سناریو دختر ذهن خوان
سناریو دختر ذهن خوان
پارت ۱
روزی روزگاری بود دختری به نام آنا که یک زندگی کاملا عادی داشت.
به هر حال بریم سر اصل مطلب:
آنا صبح زود بیدار شد تا به دانشگاه برود اما حس زیاد جالبی نداشت، ولی اون رو نادیده گرفت چون همه وقتی صبح زود بیدار میشن حس جالبی ندارن.
صبحانه خورد و راهی دانشگاه شد به دانشگاه رسید در ورودی را باز کرد و وارد شد و همان موقع زنگ کلاس خورد.
انا: الان دیرم میشه بدبخت شدم!
او سریع پله ها را رفت بالا و وارد کلاس شد.
یکی از دوست هایش که اسم او سارا بود (فکر کردین اسمش قرار بود السا باشه؟😂) گفت: چرا اینقدر طول کشید که بیای؟ اگه یکم بیشتر طولش میدادی بعد استاد سر کلاس میرسیدی!
انا: ببخشید...😅
هانا: عذرخواهی نکن به هر حال امروز زائد جالب بنظر نمیرسی ......حالت خوبه؟
انا: راستش نمیدونم صبح که بیدار شدم حس زیاد جالبی نداشتم...
ذهن هانا: یعنی چیزی شده؟ سرماخورده یا چی؟
انا: چیزی گفتی؟
هانا: چی؟ نه، من چیزی نگفتم حتی دهنم رو باز نکردم....
پایان😁😄
پارت ۱
روزی روزگاری بود دختری به نام آنا که یک زندگی کاملا عادی داشت.
به هر حال بریم سر اصل مطلب:
آنا صبح زود بیدار شد تا به دانشگاه برود اما حس زیاد جالبی نداشت، ولی اون رو نادیده گرفت چون همه وقتی صبح زود بیدار میشن حس جالبی ندارن.
صبحانه خورد و راهی دانشگاه شد به دانشگاه رسید در ورودی را باز کرد و وارد شد و همان موقع زنگ کلاس خورد.
انا: الان دیرم میشه بدبخت شدم!
او سریع پله ها را رفت بالا و وارد کلاس شد.
یکی از دوست هایش که اسم او سارا بود (فکر کردین اسمش قرار بود السا باشه؟😂) گفت: چرا اینقدر طول کشید که بیای؟ اگه یکم بیشتر طولش میدادی بعد استاد سر کلاس میرسیدی!
انا: ببخشید...😅
هانا: عذرخواهی نکن به هر حال امروز زائد جالب بنظر نمیرسی ......حالت خوبه؟
انا: راستش نمیدونم صبح که بیدار شدم حس زیاد جالبی نداشتم...
ذهن هانا: یعنی چیزی شده؟ سرماخورده یا چی؟
انا: چیزی گفتی؟
هانا: چی؟ نه، من چیزی نگفتم حتی دهنم رو باز نکردم....
پایان😁😄
- ۱.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط