چند پارتـ درخواستـ
چند پارتـ درخواستـ
ـــــــــــــــ💔🧊ــــــــــــــ
وقتی باهات سرد میشه و روت دست بلند میکنه و پشیمون میشه
ــــــــــــــــ💔🧊ـــــــــــــــ
پارتـ²
ویو جونگکوک:
خیلی خسته بودم.
وقتی وارد شدم،ا/ت به سمتم اومد.
بهم سلام کرد جوابی ندادم و به سمت راه پله رفتم.
صدایی از جانبش شنیدم؛گفت که برم شام بخورم اما بدون جواب دادن به سمت اتاق رفتم.
خیلی سخته بودم به سمت پنجره ی قدیه اتاق رفتم و سیگاری روشن کردم.
چند دقیقه بعد در باز شد و ا/ت وارد شد.
به سمت کمد رفت و از اتاق خارج شد.
بعد از چند لحظه دوباره برگشت و بدون هیچ حرفی روی تخت دراز کشید.
سکوتی تو اتاق برقرار بود.
ویو ا/ت:
سکوتی داخل اتاق برقرار بود که میدونم کوک عاشقشه ولی من متنفرم.
+ چرا اینجوری شدی؟
جوری این جمله رو گفتم که فقط خودم شنیدم.
اما...
ــ چجوری شدم؟«سرد،خشک»
تعجب کردم که چطوری شنید....آخه من که پشتم بهش بود و اون اصلا دم پنجره بودو من آروم گفتم.
+ من چیزی نگفتم«جوری که بفهمه»
ــ داری منو خر فرض میکنی؟«کلافه،سرد»
چرخ زدم و برگشتم سمتش.
+ نه
ــ پس جوابمو بده!
+ جواب چی؟
هنوز نگام نکرده بود و خیره به پنجره بود.
ــ جواب اینکه من چجوری شدم؟«یخچال متحرک🤣🤧»
+ پوففف خوب تو خیلی باهام سرد شدی...
ــ نشدم.«سرد»
+ شدی...اصلا تا حالا به لحنی که امشب باهاش باهام صحبت کردی دقت کردی....
ــ لحنم لحن بدی نیست!«خشک»
+ هست.«بغض»
اینکه موقع حرف زدن باهام نگام نمیکرد رو مخم بود.
دیگه تحمل نداشتم...
بلند شدم به سمتش رفتم.
پشت سرش بودم:
+ میشه وقتی دارم باهات حرف میزنم حداقل نگام کنی؟...
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد.
ــ خب بگو.
+ واقعا تو چت شده...«بغض»
ــ ا/ت آنقدر چرت و پرت نگو.
+ تا حالا به بقیه دخترا گفتی چرت و پرت نگو؟«بغض،کمی بلند»
نگاهش عوض شد و گفت:
ــ منظورت چیه؟«خیلی خیلی سرد۰😭🤏»
+ منظورم اونایی که قبل اومدنت باهاشون وقت میگذرونی و حتی وقتی میای پیشم حال سلام کردنم نداری یا اصلا شاید جوری دخترای دیگه دلتو بردن که دوسم نداری....«بغض،عصبی»
نمیدونم چرا همچین حرفی زدم...
ناگهان چشمم با سوزشی در ناحیه ی گونم باز شد، سرم به یک طرف دیگه حدایت شده بود...
باورم نمیشد...
که کسی که حاظر بود برام بمیره الان بهم سیلی زده بود...
واقعا حالم بد شد...
سرمو برگشتوندم و نگاهی بهش انداختم.
که ناگهان اشکام رو صورتم ریخت و این باعث میشد گونم بیشتر بسوزه...
+ ت....ت....تو....ال...الان..هق...هق...منو..ز..دی.؟
ویو جونگکوک:
دم پنجره بودم که صدایی ضعیف و آروم از ا/ت شنیدم.
گفت که چرا اینجوری شدم.
منم....«الان همون حرفایی که زدن دیگه نمینویسم»
و این شد که بحثمون شد.
که ا/ت اومد پشت سرم و ازم خواست که نگاش کنم.
«دوباره اون حرفا...🤧🤣»
ناگهان حرفی زد که اعصابم بهم ریخت و کنترلمو از دست دادم و سیلی به گوشش زدم.
چند لحظه بعد...
سرشو سمتم برگشتوند.
سوال ازم پرسید که خودمم جوابشو نمیدونستم...
واقعا نمیدونستم...
الان زده بودمش؟...
نگاهی بهش انداختم متوجه شدم داشت میرفت به سمت عقب.
و این از همه چی بدتر بود که ازم ترسیده باشه...
بدترین چیز...
نخواستم ببینم که ازم ترسیده پس فقط از اتاق خارج شدم...
ویو ا/ت:
وقتی نگاش کردم واقعا ترسیدم و چند قدم عقب رفتم...
بهم خیره شده بود...
بعد چند لحظه از اتاق خارج شد...
منم نمیخواستم دیگه تو این اتاق باشم پس سریع رفتم تو اتاق خودم و یک شلوار بگ برداشتم و شلوارمو با پیژامه ام عوض کردمو از خونه زدم بیرون.
یک ساعت بعد:
پنج میس کال از جونگکوک داشتم ولی جواب ندادم.
ویو جونگکوک:
بعد چند دقیقه متوجه ی نبودن ا/ت شدم و فهمیدم از خونه زده بیرون.
پس رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت ا/ت خوشبختانه به گوشیش GPS بود.
تو راه چند بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.
بیست مین بعد:
رسیدم به پارکی پیاده شدم و دنبال ا/ت گشتم.
ــ ا/ت«بلند»
ــ من....معذرت میخوام.... کجایی؟«بلند»
یهو متوجه ا/ت شدم رو صندلی نشسته بود.
ادامه دارد....
ببخشید دیشب خوابم برد🤣😭
ـــــــــــــــ💔🧊ــــــــــــــ
وقتی باهات سرد میشه و روت دست بلند میکنه و پشیمون میشه
ــــــــــــــــ💔🧊ـــــــــــــــ
پارتـ²
ویو جونگکوک:
خیلی خسته بودم.
وقتی وارد شدم،ا/ت به سمتم اومد.
بهم سلام کرد جوابی ندادم و به سمت راه پله رفتم.
صدایی از جانبش شنیدم؛گفت که برم شام بخورم اما بدون جواب دادن به سمت اتاق رفتم.
خیلی سخته بودم به سمت پنجره ی قدیه اتاق رفتم و سیگاری روشن کردم.
چند دقیقه بعد در باز شد و ا/ت وارد شد.
به سمت کمد رفت و از اتاق خارج شد.
بعد از چند لحظه دوباره برگشت و بدون هیچ حرفی روی تخت دراز کشید.
سکوتی تو اتاق برقرار بود.
ویو ا/ت:
سکوتی داخل اتاق برقرار بود که میدونم کوک عاشقشه ولی من متنفرم.
+ چرا اینجوری شدی؟
جوری این جمله رو گفتم که فقط خودم شنیدم.
اما...
ــ چجوری شدم؟«سرد،خشک»
تعجب کردم که چطوری شنید....آخه من که پشتم بهش بود و اون اصلا دم پنجره بودو من آروم گفتم.
+ من چیزی نگفتم«جوری که بفهمه»
ــ داری منو خر فرض میکنی؟«کلافه،سرد»
چرخ زدم و برگشتم سمتش.
+ نه
ــ پس جوابمو بده!
+ جواب چی؟
هنوز نگام نکرده بود و خیره به پنجره بود.
ــ جواب اینکه من چجوری شدم؟«یخچال متحرک🤣🤧»
+ پوففف خوب تو خیلی باهام سرد شدی...
ــ نشدم.«سرد»
+ شدی...اصلا تا حالا به لحنی که امشب باهاش باهام صحبت کردی دقت کردی....
ــ لحنم لحن بدی نیست!«خشک»
+ هست.«بغض»
اینکه موقع حرف زدن باهام نگام نمیکرد رو مخم بود.
دیگه تحمل نداشتم...
بلند شدم به سمتش رفتم.
پشت سرش بودم:
+ میشه وقتی دارم باهات حرف میزنم حداقل نگام کنی؟...
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد.
ــ خب بگو.
+ واقعا تو چت شده...«بغض»
ــ ا/ت آنقدر چرت و پرت نگو.
+ تا حالا به بقیه دخترا گفتی چرت و پرت نگو؟«بغض،کمی بلند»
نگاهش عوض شد و گفت:
ــ منظورت چیه؟«خیلی خیلی سرد۰😭🤏»
+ منظورم اونایی که قبل اومدنت باهاشون وقت میگذرونی و حتی وقتی میای پیشم حال سلام کردنم نداری یا اصلا شاید جوری دخترای دیگه دلتو بردن که دوسم نداری....«بغض،عصبی»
نمیدونم چرا همچین حرفی زدم...
ناگهان چشمم با سوزشی در ناحیه ی گونم باز شد، سرم به یک طرف دیگه حدایت شده بود...
باورم نمیشد...
که کسی که حاظر بود برام بمیره الان بهم سیلی زده بود...
واقعا حالم بد شد...
سرمو برگشتوندم و نگاهی بهش انداختم.
که ناگهان اشکام رو صورتم ریخت و این باعث میشد گونم بیشتر بسوزه...
+ ت....ت....تو....ال...الان..هق...هق...منو..ز..دی.؟
ویو جونگکوک:
دم پنجره بودم که صدایی ضعیف و آروم از ا/ت شنیدم.
گفت که چرا اینجوری شدم.
منم....«الان همون حرفایی که زدن دیگه نمینویسم»
و این شد که بحثمون شد.
که ا/ت اومد پشت سرم و ازم خواست که نگاش کنم.
«دوباره اون حرفا...🤧🤣»
ناگهان حرفی زد که اعصابم بهم ریخت و کنترلمو از دست دادم و سیلی به گوشش زدم.
چند لحظه بعد...
سرشو سمتم برگشتوند.
سوال ازم پرسید که خودمم جوابشو نمیدونستم...
واقعا نمیدونستم...
الان زده بودمش؟...
نگاهی بهش انداختم متوجه شدم داشت میرفت به سمت عقب.
و این از همه چی بدتر بود که ازم ترسیده باشه...
بدترین چیز...
نخواستم ببینم که ازم ترسیده پس فقط از اتاق خارج شدم...
ویو ا/ت:
وقتی نگاش کردم واقعا ترسیدم و چند قدم عقب رفتم...
بهم خیره شده بود...
بعد چند لحظه از اتاق خارج شد...
منم نمیخواستم دیگه تو این اتاق باشم پس سریع رفتم تو اتاق خودم و یک شلوار بگ برداشتم و شلوارمو با پیژامه ام عوض کردمو از خونه زدم بیرون.
یک ساعت بعد:
پنج میس کال از جونگکوک داشتم ولی جواب ندادم.
ویو جونگکوک:
بعد چند دقیقه متوجه ی نبودن ا/ت شدم و فهمیدم از خونه زده بیرون.
پس رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت ا/ت خوشبختانه به گوشیش GPS بود.
تو راه چند بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.
بیست مین بعد:
رسیدم به پارکی پیاده شدم و دنبال ا/ت گشتم.
ــ ا/ت«بلند»
ــ من....معذرت میخوام.... کجایی؟«بلند»
یهو متوجه ا/ت شدم رو صندلی نشسته بود.
ادامه دارد....
ببخشید دیشب خوابم برد🤣😭
- ۵۶۳
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط