{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت نگاه سردت — پارت هفتم

پشت نگاه سردت — پارت هفتم

ویو صبح آت

صبح از خواب بیدار شدم و رفتم پایین. صبحونه رو آماده کردم؛ پنکیک، نسکافه و چند چیز دیگه رو مرتب روی میز چیدم.

بعد از اینکه مطمئن شدم همه‌چیز آماده‌ست، رفتم باشگاه.

ویو تهیونگ

از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و بعد لباس پوشیدم و اومدم پایین.

همین که وارد آشپزخونه شدم، بوی پنکیک و نسکافه کل خونه رو برداشته بود. میز صبحونه هم کامل چیده شده بود، ولی هیچ‌کس اونجا نبود.

چند لحظه بعد، کوکی، جیا، جیمین و هانا اومدن پایین.

کوکی: سلام، صبح بخیر.

جیمین: صبح بخیر.

هانا با همون عشوه‌های همیشگیش گفت:

هانا: صبح بخیر عشقم. 😏

جیا: سلام.

کوکی به میز نگاه کرد و گفت:

کوکی: ته، تو درست کردی؟

ته: نه. اومدم پایین، دیدم اینا آماده‌ست. آت کجاست؟

جیا: کار آته. صبح میره باشگاه، لابد صبحونه رو درست کرده و رفته. خوب، بیاید بخوریم.

جیمین: چه کدبانویی!

کوکی: آره، واقعاً.

ویو آت

بعد از ورزش برگشتم خونه.

وقتی وارد شدم، دیدم همه صبحونه‌شون رو خوردن و دارن میز رو جمع می‌کنن.

البته هانای... طبق معمول یه گوشه نشسته بود! 🙄

آت: سلام.

جیا: سلام آت جونم، خوبی عزیزم؟

آت: ممنونم، تو خوبی؟

ته: سلام. بابت صبحونه دستت درد نکنه.

آت: خواهش می‌کنم.

کوکی: خیلی کدبانو هستی.

آت: خجالتم نده.

هانا با حالت مسخره‌ای گفت:

هانا: کجاش قشنگ بود؟ اصلاً خوشمزه نبود.

آت نگاهی به بشقاب خالی هانا انداخت.

آت: از بشقابت معلومه.

هانا: .....

آت: من برم دوش بگیرم.

جیا: باشه.

رفتم دوش گرفتم، روتینم رو انجام دادم و بعد دوباره اومدم پایین.

ویو آت

تهیونگ روی مبل نشسته بود و گفت:

ته: بچه‌ها، بیاید فیلم ببینیم.

آت: اوکیه، به نظر من خوبه.

ته: چی ببینیم؟ چه ژانری؟

هانا: به نظرم ام...

آت سریع حرفش رو قطع کرد:

آت: نه نه! تروخدا تو نظر نده! 😂

هانا: مهم ته هست که قبول می‌کنه، مگه نه؟

ته بدون مکث گفت:

ته: نه.

همین که اینو گفت، من و جیا و کوکی و جیمین زدیم زیر خنده.

آت: خب چی ببینیم؟ بگید دیگه!

ته: شما خانوما یه چیزی درست کنید.

آت و جیا با هم:

آت و جیا: باشه.

ته: خوب، ما هم فیلم انتخاب می‌کنیم. کمدی خوبه؟

آت: آره.

ویو آت

تهیونگ یه فیلم کمدی انتخاب کرد و همه روی مبل‌ها نشستیم.

چند دقیقه از فیلم گذشته بود که من بلند شدم برم چیزی بیارم.

همین که خواستم از جلوی هانا رد بشم، هانا عمداً پاشو جلوی پام دراز کرد.

پام گیر کرد و نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم.

هانا زد زیر خنده.

هانا: عزیزم، مراقب باش.

جیا سریع گفت:

جیا: آت، آروم باش...

اما دیگه دیر شده بود.

از حرکت هانا عصبانی شدم موهاشو گرفتم دور دستم محکم کشیدم.

همه با تعجب از جا بلند شدن.

ویو تهیونگ

همین که هانا اون حرف رو زد، آت کنترلش رو از دست داد و دعوا بالا گرفت.

همه سریع رفتیم سمتشون تا از هم جداشون کنیم.

هانا با ناراحتی گفت:

هانا: ولم کن!

آت با عصبانیت:

آت: دختره‌ی نچسب! من مگه باهات شوخی دارم؟!

ته: آت! آت!

جیا: آت، تروخدا آروم شو!

کوکی با چشم‌های گرد شده گفت:

کوکی: یا خدا... این روتو ندیده بودم!

جیمین هم سعی می‌کرد بینشون فاصله بندازه.

همه داشتن تلاش می‌کردن دعوا رو تموم کنن که...

یهو صدای زنگ در بلند شد.

همه ساکت شدن.

ته به سمت در نگاه کرد.

ته: این دیگه کیه؟

آت نفسش رو با عصبانیت بیرون داد و به در خیره شد.

جیا: یعنی کی می‌تونه باشه؟

زنگ دوباره به صدا درآمد...

ادامه دارد...

بنظرتون کیه .....🤭
دیدگاه ها (۰)

بچه ها جلد رمان بعدی اگه حماتتاتون خیلی شه دوست دارید اگه نه...

اسلاید اول خونه آت اسلاید دوم خونه ته اسلاید سوم اتاق آت اسل...

اسلاید ماشین آت برای پیست اسلاید دوم موتور آت اسلاید سوم ماش...

پارت پنجم

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتصبح با صدای زنگ گوشی از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط