{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part14
.
.
_بوی اونو میدی.. شبیه اونی.. برا همینه نمیخوام نزدیکت بشم.. چون حس میکنم اونی ولی بعد میفهمم اون خیلی وقته رفته.. من ازت میترسم
+پس.. براهمین..
_اره اسم اون بومگیو بود حتی اسمشم شبیه توعه چجوری میتونم دوباره یه آدم دیگرو با همون اسم صدا کنم؟
بوم از حرف یونجون ناراحت شد.. درسته اون هیچوقت حتی بهش نگاهم نمیکرد حس کرد قلبش فشرده شد
+ببخشید هیونگ من نمیدونستم
یونجون از بغلش بیرون اومد و اشکاشو پاک کرد و نفس عمیقی کشید و یه قلپ از اب پرتقالش خورد و لبخند دردناکی زد
_اون عاشق اب پرتقال بود ولی من همیشه برا اینکه اذیتش کنم همه اب پرتقالای تو یخچالو میخوردم!
پوزخندی زد و لیوانو گذاشت روی میز
+هنوزم حتی یذره هم فراموشش نکردی؟
_مگه میتونم؟ ولش کن زیاد درگیرت کردم ممنون بابت اینکه بهم گوش کردی میخواستم بدونی که مشکل از تو نیست

میخواست به اتاقش برگرده که صدای سرفه همخونش باعث توقفش شد
.
خودشم نمیدونست چرا ولی بازم درد سینش و سرفه های پی در پیش بهش فرصت نفش کشیدن نمیدادن
_حالت خوبه؟
+اره.. فکر کنم
_آب میخوای؟
+اره لطفا
یونجون به آشپزخونه رفت و یه لیوان اب براش اورد و بومگیو زود سر کشید و مشتشو چند باری تو سینش کوبید
_میخوای بریم دکتر؟
+نه.. الان بهتر میشم تو برو ممنون
_باشه پس... شب به خیر
یونجون با وجود نگرانیش بلند شد و به طبقه بالا رفت و در اتاقشو بست،
(چرا این پسره هم داره مثل اون همش سرفه میکنه.... نکنه اونم...)
سرشو تکون داد تا از دست این افکارش رها بشه و لحافو روش کشید تا بخوابه
.
.
دیدگاه ها (۰)

part13. . یونجون میدید که بوم واقعا عصبانیه پس بدون حرفی لیو...

ولی نباید اینجوری میشد"مستر پلانکتون"

part5. . ماشین جلوی یه ساختمون کوچیک ایستاد یونجون از راننده...

part۶. . همخونش با دوتا برگه کاغذ برگشت و یکیشو به یونجون دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط