بچه ها پارت آخر این سناریو عه بلاخره از دستش، خلاص میشید
بچه ها پارت آخر این سناریو عه بلاخره از دستش، خلاص میشید 🤣🤣
ولی از یاد نبریدش 🌹
و همین باعث شد اون صبح زیبا و پر از خنده درنهایت باعث شد به شروع یک زندگی زیبا و عاشقانه
خب امروز سانزو وقتش رو برای نانسی خالی کرده بود و اون رو دعوت کرده بود به یه رستوران شیک
نانسی اومد توی رستوران و با دیدن رستوران دهانش باز مونده بود
سانزو از دور براش دست تکون داد و نانسی رفت سمتش نشست و هردوشون غذا سفارش دادن وسطای غذا بود و داشتن راجب چیزهای مختلف صحبت میکردم تا اینکه هردوشون باهم گفتن
_، +باید یه جیزی رو بهت بگم سانزو / نانسی
_ ها خب اون چیه؟
+ اول تو بگو
_ چیه دیگه؟
+ خبر بدی نیست نگران نباش
_ باشه پس من اول میگم
سانزو از پشت میز بلند شد و نشست روی زمین و یه آهنگ رمانتیک پخش شد سانزو جلوی نانسی زانو زد و یه جعبه مخملی از توی کیفش درآورد و بازش کرد و حلقه ی الماس که برق میزد رو نمایان کرد
_ با من ازدواج میکنی؟
نانسی اشک شوق تو چشماش جمع شد و گفت بله
و همه ی آدم های توی رستوران برای اون ها دست زدن و روی انگشت نانسی حلقه ی زیبا نشست
بعد از چنددقیقه که داشتن درمورد ازدواج و نحوه خاستگاری سانزو حرف میزدن سانزو رو به نانسی کرد ( چقد چصمانتیک شد عرررر 😎😎.)
_ خب... تو چی میخواستی بهم بگی؟
+ سانزو.... سانزو من... حامله ام
سانزو قاشق و چنگل توی دستش سر خورد و افتاد روی زمین و خشکش زد
نانسی ادامه داد
+ راستش اولش یکم استرس داشتم که شاید قبول نکنی اما حالا که قراره ازدواج کنیم استرس کمتری دارم __
سانزو سرش رو انداخته بود پایین رو زیر لبش چیزی زمزمه میکرد
_ با... باورم نمیشه... من دارم پدر میشم.. من.. من
سانزو یهو به چهره ای خرذوق از جا پرید و بلند داد زد( من دارم پدر میییییششششم )
و بعد هم نانسی رو بغل کرد رو هوا چرخوند و بعد چسبوند به سینش و بغلش کرد
+ باشه باشه آروم * خنده های ذوقی
و مردم ایندفعه گیج شده بودن که شب خاستگاری خبر بچه دار شدنشون هم بود و مونده بودن چی بگن
خب حالا چند ماه گذشته بود و جنسیت بچه ها مشخص شده بود درسته " بچه ها"
اون ها سه قلو بودن سه تا دختر گوگولی و ناز
و سانزو خرکیف بود که داره بابا میشه و البته خیلیم استرس داشت و صبح تا شب از اینطرف تا اونطرف خونه میدویید و خواسته های زیاد نانسی رو برآورده میکرد و ران و ریندو و بقیه اعضای بانتن هم هوای نانسی رو داشتن و مایکی بیشتر به سانزو مرخصی میداد و ماموریت هاشو کم کرده بود همه در اوج خوشبختی هستن و الان بچه های سانزو دیگه بلدن حرف بزنن و تا سانزو میره سرکار همشون شروع میکنن به بابا، بابا کردن و بوسیدن پدرشون
اونها به بقیه اعضای بانتن هم میگن عمو و الان یه زندگی خوب و آروم رو دارن همشون
اما کی فکرشو میکرد دختری که سر یه بدهی ساده به سانزو داده شده تا باهاش برای یه شب عشق و حال کنه الان تبدیل شده به کل زندگی سانزو و بدون اون حتی نمیتونه نفس بکشه
( خلاصه که گی تو این زندگی )
پایااان 🎀
دوستون دارم مرسی که از این سناریو حمایت کردین.. ❤️🍒
واقعا میدونم که خیلی اذیت شدین اما ممنونم که پشتم بودین
خلاصه که دمتون گرم
خوب خوب بریم برا سناریو ریندو و درخواستی از مایکی هاهاهاهاهاهاهاا ها منتطر سکته های دیگه ای باشید 🎀🎀
ولی از یاد نبریدش 🌹
و همین باعث شد اون صبح زیبا و پر از خنده درنهایت باعث شد به شروع یک زندگی زیبا و عاشقانه
خب امروز سانزو وقتش رو برای نانسی خالی کرده بود و اون رو دعوت کرده بود به یه رستوران شیک
نانسی اومد توی رستوران و با دیدن رستوران دهانش باز مونده بود
سانزو از دور براش دست تکون داد و نانسی رفت سمتش نشست و هردوشون غذا سفارش دادن وسطای غذا بود و داشتن راجب چیزهای مختلف صحبت میکردم تا اینکه هردوشون باهم گفتن
_، +باید یه جیزی رو بهت بگم سانزو / نانسی
_ ها خب اون چیه؟
+ اول تو بگو
_ چیه دیگه؟
+ خبر بدی نیست نگران نباش
_ باشه پس من اول میگم
سانزو از پشت میز بلند شد و نشست روی زمین و یه آهنگ رمانتیک پخش شد سانزو جلوی نانسی زانو زد و یه جعبه مخملی از توی کیفش درآورد و بازش کرد و حلقه ی الماس که برق میزد رو نمایان کرد
_ با من ازدواج میکنی؟
نانسی اشک شوق تو چشماش جمع شد و گفت بله
و همه ی آدم های توی رستوران برای اون ها دست زدن و روی انگشت نانسی حلقه ی زیبا نشست
بعد از چنددقیقه که داشتن درمورد ازدواج و نحوه خاستگاری سانزو حرف میزدن سانزو رو به نانسی کرد ( چقد چصمانتیک شد عرررر 😎😎.)
_ خب... تو چی میخواستی بهم بگی؟
+ سانزو.... سانزو من... حامله ام
سانزو قاشق و چنگل توی دستش سر خورد و افتاد روی زمین و خشکش زد
نانسی ادامه داد
+ راستش اولش یکم استرس داشتم که شاید قبول نکنی اما حالا که قراره ازدواج کنیم استرس کمتری دارم __
سانزو سرش رو انداخته بود پایین رو زیر لبش چیزی زمزمه میکرد
_ با... باورم نمیشه... من دارم پدر میشم.. من.. من
سانزو یهو به چهره ای خرذوق از جا پرید و بلند داد زد( من دارم پدر میییییششششم )
و بعد هم نانسی رو بغل کرد رو هوا چرخوند و بعد چسبوند به سینش و بغلش کرد
+ باشه باشه آروم * خنده های ذوقی
و مردم ایندفعه گیج شده بودن که شب خاستگاری خبر بچه دار شدنشون هم بود و مونده بودن چی بگن
خب حالا چند ماه گذشته بود و جنسیت بچه ها مشخص شده بود درسته " بچه ها"
اون ها سه قلو بودن سه تا دختر گوگولی و ناز
و سانزو خرکیف بود که داره بابا میشه و البته خیلیم استرس داشت و صبح تا شب از اینطرف تا اونطرف خونه میدویید و خواسته های زیاد نانسی رو برآورده میکرد و ران و ریندو و بقیه اعضای بانتن هم هوای نانسی رو داشتن و مایکی بیشتر به سانزو مرخصی میداد و ماموریت هاشو کم کرده بود همه در اوج خوشبختی هستن و الان بچه های سانزو دیگه بلدن حرف بزنن و تا سانزو میره سرکار همشون شروع میکنن به بابا، بابا کردن و بوسیدن پدرشون
اونها به بقیه اعضای بانتن هم میگن عمو و الان یه زندگی خوب و آروم رو دارن همشون
اما کی فکرشو میکرد دختری که سر یه بدهی ساده به سانزو داده شده تا باهاش برای یه شب عشق و حال کنه الان تبدیل شده به کل زندگی سانزو و بدون اون حتی نمیتونه نفس بکشه
( خلاصه که گی تو این زندگی )
پایااان 🎀
دوستون دارم مرسی که از این سناریو حمایت کردین.. ❤️🍒
واقعا میدونم که خیلی اذیت شدین اما ممنونم که پشتم بودین
خلاصه که دمتون گرم
خوب خوب بریم برا سناریو ریندو و درخواستی از مایکی هاهاهاهاهاهاهاا ها منتطر سکته های دیگه ای باشید 🎀🎀
- ۲۶۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط