#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_4
·
·
·
به سمت اتاقم رفتم .
لباسام رو پوشیدم و از عمارت بیرون زدم .
زنگ زدم به یکی از دوستای صمیمیم توی کره ، که اسمش لیسو عه...
از وقتی رفتم انگلیس ، دیگه نتونستم ببینمش....
ا/ت : " سلام لیسو.. شناختی؟! "
لیسو : " سلام ا/ت تویی؟؟ برگشتی؟؟ "
ا/ت : " آره منم.. برگشتم.. خیلی دلم برات تنگ شده بود! ، الان داخل سئولی؟؟ "
لیسو : " منم همینطور خیلی دلم برات تنگ شده.! آره تو سئولم . "
ا/ت : " من الان بیرونم ؛ بیا همدیگه رو ببینیم.. "
لیسو : " اوکی بیا همو تو کافه ببینیم.. "
ا/ت : " اوکی پس فعلاً . "
لیسو : " فعلاً . "
سریع به سمت اون کافه حرکت کردم..
وقتتی رسیدم ، یه میز خالی پیدا کردم و نشستم .
لیسو اومد و منم بغلش کردم .
کلی باهم گریه کردیم و کلی درد و دل کردیم..
بعد بلند شدیم و رفتیم خرید .
کلی لباس های خوشگل خریدیم و بعد از کلی راه رفتن ، گرسنمون شد .
با خستگی و گرسنگی ، رفتیم اسنکبار و کلی دوکبوکی و سوپ خوردیم .
لیسو رو رسوندم خونشون تا لباس راحتی برداره و بریم خونهٔ خودمون ؛
چون امروز کاترین با خالهبزرگ ، رفته بودن چین پیش پدرم .
و امروز چون تنها میشدم ، قطعاً حوصلم سر میرفت ؛ واسه همین گفتم لیسو بیاد پیشم..
ا/ت : " لیسو جان تعارف نکن راحت باش! میتونی بری توی اتاقم لباسات رو عوض کنی بیای فیلم ببینیم . "
لیسو : " باشه مرسی ا/ت . "
اومدیم خونه .
کوک خونه نبود.. فکر کردم نمیاد ، برای همین کمی پفیلا و نودل و فیلهٔسوخاری درست کردم .
·
·
·
#Part_4
·
·
·
به سمت اتاقم رفتم .
لباسام رو پوشیدم و از عمارت بیرون زدم .
زنگ زدم به یکی از دوستای صمیمیم توی کره ، که اسمش لیسو عه...
از وقتی رفتم انگلیس ، دیگه نتونستم ببینمش....
ا/ت : " سلام لیسو.. شناختی؟! "
لیسو : " سلام ا/ت تویی؟؟ برگشتی؟؟ "
ا/ت : " آره منم.. برگشتم.. خیلی دلم برات تنگ شده بود! ، الان داخل سئولی؟؟ "
لیسو : " منم همینطور خیلی دلم برات تنگ شده.! آره تو سئولم . "
ا/ت : " من الان بیرونم ؛ بیا همدیگه رو ببینیم.. "
لیسو : " اوکی بیا همو تو کافه ببینیم.. "
ا/ت : " اوکی پس فعلاً . "
لیسو : " فعلاً . "
سریع به سمت اون کافه حرکت کردم..
وقتتی رسیدم ، یه میز خالی پیدا کردم و نشستم .
لیسو اومد و منم بغلش کردم .
کلی باهم گریه کردیم و کلی درد و دل کردیم..
بعد بلند شدیم و رفتیم خرید .
کلی لباس های خوشگل خریدیم و بعد از کلی راه رفتن ، گرسنمون شد .
با خستگی و گرسنگی ، رفتیم اسنکبار و کلی دوکبوکی و سوپ خوردیم .
لیسو رو رسوندم خونشون تا لباس راحتی برداره و بریم خونهٔ خودمون ؛
چون امروز کاترین با خالهبزرگ ، رفته بودن چین پیش پدرم .
و امروز چون تنها میشدم ، قطعاً حوصلم سر میرفت ؛ واسه همین گفتم لیسو بیاد پیشم..
ا/ت : " لیسو جان تعارف نکن راحت باش! میتونی بری توی اتاقم لباسات رو عوض کنی بیای فیلم ببینیم . "
لیسو : " باشه مرسی ا/ت . "
اومدیم خونه .
کوک خونه نبود.. فکر کردم نمیاد ، برای همین کمی پفیلا و نودل و فیلهٔسوخاری درست کردم .
·
·
·
- ۷۴
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط