دست در دستِ غریبه ای میروم
دست در دستِ غریبه ای میروم
که مهمان و مقیمِ زندگیم شده
غریبه ای که شبی آمد و
فردایش نرفت،
و فرداهایش
و سالهای سال او را،
هر چه بیشتر میشناسم
غریبه تر میشودو هرگز
آشنای من نشد
او که سکوت را به من آموخت،
تا فریادهایش،
بلندتر شنیده شودو من سالهاست،
که نمیشنوم
نه اینکه کر شده باشم، نه
فقط،
گوشهایم ،
دروازه شده اند
که مهمان و مقیمِ زندگیم شده
غریبه ای که شبی آمد و
فردایش نرفت،
و فرداهایش
و سالهای سال او را،
هر چه بیشتر میشناسم
غریبه تر میشودو هرگز
آشنای من نشد
او که سکوت را به من آموخت،
تا فریادهایش،
بلندتر شنیده شودو من سالهاست،
که نمیشنوم
نه اینکه کر شده باشم، نه
فقط،
گوشهایم ،
دروازه شده اند
- ۲۶۱
- ۰۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط