{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستش رو از توی دست پسر بیرون کشید

دستش رو از توی دست پسر بیرون کشید...
+نه مینهو... نمیتونم...
دختر اشک توی چشماش حلقه زد
دو قدم به عقب رفت...
+نمیتونم قبول کنم!
_نمیتونی؟
پسرک که لحنش حسابی بغض آلود شده بود، صداش رو کمی در حد اینکه دخترِ روبه روش اذیت نشه بالا برد...
_برای چی؟ها؟ مگه چیزی برات کم گذاشتم؟ کدوم یکی از خواسته هات رو بی اهمیت دونستم؟
یک قطره اشک از چشم پسر چکید...
_وقتی که مریض بودی، وقتی که حالت خوب نبود، وقتی که تنها بودی... کی کنارت بود؟هاااا؟
اشک های دخترک شدت گرفتن...
_چی برات کم گذاشتم که قبولم نمیکنی؟؟
حالا دیگه صورتش کاملا خیس از اشک شده بود...
پسرک سرش رو پایین انداخت و اجازه داد که آوای صدای گریه هاش به گوش دختر برسه...
+مینهو من_
_تو چی؟هاا؟ میخوای چی بگی؟؟ میخوای چجوری جواب اون همه توجهی که بهت داشتم رو بدی؟؟
دختر با استین لباسش اشک هاش رو از روی صورتش کنار زد...
اتفاقی که توی این چند دقیقا افتاده بود اجازه نمیدا خوب فکر کنه...
اونو و مینهو مدت زیادی باهم دوست بودن...
و مینهو به عنوان یه دوست، کارش رو بیش از حد عالی انجام میداد...
نمونه ی یه دوست کامل بود...
کسی که توی تنهایی های دخترک، کنارش بود...
وقتی که یه کاری رو شروع میکرد، مینهو با تمام وجودش تشویقش میکرد...
و حالا چی؟
پسرکِ بیچاره حرفی که مدت ها توی دلش مونده بود رو زد... گفت که دوستش داره!
نه نه... امکان نداشت...
دختر پیشش احساس آرامش و امنیت داشت
ولی فقط به عنوان یه دوست... نه کسِ دیگه ای...
صدای گریه اش باعث شد که ضربان قلب دخترک بالا بره
با وجود سال ها دوستی، هرگز اشک هاش رو در حضور دخترک نریخته بود و حالا... این خودِ دختر بود که تونست بغض فروخورده ی پسرک رو بشکنه و اونو به گریه بندازه...
دوباره صداش به شکل خیلی نا واضح و اروم توی خونه طنین انداخت...
_کیو غیر من داشتی؟؟
سکوتی بینشون نشست...
+متاسفم! ولی من دوستت... ندارم
دختر حرف آخرش رو هم زد...
و از خونه خارج شد...
مینهو بعد از رفتن تیکه ای از وجودش، روی زانو هاش افتاد...
یعنی این نتیجه ی اون همه سال، محبت و توجه بود؟
یعنی میشه در این حد نسبت به همه ی اون محبت ها چشم پوشی کرد؟
حالا، پسر باید چیکار میکرد؟
زندگی میکرد؟
نه... خیلی مسخره ست
زندگی کردن که فقط نفس کشیدن نیست...
زندگی کردن بدونِ تیکه از وجودت، اسمش زندگی کردن نیست،
اسمش شکنجه ست...
دیگه حتی صدای تپیدن قلبِ شکسته اش رو هم نمیشنید...
تنها چیزی که میشنید، سکوت مطلق بود که اونو در بر گرفته بود...



#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
دیدگاه ها (۲۵)

(پارت آخر)دو روز میگذشت،از زمانی که قلبِ پسرک بیچاره... کامل...

محو نگاه سرشار از محبتش بودم...نگاهی که پر از زندگی بود...نگ...

وقتی بستریه تیمارستان بود...(پارت آخر)

وقتی بستریه تیمارستان بود...(پارت ۲)

وانشات شوگا تک پارتی (دوست دارم) .غمگین.

khiyanat duroqhin𝚙𝚊𝚛𝚝11و ا.ت همونطور گریه میکنه اما اون مستر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط