظرت گذاشتم.»
«اشکالی نداره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
«فکر کنم خیلی سرت شلوغه.»
مانلی خندید.
«یکم... ولی دوستش دارم.»
تهیونگ آرام سر تکان داد.
«معلومه...»
---
همان موقع...
در اتاق ناگهان باز شد.
جیهوپ سرش را داخل آورد.
«تهیونگ!»
بعد با خنده گفت:
«فکر کردیم گم شدی.»
پشت سرش جین هم ظاهر شد.
«یا شاید تصمیم گرفته از امروز طراح لباس بشه.»
مانلی خندهاش گرفت.
تهیونگ هم با خجالت گفت:
«الان داشتم میومدم.»
جین با شیطنت گفت:
«ما فقط نگران بودیم...»
جیهوپ ادامه داد:
«آخه هر بار میای اینجا، دیرتر برمیگردی.»
همه خندیدند.
---
وقتی از اتاق بیرون آمدند...
جیمین آرام کنار تهیونگ راه رفت.
«هیونگ...»
«هوم؟»
«یه سؤال.»
«بپرس.»
جیمین با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
«اگه مجبور بشی یه روز کامل بدون دیدن مانلی سر کنی... میتونی؟»
تهیونگ چند لحظه ساکت شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«...نمیدونم.»
جیمین فقط لبخند زد.
همین جواب برایش کافی بود.
و خود تهیونگ...
تازه داشت کمکم میفهمید که نبودن مانلی، بیشتر از چیزی که فکر میکرد روی دلش اثر میگذارد.
پایان پارت ۶۵... 🤍🌿
- ۹۹
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط