نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۲۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت ایدههاشو با ذرهبین میگشت🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... حیاط عمارت پروانه🌸]
مویچیرو:*آروم کنار یویچیرو قدم میزد.*
یویچیرو:*به آسمون نگاه کرد.*
{نسیم ملایمی بین شاخههای درختها میپیچید و چند گلبرگ صورتی روی زمین میریخت.🍃🌸}
[چند لحظه... هیچکدوم چیزی نگفتن]
مویچیرو:*بالاخره سکوت رو شکست.* ...سه سال گذشته.
یویچیرو:*آروم سرش رو پایین آورد.* ...آره.
مویچیرو: ...ولی انگار همین دیروز بود.
یویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...تو هنوز همون مویچیروی سابقی.
مویچیرو:*متعجب نگاهش کرد.* ...فکر میکردم خیلی عوض شدم.
یویچیرو: ...قویتر شدی... ولی قلبت همونه.
مویچیرو:*چند لحظه چیزی نگفت.* ...دلم برات تنگ شده بود.
یویچیرو:*چند ثانیه ساکت موند.* ...منم.
{هر دو دوباره آروم به راه رفتن ادامه دادن.}
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*هنوز با قیافه ناراحت به قابلمه برنج نگاه میکرد. 🗿🍚* ...فقط یه کاسه دیگه...
آئویی:*دست به کمر ایستاده بود.* نه یعنی نه.😐
زنیتسو:*خندهش گرفت.* ولش کن اینوسکه!🤣
نزوکو:*یه لقمه خورد و لبخند زد. 😀🍙*
تانجیرو:*از پنجره به حیاط نگاه کرد.*
تانجیرو:*لبخند آرومی زد.* ...خوشحالم دوباره کنار همن.
شینوبو:*کنار پنجره ایستاد.* ...بعضی جداییها... پایانشون قشنگتر از چیزیه که آدم انتظار داره.🙂🌸
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...هوم.
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹🩵 بالاخره مویچیرو و یویچیرو بعد از این همه مدت تونستن یه دل سیر کنار هم قدم بزنن و حرف بزننن😭💖 ولی اینوسکه هنوز امیدشو برای کاسه سوم از دست ندادههههه🤣🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت ایدههاشو با ذرهبین میگشت🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... حیاط عمارت پروانه🌸]
مویچیرو:*آروم کنار یویچیرو قدم میزد.*
یویچیرو:*به آسمون نگاه کرد.*
{نسیم ملایمی بین شاخههای درختها میپیچید و چند گلبرگ صورتی روی زمین میریخت.🍃🌸}
[چند لحظه... هیچکدوم چیزی نگفتن]
مویچیرو:*بالاخره سکوت رو شکست.* ...سه سال گذشته.
یویچیرو:*آروم سرش رو پایین آورد.* ...آره.
مویچیرو: ...ولی انگار همین دیروز بود.
یویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...تو هنوز همون مویچیروی سابقی.
مویچیرو:*متعجب نگاهش کرد.* ...فکر میکردم خیلی عوض شدم.
یویچیرو: ...قویتر شدی... ولی قلبت همونه.
مویچیرو:*چند لحظه چیزی نگفت.* ...دلم برات تنگ شده بود.
یویچیرو:*چند ثانیه ساکت موند.* ...منم.
{هر دو دوباره آروم به راه رفتن ادامه دادن.}
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*هنوز با قیافه ناراحت به قابلمه برنج نگاه میکرد. 🗿🍚* ...فقط یه کاسه دیگه...
آئویی:*دست به کمر ایستاده بود.* نه یعنی نه.😐
زنیتسو:*خندهش گرفت.* ولش کن اینوسکه!🤣
نزوکو:*یه لقمه خورد و لبخند زد. 😀🍙*
تانجیرو:*از پنجره به حیاط نگاه کرد.*
تانجیرو:*لبخند آرومی زد.* ...خوشحالم دوباره کنار همن.
شینوبو:*کنار پنجره ایستاد.* ...بعضی جداییها... پایانشون قشنگتر از چیزیه که آدم انتظار داره.🙂🌸
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...هوم.
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹🩵 بالاخره مویچیرو و یویچیرو بعد از این همه مدت تونستن یه دل سیر کنار هم قدم بزنن و حرف بزننن😭💖 ولی اینوسکه هنوز امیدشو برای کاسه سوم از دست ندادههههه🤣🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۴۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط