بخونید
#بخونید
•*• آقا پسرا خوب بخونن •*•
.
.
.
.
.
آقا پسری با وسوسه یکی از دوستانش به
محلی رفت که زنان، خودفروشی میکردن!
او روی یه صندلی درحیاط آنجا نشست
در آنجا پیرمرد ژولیده ای که در حالِ
نظافت بود نگاهِ عمیقی به پسر انداخت و
پیش او رفت و از او پرسید:
پـسـرم چـنـد سـالـتـه...؟
گفت: بـیـسـت سـال دارم
پیرمرد پرسید: اولین بارِ که اینجا میای؟
پسر جوان گفت: بـلـه...
پیرمرد آه پُر دردی از ته دل کشید و گفت
میدونم برای چه کاری اینجا اومدی...!
به من مربوط نیست، ولی پسرم آن تابلو
را که روی دیوار نصب کردم بخون...
پسر به طرف تابلو رفت و باصدای لرزان
شروع به خواندن متن روی تابلو کرد...:
گوهرِ خود رو مَزَن بر سنگ هر ناقابِلی
صبر کُن تا پیدا شود گوهرشناس قابلی
آبِ پاشیده بَر زمینِ شوره زار بی حاصلِه
صبر کُـن تا پیدا شـود زمین بایِـری
•••__*__•••__*__•••__*__•••
در حالیکه اشک بر گونه پیرمرد می غلتید
رو به پسر جوان کرد و گفت:
پسرم من هم روزی به سِن تو اینجاآمدم
چون کسی رو نداشتم که به من بگوید:
لِذَت های آنی، غم های آتی دَر بَر دارند
کسی نبود که در گوشم بگـــویـــد:
تَرکِ شهوت ها و لذت ها سَخاست
هرکَس در شهوت فرو شد بَر نخواست
کسی رو نداشتم بِهِم بفهماند...:
به دنبالِ غرایزِ جنسی رفتن، مثل لیسیدنِ
عسل به روی لبه شـمـشـیـر است...
کــسـی به من نـگـفـت کـه...:
اگـر لـذتِ تـرک لـذت بـدانـی
دِگَــر لـذتِ نَفـْسْ رو لـذت ندانی
و حالا که جوانی صرف نادانی شد
پشیمانی هم حاصل پیری شد
اینها رو پیرمرد گفت و شروع به گریه کرد
پـســر هـم حـال عجیبی پـیـدا کــرد
در حال تَرکِ اونجا این شعر پیرمرد رو
مُدام پیش خودش زمزمه مـیـکَــرد:
*گوهر خود رو مَزَن بر سنگ هر ناقابلی*
و دیگر هرگز به آن مـَحـل نَـرفـت
آقای محترم ارزش خودتو حفظ کن
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست
•*• آقا پسرا خوب بخونن •*•
.
.
.
.
.
آقا پسری با وسوسه یکی از دوستانش به
محلی رفت که زنان، خودفروشی میکردن!
او روی یه صندلی درحیاط آنجا نشست
در آنجا پیرمرد ژولیده ای که در حالِ
نظافت بود نگاهِ عمیقی به پسر انداخت و
پیش او رفت و از او پرسید:
پـسـرم چـنـد سـالـتـه...؟
گفت: بـیـسـت سـال دارم
پیرمرد پرسید: اولین بارِ که اینجا میای؟
پسر جوان گفت: بـلـه...
پیرمرد آه پُر دردی از ته دل کشید و گفت
میدونم برای چه کاری اینجا اومدی...!
به من مربوط نیست، ولی پسرم آن تابلو
را که روی دیوار نصب کردم بخون...
پسر به طرف تابلو رفت و باصدای لرزان
شروع به خواندن متن روی تابلو کرد...:
گوهرِ خود رو مَزَن بر سنگ هر ناقابِلی
صبر کُن تا پیدا شود گوهرشناس قابلی
آبِ پاشیده بَر زمینِ شوره زار بی حاصلِه
صبر کُـن تا پیدا شـود زمین بایِـری
•••__*__•••__*__•••__*__•••
در حالیکه اشک بر گونه پیرمرد می غلتید
رو به پسر جوان کرد و گفت:
پسرم من هم روزی به سِن تو اینجاآمدم
چون کسی رو نداشتم که به من بگوید:
لِذَت های آنی، غم های آتی دَر بَر دارند
کسی نبود که در گوشم بگـــویـــد:
تَرکِ شهوت ها و لذت ها سَخاست
هرکَس در شهوت فرو شد بَر نخواست
کسی رو نداشتم بِهِم بفهماند...:
به دنبالِ غرایزِ جنسی رفتن، مثل لیسیدنِ
عسل به روی لبه شـمـشـیـر است...
کــسـی به من نـگـفـت کـه...:
اگـر لـذتِ تـرک لـذت بـدانـی
دِگَــر لـذتِ نَفـْسْ رو لـذت ندانی
و حالا که جوانی صرف نادانی شد
پشیمانی هم حاصل پیری شد
اینها رو پیرمرد گفت و شروع به گریه کرد
پـســر هـم حـال عجیبی پـیـدا کــرد
در حال تَرکِ اونجا این شعر پیرمرد رو
مُدام پیش خودش زمزمه مـیـکَــرد:
*گوهر خود رو مَزَن بر سنگ هر ناقابلی*
و دیگر هرگز به آن مـَحـل نَـرفـت
آقای محترم ارزش خودتو حفظ کن
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست
۱.۳k
۱۹ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.