من موندم وکمی تنهایی و توموندی عمری رسوایی و یک راه بی ان

من موندم وکمی تنهایی و توموندی عمری رسوایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با من خودت را یافتی
صدای متن در گوشمان پیچید
نگاهم در چشمانت نقش بر بست
نشان دادی به من آنچه بودی
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم
نامم را خواندی.. گفتم بارانم
بارانی شد دل و چشمانت
آری ابر بارانی شدم تا ببارانم
اما ای کاش بدانی در آسمان تو
نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود ؛ خودی
میدانم تا آخرعمر با سایه ها هم قدمی

/ سعید
دیدگاه ها (۵)

من هرآن شب تا سحر خوابم نخواهد بردهمه اندیشه ام اندیشه فرداس...

یه صبح جمعه پاییز تو دیگه چشماتو بستی / خبر، این بار صحت دا...

دو دلم اول خط نام خدا بنویسمیا که رندی کنم و نام تو را بنویس...

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده رفته تا آنسوی این بیداد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط