#عشق_جنایت 🔪
#عشق_جنایت 🔪
پارت8
یِنا:از اتاق لیا که میام بیرون میبینم تهیونگ با یه لباس باز که کل بدنش میتونست باز باشه اومده بیرون....
یِنا:کجا به سلامتی آقای کیم؟
تهیونگ:سر قرار
یِنا:قراره کاریه دیگه؟
تهیونگ:اممم فعک نکعنم
یِنا:اوکی خوشبگذره
تهیونگ:خوب بای
یِنا:ته...چیزی...اقای کیم
تهیونگ:بگو
یِنا:منم میتونی برسونی؟
تهیونگ:آره آماده شو پایین منتظرت میمونم
سریع رفتم که آماده بشم از اونجایی که تهیونگ واسه قرارش لباس لخت پوشیده بود و من و حرص داده بود بزار منم یکم حرصش بدم....
لباسم و گوشیم و آرایش و موهام و درست کردم و رفتم پایین....
تهیونگ:خانم کیم فکر نمیکنید لباس تون زیادی لخته؟
یِنا:ببخشید باید از شما اجازه بگیرم؟
(تهیونگ کمر یِنا رو میگیره و به خودش نزدیک میکنه)
تهیونگ:این و بگم هیچ کس حق نداره به بدنت دست یا نگاهم کنه درسته؟
یِنا:(سکوت)
تهیونگ:خوب برو لباس تو عوض کن
یِنا:نمیرم
تهیونگ:یه کاری نکن خودم بیام عوضش کنم(جدی)
یِنا:با..با...باشه
اوفففف سریع رفتم بالا که......
یِنا:دارین چه گوهی میخورینننننننن؟
لیا:چیزه هیچی
یِنا:لیا ریدیییییییی
لیا:خوب چیه مگه
یِنا:خودم بعدن میام الان نمیشه
لیا:ببین چیکار کردی؟
جیمین:خوب ببخشید
لیا:ایش
رفتم تو اتاقم لباس درست و حسابی پوشیدم و رفتم پایین اوف با تهیونگ تو ماشین نشستم و رفتم سر قرار....
خوب قرار بود با یکی آشنا بشم اسمش سوهو بود و هم سن خودم بود ولی اگه بفهمه مافیا چه فکری میکنه امروز قرار بود فقدر با هم شام بخوریم و درباره شغل و خودمون حرف بزنیم اگه موصوع به جاهای باریک کشیده نشه....
با تهیونگ خدافظی کردم و رفتم تو رستوران دیدم هیچ کس نیست فقدر یه پسره اونجا روی میز نشسته بود که رفتم سمتش....
یِنا:آقای هان سوهو کو؟
سوهو:خودمم
یِنا:خوبه میتونم بشینم؟
سوهو:بفرمایید
میشم و میحرفیم.....
ادامه دارد:-)
پارت8
یِنا:از اتاق لیا که میام بیرون میبینم تهیونگ با یه لباس باز که کل بدنش میتونست باز باشه اومده بیرون....
یِنا:کجا به سلامتی آقای کیم؟
تهیونگ:سر قرار
یِنا:قراره کاریه دیگه؟
تهیونگ:اممم فعک نکعنم
یِنا:اوکی خوشبگذره
تهیونگ:خوب بای
یِنا:ته...چیزی...اقای کیم
تهیونگ:بگو
یِنا:منم میتونی برسونی؟
تهیونگ:آره آماده شو پایین منتظرت میمونم
سریع رفتم که آماده بشم از اونجایی که تهیونگ واسه قرارش لباس لخت پوشیده بود و من و حرص داده بود بزار منم یکم حرصش بدم....
لباسم و گوشیم و آرایش و موهام و درست کردم و رفتم پایین....
تهیونگ:خانم کیم فکر نمیکنید لباس تون زیادی لخته؟
یِنا:ببخشید باید از شما اجازه بگیرم؟
(تهیونگ کمر یِنا رو میگیره و به خودش نزدیک میکنه)
تهیونگ:این و بگم هیچ کس حق نداره به بدنت دست یا نگاهم کنه درسته؟
یِنا:(سکوت)
تهیونگ:خوب برو لباس تو عوض کن
یِنا:نمیرم
تهیونگ:یه کاری نکن خودم بیام عوضش کنم(جدی)
یِنا:با..با...باشه
اوفففف سریع رفتم بالا که......
یِنا:دارین چه گوهی میخورینننننننن؟
لیا:چیزه هیچی
یِنا:لیا ریدیییییییی
لیا:خوب چیه مگه
یِنا:خودم بعدن میام الان نمیشه
لیا:ببین چیکار کردی؟
جیمین:خوب ببخشید
لیا:ایش
رفتم تو اتاقم لباس درست و حسابی پوشیدم و رفتم پایین اوف با تهیونگ تو ماشین نشستم و رفتم سر قرار....
خوب قرار بود با یکی آشنا بشم اسمش سوهو بود و هم سن خودم بود ولی اگه بفهمه مافیا چه فکری میکنه امروز قرار بود فقدر با هم شام بخوریم و درباره شغل و خودمون حرف بزنیم اگه موصوع به جاهای باریک کشیده نشه....
با تهیونگ خدافظی کردم و رفتم تو رستوران دیدم هیچ کس نیست فقدر یه پسره اونجا روی میز نشسته بود که رفتم سمتش....
یِنا:آقای هان سوهو کو؟
سوهو:خودمم
یِنا:خوبه میتونم بشینم؟
سوهو:بفرمایید
میشم و میحرفیم.....
ادامه دارد:-)
- ۴.۷k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط