پاییزبود، هوا تاریک، مادر چادرش سرش بود و نماز میخوند.

پاییزبود، هوا تاریک، مادر چادرش سرش بود و نماز میخوند.
کتری روی چراغ علاءالدین میجوشید
دیدگاه ها (۱)

زن عجيب ترين و پيچيده ترينخلقت خداست !وقتى به دنيا مى آيد .....

پارت سوم: شبِ امتحان و تنهاییساعت از نیمه شب گذشته بود. چراغ...

♨️ روایت شهید گمنامی که او مادرش را پیدا کرد! ✨ روایت مادر ش...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

بنام افریدگار خردامروز ما در بطن تاریک‌ترین قسمت زندگی در تم...

پارت ۳

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_3 فصل دوم | قان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط