{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پرنسس شب ✨️

#پرنسس شب ✨️
#پارت_3
(ویو ۶ ساعت بعد)
+از مدرسه تعطیل شدیم و من با تاکسی رفتم خونه وقتی رسیدم دیدم یه ماشین مشکی و خیلی بزرگ جلوی درمون هست تعجب کردم پیش خودم گفتم شاید بابا داره قمار میکنه باز
+کلیدو انداختم توی در و رفتم داخل کفشامو کندم و و کامل رفتم تو سالن با چیزی که دیدم شمام ریخت بابام و یه پسره جون داشتن دعوا میکردن و همو میزدن افتاده بودن روی زمین و میزدن تو صورت هم دویدم سمتشون لباس پسره رو از پشت گرفتم و میکشیدم عقب
+ولش کن عوضییی گفتم ولش کننن (بلند
علامت تهیونگ _
-تو کییی (پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه دختر جون هست
+ول کن بابامووو ولش کنن
. ولم کن مرتیکه
_به یه شرط ولت میکنم یا زنت یا دخترتو بدی ببرم برای خدمت کاری
+پاهام خشک شدن چسبیدن زمین پیش خودم گفتم نکنه قبول کنه بابا(استرس شدید داشتم
+بابا لطفا نکن این کاروو(بغض
+بابا میدونم منو نمیدی مگه نهه(بغض
دیدگاه ها (۰)

اسم فیک : سرپرست وحشیشخصیت ها : جونگکوک & ملیکاژانر : هیجانی...

#پرنسس‌شب✨️#پارت_2(ویوی ات)لباس فرم هامو پوشیدم و کیفمو بردا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط