part
part13
.
.
یونجون میدید که بوم واقعا عصبانیه پس بدون حرفی لیوانو از دستش گرفت. هر دو به تلوزیون مقابلشون نگاه میکردن اما ذهنشون درگیر بود و سکوت سنگینی بینشون بود و فقط صدای فیلم شنیده میشد
_میدونی تقصیر تو نبود.. من مشکل دارم
بوم نه جوابی داد و نه نگاهشو از تلوزیون گرفت
_راستش.. من یه دوستی داشتم که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم، بابای لاشی من اینقدر به فکر کمرش بود که حتی نمیفهمید بچه هاش زنده ان یا نه تو اون لحظه بود که بابای دوستم منو برد پیش خودش و بزرگم کرد، من از بچگی بهش حس داشتم و مثل یه دوست نمیدیدمش میتونستم حس کنم اونم اینجوریه ولی غرور فاکیم وادارم میکرد اذیتش کنم، بهم گفت دوستم داره ولی من با بیرحمی پسش زدم.. فکر میکردم فقط برا بدنش میخوامش پس سعی کردم با اوردن دختر به خونه به خودم نشون بدم که اونقدرام برام مهم نیست اما هر بار اونو از درون میشکوندم..
بوم با چشمایی که حالا آتیش توشون خاموش شده بود به یون زل زده بود
_من زیادی عوضی بودم، دوستیمونو خراب کردم باعث شدم رابطه و احساساتمون تغییر کنه و حتی دیگه نتونیم مثل دوتا دوست باهم حرف بزنیم
بوم تعجب میکرد.. یونجونی که هیچوقت بیشتر از دوکلمه سرد و خشن باهاش حرف نمیزد حالا داشت مثل یه آدم شکسته جلوش داستان زندگیشو براش تعریف میکرد.. پس ساکت بهش گوش میداد یونجون نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_اون بچه دوسم داشت ولی من تحقیرش کردم و بهش آسیب زدم فکر میکردم امکان نداره بتونم عاشق همجنسم بشم پس اهمیتی نمیدادم میفهمی چی میگم؟
+اون بازم عاشقت موند؟
یونجون نگاهشو از تلوزیون گرفت و به بومگیو داد بعد دوباره به تلوزیون نگاه کرد
_هومم، اون زیادی مهربون بود، میدونی چیه؟ اون مریض بود ولی من مثل یه آشغال بیرحم بهش بیتوجهی کردم در عوض هر روز با یه دختر میومدم خونه تا اذیتش کنم.. دوس داشتم حسادتشو برانگیخته کنم من حتی تصور میکردم دخترایی که زیرم بودن اونه... آه حالم از خودم بهم میخوره
+تو هم وقتی اون با بقیه بود حسادت میکردی؟
_اره ولی من برعکس اون حسادتمو با عصبانیت نشون میدادم و بازم اذیتش میکردم وقتی با سوبین میدیدمش بهش فحش میدادم ولی من نمیخواستم اونجوری اسیب ببینه... یه شب بعد کات کردن با دوس دخترم اومدم خونه و حرصمو سرش خالی کردم.. بهش گفتم هرزه و بعدش..
+باهاش خوابیدی
یونجون سرشو پایین انداخت براش سخت بود بعد سه سال در مرودش حرف بزنه.. سه سال همه حرفاشو تو دلش نگه داشته بود و به هیچ کس نگفته بود ولی حالا حس میکرد میتونه به این پسره که کنارش نشسته همه حرفای دلشو بزنه بدون ترس از قضاوت شدن یه حسی باعث میشد با این پسر حس راحتی کنه
_هر روز سرفه میکرد و رفته رفته بدتر میشد ولی از ترس اینکه من دعواش نکنم صداشو خفه میکرد
بوم نگاهی به یونجون که حالا اشک تو چشماش جمع شده بود ولی به طرز دردناکی سعی میکرد جلوی ریختنشونو بگیره یونجون تک خنده ای کرد و ادامه داد
_تا اینکه اون روز دیدم برا من و سوبین پیام خداحافظی فرستاده... رفتم به بیمارستانی که همیشه میرفت... ولی..
اشک از چشماش جاری شده بود و بغض جلوی حرف زدنشو میگرفت
_ولی اون دیگه رفته بود.. بومگیوی من دیگه رفته بود صداش زدم.. داد زدم.. ولی نمیدونستم این یه بازی دیگه نبود بلکه این بار یه خداحافظی بود
باورش نمیشد یونجون داره مثل بچه ها گریه میکنه تو آغوش گرفتش و سرشو روی شونه خودش گزاشت و نوازش کرد
+ششش میدونی چیه هیونگ؟ اینجوری که میگی اون خیلی دوست داشته پس خودش انتخاب کرد که حتی با وجود دردایی که بهش میدادی پیشت بمون.. درسته تو بهش بد کردی ولی حالا وقتشه ولش کنی بره
چقدر بوی خوبی میداد.. سرشو بیشتر به گردنش فشرد و عمیق بو کرد.. بوی اونو میداد، آرامشی که بغل کردنش داشت رو بعد بومگیو با هیچکس تجربه نکرده بود این بچه دیوونش میکرد
_بو.. بوی اونو میدی
+چی؟
.
.
یونجون میدید که بوم واقعا عصبانیه پس بدون حرفی لیوانو از دستش گرفت. هر دو به تلوزیون مقابلشون نگاه میکردن اما ذهنشون درگیر بود و سکوت سنگینی بینشون بود و فقط صدای فیلم شنیده میشد
_میدونی تقصیر تو نبود.. من مشکل دارم
بوم نه جوابی داد و نه نگاهشو از تلوزیون گرفت
_راستش.. من یه دوستی داشتم که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم، بابای لاشی من اینقدر به فکر کمرش بود که حتی نمیفهمید بچه هاش زنده ان یا نه تو اون لحظه بود که بابای دوستم منو برد پیش خودش و بزرگم کرد، من از بچگی بهش حس داشتم و مثل یه دوست نمیدیدمش میتونستم حس کنم اونم اینجوریه ولی غرور فاکیم وادارم میکرد اذیتش کنم، بهم گفت دوستم داره ولی من با بیرحمی پسش زدم.. فکر میکردم فقط برا بدنش میخوامش پس سعی کردم با اوردن دختر به خونه به خودم نشون بدم که اونقدرام برام مهم نیست اما هر بار اونو از درون میشکوندم..
بوم با چشمایی که حالا آتیش توشون خاموش شده بود به یون زل زده بود
_من زیادی عوضی بودم، دوستیمونو خراب کردم باعث شدم رابطه و احساساتمون تغییر کنه و حتی دیگه نتونیم مثل دوتا دوست باهم حرف بزنیم
بوم تعجب میکرد.. یونجونی که هیچوقت بیشتر از دوکلمه سرد و خشن باهاش حرف نمیزد حالا داشت مثل یه آدم شکسته جلوش داستان زندگیشو براش تعریف میکرد.. پس ساکت بهش گوش میداد یونجون نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_اون بچه دوسم داشت ولی من تحقیرش کردم و بهش آسیب زدم فکر میکردم امکان نداره بتونم عاشق همجنسم بشم پس اهمیتی نمیدادم میفهمی چی میگم؟
+اون بازم عاشقت موند؟
یونجون نگاهشو از تلوزیون گرفت و به بومگیو داد بعد دوباره به تلوزیون نگاه کرد
_هومم، اون زیادی مهربون بود، میدونی چیه؟ اون مریض بود ولی من مثل یه آشغال بیرحم بهش بیتوجهی کردم در عوض هر روز با یه دختر میومدم خونه تا اذیتش کنم.. دوس داشتم حسادتشو برانگیخته کنم من حتی تصور میکردم دخترایی که زیرم بودن اونه... آه حالم از خودم بهم میخوره
+تو هم وقتی اون با بقیه بود حسادت میکردی؟
_اره ولی من برعکس اون حسادتمو با عصبانیت نشون میدادم و بازم اذیتش میکردم وقتی با سوبین میدیدمش بهش فحش میدادم ولی من نمیخواستم اونجوری اسیب ببینه... یه شب بعد کات کردن با دوس دخترم اومدم خونه و حرصمو سرش خالی کردم.. بهش گفتم هرزه و بعدش..
+باهاش خوابیدی
یونجون سرشو پایین انداخت براش سخت بود بعد سه سال در مرودش حرف بزنه.. سه سال همه حرفاشو تو دلش نگه داشته بود و به هیچ کس نگفته بود ولی حالا حس میکرد میتونه به این پسره که کنارش نشسته همه حرفای دلشو بزنه بدون ترس از قضاوت شدن یه حسی باعث میشد با این پسر حس راحتی کنه
_هر روز سرفه میکرد و رفته رفته بدتر میشد ولی از ترس اینکه من دعواش نکنم صداشو خفه میکرد
بوم نگاهی به یونجون که حالا اشک تو چشماش جمع شده بود ولی به طرز دردناکی سعی میکرد جلوی ریختنشونو بگیره یونجون تک خنده ای کرد و ادامه داد
_تا اینکه اون روز دیدم برا من و سوبین پیام خداحافظی فرستاده... رفتم به بیمارستانی که همیشه میرفت... ولی..
اشک از چشماش جاری شده بود و بغض جلوی حرف زدنشو میگرفت
_ولی اون دیگه رفته بود.. بومگیوی من دیگه رفته بود صداش زدم.. داد زدم.. ولی نمیدونستم این یه بازی دیگه نبود بلکه این بار یه خداحافظی بود
باورش نمیشد یونجون داره مثل بچه ها گریه میکنه تو آغوش گرفتش و سرشو روی شونه خودش گزاشت و نوازش کرد
+ششش میدونی چیه هیونگ؟ اینجوری که میگی اون خیلی دوست داشته پس خودش انتخاب کرد که حتی با وجود دردایی که بهش میدادی پیشت بمون.. درسته تو بهش بد کردی ولی حالا وقتشه ولش کنی بره
چقدر بوی خوبی میداد.. سرشو بیشتر به گردنش فشرد و عمیق بو کرد.. بوی اونو میداد، آرامشی که بغل کردنش داشت رو بعد بومگیو با هیچکس تجربه نکرده بود این بچه دیوونش میکرد
_بو.. بوی اونو میدی
+چی؟
- ۱۷۶
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط