{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غر غر می‌کرد همین باعث شد سانزو از خواب بیدار بشه. و قهقه

غر غر می‌کرد همین باعث شد سانزو از خواب بیدار بشه. و قهقه ای. ریز سر بده
_ نانسی بلند شو.... بلند شو بانو
نانسی از خواب بیدار شد و کش و غسی به بدنش داد دوباره قرمز شد اونم با دیدن اینکه هردوتاشون لختن
_ بلاخره بلند شدی جوجه
+ جو.. جوجه؟
کسی تاحالا به نانسی نگفته بود جوجه و همین باعث یکم خنده اش بگیره
_ خب کت بانو خونه بلند شو یچیزی درست کن بخوریم. مردیم از گشنگی
نانسی داشت از خوشحالی بال درمی‌آورد و کم بود اشکش دربیاد همیشه دلش می‌خواست بانوی خونه باشه اما نه خونه ای درکار بود نه بانویی که یه آقا بهش بگه کت بانو
اما حالا همچی فرق داشت سانزو داشت کاملا نانسی رو لوس می‌کرد و به این وضع عادت میداد
نانسی با لبخندی که از سر ذوق بود گفت
+ من کت بانو این خونم؟
_ بعله دیگه
نانسی نتونست جلوی خودش رو بگیره درحالی که آروم گفت ( ممنونم سانزو) یه بوسه ی آروم و سریع روی لپ سانزو کاشت و رفت به سمت آشپزخونه
( خودشم داشت از خجالت می‌میرد)
سانزو با این حرکت نانسی جا خورده بود و خشکش زده بود
ناخن هاشو گذاشت روی جای بوسه و خوشحال شد
تاحالا نانسی اون رو نبوسیده بود و این باعث خوشحالیش بود
نانسی وسط راه تازه یادش افتاد لخت اومده بیرون و سریع برگشت اتاق
سانزو یه لباس ناز و گوگولی به نانسی داد خودشم پیرهنش رو با شلوار مشکی همیشگیش پوشید و منتظر شد نانسی لباسش رو عوض کنه
_ عوض کردی؟
+ اوهوم فق... فقط
_ فقط چی؟ بیام تو؟
+ نه خودم میام....
نانسی از اتاق اومد بیرون و سانزو چشماش برق زد
نانسی توی لباس خوردنی تر و گوگولی تر شده بود
_ خیل... خیلی بهت میاد
+ ممنونم..... این خیلی خوشگله
_ نه به اندازه تو
نانسی دوباره قرمز شد و لبخند زد اینبار دستاش رو حلقه کرد دور گردن سانزو و سانزو هم بی درنگ از زیر پاهاش گرفت و مدل پرنسسی بردتش و روی مبل نشست
سانزو با نگاهی سرشار از عشق گفت
_ ما که مردیم از گرسنگی
نانسی زد زیر خنده و بلند بلند خندید و خونه پر عشق و محبت و صدای خنده های نانسی شده بود و همین به سانزو آرامش میداد... حس خانواده داشتن
نانسی بعد از خنده هاش پا شد و رفت به سمت آشپزخونه و بلند گفت
+ از دست تو
_ خنده هات خیلی قشنگن
نانسی که هنوز اعتماد به نفس کامل رو نداشت با این جمله انگار دنیارو بهش دادن
سرشو آورد بالا بهش نگاه کرد و لبخندی ملیح زد
+ میخوای منو لوس کنی که چی؟
_ عاااااا......... فکر کنم که بهم عشق بورزی
+ اما تو که به عشق من نیازی نداری
سانزو با این جمله از جاش بلند شد و به سمت نانسی رفت از پشت دستاشو دور کمر نانسی حلقه کرد و گفت
_ به عشق تو نیاز ندارم؟ من بدون عشق تو میمیرم
چون عاشقتم
نانسی با این جمله جا خورد اشک تو چشماش جمع شد و شروع کرد به گریه کردن. درحالی که داشت گورجه رنده می‌کرد گفت
+ باورم نمیشه..
سانزو که از حرفی که زده بلاخره آرمش گرفته بود و البته کمی هم جا خورده بود چون خیلی ناخودآگاه این حرف ها از دهانش بیرون آمدن با دیدن گریه نانسی قلبش نسبت به قبل تندتر زد و با لبخندی آروم سرشو آورد پایین بغل صورت نانسی
_ چیو باورت نمیشه؟ عشق من؟ یا تند بودن پیاز هارو؟
نانسی با چشمانی که هنوز داشت اشک می‌ریخت سر بالا آورد و گفت
+ باورم نمیشه که توام منو دوست داری... فکر نمیکردم کسی تو دنیا پیدا شه که من رو دوست داشته باشه برای همین وقتی عاشقت شدم ناامید بودم چون باور داشتم تو منو نمیپذیری اما حالا احساس میکنم خوشبخت ترین فرد جهانم

سانزو که هم جا خورده بود و هم داشت از مظلوم بودن و گوگولی بودن نانسی عقل از سرش می‌پرید
_ بله تو خوشبخت ترین فرد جهانی چون قراره با عاشق ترین مرد جهان ازدواج کنی و اون قراره تورو خوشبخت کنه
نانسی بازهم جا خورد اما این بار خندید و گفت
+ شوخی نکن ازدواج؟ با من؟
_ بعله با تو
نانسی با چشمان گریون سر بالا آورد و
+ اینهمه دختر خوشگل و زیبا تو جهان هست اونا خیلی از من خوشگلترن و بهترن
من خیلی زشت و لاغر مردنی و بدرد نخورم
_ یک که تو اصلا هم زشت و لاغرمردنی و بدردنخور نیستی خودم فردی که باعث این احساس تو شده رو جلو چشمات شکنجه میکنم و میکشمش
( البته باباشو قبلا کشتم دیگه)
آره درسته قطعا اون دخترهایی که میگی فوق العاده ان اما من حالا دیگه داره واسه یکی دیگه عقل از سرم میپره

امشب کمر بستم همرو میزارم به مولا پشت سرهم 🎀
دیدگاه ها (۰)

بچه ها پارت آخر این سناریو عه بلاخره از دستش، خلاص میشید 🤣🤣 ...

سانزو سرشو آورد بالا و دید که نانسی از خجالت سرشو انداخته پا...

و بعد نانسی آروم بغل گوش میا خم شد + خب حالا چه حسی داره؟ ای...

نانسی بی اختیار از این رفتار میا عصبانی میشه و قدماشو محکم ب...

شروع ✨ که نانسی دستشو گرفت + سا.. سانزو منو دور ننداز خواهش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط