ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۳
ویو کلارا:
تو اتاق نشسته بودم که صدای در اومد
خدمتکار: خانم میتونم بیایم داخل
کلارا : بیا
خدمتکار وارد اتاق شد و ظرف غذا روی میز کنار تخت کلارا گذاشت
خدمتکار: نوش جون
کلارا : ممنون میتونی بری
خدمتکار : چشم
و یه تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت و در را بست ( یه توضیح بدهم کلارا با خدمتکار ها معمولی حرف میزند و پسرا با خدمتکار ها سرد )
به ظرف غذا نگاه کردم گوشی را کنار گذاشتم و ظرف غذا را برداشتم و روی پایم گذاشتم استیک عاشق این غذا بودم شروع به خوردن غذا کردم بعد از چند دقیقه غذا تمام شد ظرف را کنار گذاشتم و دوباره گوشی را برداشتم و به هارین پیام دادم و تکالیف فردا را پرسیدم هارین تکالیف را فرستاد و بلند شدم و روی صندلی رو به روی میز تحریر نشستم و شروع به نوشتن تکالیف کردم
«پرش زمانی به ۵ روز بعد »
ویو کلارا :
توی این پنج روز همش خون بالا می آوردم روی حداقل دو بار دیگه فکر کنم هر چی خون داشتم توی بدنم تموم شده حالمم خوب نبود غذا یا کم میخوردم یا اصلا نمیخورم نمیدونم چرا اینجوری شدم قبلاً اینجوری نبودم
از مدرسه برگشتم یونیفرم را عوض کردم و یه لباس راحتی پوشیدم و روی تخت نشستم که دوباره حالت تهوع گرفتم سریع به سمت دستشویی رفتم و مثل همیشه خون بالا آوردم ( بچه ها معذرت میخواهم که این قسمت ها را مینویسیم میدونم حالتون بد میشه ببخشید ) دست و صورتم را شستم و از دستشویی اومدم بیرون که یهو سرم گیج رفت و دستگیره در را گرفتم با بدبختی به سمت تخت رفتم و روی تخت نشستم که یهو دستم به گلدان کنار تخت خورد و افتاد رو زمین و شکست گندش بزنند آنقدری حالم بد بود که نمیتونستم جمع کنم یه بالشت روی شیشه ها گذاشتم که در زده شد
خدمتکار : خانم بیایم تو
کلارا : بیا
خودم را درست کردم که خدمتکار وارد اتاق شد و با دیدن من تعجب کرد
خدمتکار : خانم حالتون خوبه
کلارا : آره من خوبم
خدمتکار : ولی انگار رنگتون پریده
کلارا : چیزی نیست من خوبم
خدمتکار : باشه
خدمتکار ظرف غذا را روی میز گذاشت و مثل همیشه نوش جان گفت و تعظیم کرد و رفت احتمالا بخاطر اینکه خوب غذا نخوردم حالم بد شده ظرف غذا را برداشتم و شروع به خوردن کردم غذا را تا آخر خوردم کمی سر حال شدم ظرف را کنار گذاشتم و به پایین تخت نگاه کردم خواستم بلند شوم یهو در باز شد و من سر جام خشک شدم داداش جونگ کوک بود
کلارا : داداش چیزی شده
جونگ کوک : چرا چند روزه از اتاقت نمی آیی بیرون
کلارا : نمیخواستم با دیدن من ناراحت شوید
جونگ کوک : واه واه تحت تأثیر قرار گرفتم
داداش جونگ کوک از اتاق رفت بیرون خیلی آروم گفتم :
اما من نمیخواستم کسی را تحت تاثیر قرار دهم ( بغض )
بلند شدم بالشت را برداشتم و شروع به جمع آوری شیشه ها کردم بعد از چند. دقیقه شیشه ها برداشتم داخل سطل اشغالی ریختم و کف زمین را تمیز کردم و به سمت میز تحریر رفتم و تکالیف فردا را انجام دادم
«پرش زمانی به فردا صبح »
ویو کلارا :
صبح با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم بلند شدم کارای لازم را انجام دادم یونیفرم مدرسه را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخانه رفتم برادرام روی صندلی نشسته بودند
کلارا : سلام
اعضا : سلام
رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم صبحانه ام را خوردم و بلند شدم کیفم را برداشتم و خداحافظی کردم و مثل همیشه با سرد خداحافظ کردند و از خانه بیرون آمدم سوار ماشین شدم راننده حرکت کرد بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدم و پیاده شدم عجیبه هر چی نگاه میکنم هارین نیست یعنی کجاعه شاید سر کلاس است به سمت کلاس رفتم وای نبود روی صندلی نشستم و همینجور منظر ماندم همه بچه ها نشسته بودند هارین نیومده بود چرا آخه ؟ کجا رفته داشتم از نگرانی دیوونه میشدم که معلم آمد و شروع به درس دادن مزد وسط های کلاس بود من با دقت به معلم کوش میدادم که یهو معلم گفت بیایم پای تخته مسئله حل کنم ( کلاس ریاضی هست ) منم بلند شدم و به سمت تخته رفتم مشغول حل مسئله شدم که یهو
هارین و بچه ها کلاس : تولدت مبارکککککککک
شوکه برگشتم هارین و بچه ها کلاس برام تولد گرفته بودند هارین دستش به کیک بزرگ بود از خوشحال داشتم بال در می آوردم یکی از بچه ها برف شادی روی سرم میریخت هارین کیک را به یکی دیگه نزدیکم آمد
هارین: تولدت مبارک بهترین رفیق دنیا
کلارا: عاشقتم
و هارین را بغل کردم و خلاصه بعد از کلی خوش گذرانی زنگ تفریح زده شد بچه ها از کلاس رفتند بیرون و من به کادو ها نگاه میکردم بیشتر بچه های کلاس برایم کادو آوردن بودند خیلی خوشحال بودم که کسایی را دارم که بهم اهمیت می دهند هارین نزدیکم آمد
کلارا :
ادامه دارد.......
پارت ۳
ویو کلارا:
تو اتاق نشسته بودم که صدای در اومد
خدمتکار: خانم میتونم بیایم داخل
کلارا : بیا
خدمتکار وارد اتاق شد و ظرف غذا روی میز کنار تخت کلارا گذاشت
خدمتکار: نوش جون
کلارا : ممنون میتونی بری
خدمتکار : چشم
و یه تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت و در را بست ( یه توضیح بدهم کلارا با خدمتکار ها معمولی حرف میزند و پسرا با خدمتکار ها سرد )
به ظرف غذا نگاه کردم گوشی را کنار گذاشتم و ظرف غذا را برداشتم و روی پایم گذاشتم استیک عاشق این غذا بودم شروع به خوردن غذا کردم بعد از چند دقیقه غذا تمام شد ظرف را کنار گذاشتم و دوباره گوشی را برداشتم و به هارین پیام دادم و تکالیف فردا را پرسیدم هارین تکالیف را فرستاد و بلند شدم و روی صندلی رو به روی میز تحریر نشستم و شروع به نوشتن تکالیف کردم
«پرش زمانی به ۵ روز بعد »
ویو کلارا :
توی این پنج روز همش خون بالا می آوردم روی حداقل دو بار دیگه فکر کنم هر چی خون داشتم توی بدنم تموم شده حالمم خوب نبود غذا یا کم میخوردم یا اصلا نمیخورم نمیدونم چرا اینجوری شدم قبلاً اینجوری نبودم
از مدرسه برگشتم یونیفرم را عوض کردم و یه لباس راحتی پوشیدم و روی تخت نشستم که دوباره حالت تهوع گرفتم سریع به سمت دستشویی رفتم و مثل همیشه خون بالا آوردم ( بچه ها معذرت میخواهم که این قسمت ها را مینویسیم میدونم حالتون بد میشه ببخشید ) دست و صورتم را شستم و از دستشویی اومدم بیرون که یهو سرم گیج رفت و دستگیره در را گرفتم با بدبختی به سمت تخت رفتم و روی تخت نشستم که یهو دستم به گلدان کنار تخت خورد و افتاد رو زمین و شکست گندش بزنند آنقدری حالم بد بود که نمیتونستم جمع کنم یه بالشت روی شیشه ها گذاشتم که در زده شد
خدمتکار : خانم بیایم تو
کلارا : بیا
خودم را درست کردم که خدمتکار وارد اتاق شد و با دیدن من تعجب کرد
خدمتکار : خانم حالتون خوبه
کلارا : آره من خوبم
خدمتکار : ولی انگار رنگتون پریده
کلارا : چیزی نیست من خوبم
خدمتکار : باشه
خدمتکار ظرف غذا را روی میز گذاشت و مثل همیشه نوش جان گفت و تعظیم کرد و رفت احتمالا بخاطر اینکه خوب غذا نخوردم حالم بد شده ظرف غذا را برداشتم و شروع به خوردن کردم غذا را تا آخر خوردم کمی سر حال شدم ظرف را کنار گذاشتم و به پایین تخت نگاه کردم خواستم بلند شوم یهو در باز شد و من سر جام خشک شدم داداش جونگ کوک بود
کلارا : داداش چیزی شده
جونگ کوک : چرا چند روزه از اتاقت نمی آیی بیرون
کلارا : نمیخواستم با دیدن من ناراحت شوید
جونگ کوک : واه واه تحت تأثیر قرار گرفتم
داداش جونگ کوک از اتاق رفت بیرون خیلی آروم گفتم :
اما من نمیخواستم کسی را تحت تاثیر قرار دهم ( بغض )
بلند شدم بالشت را برداشتم و شروع به جمع آوری شیشه ها کردم بعد از چند. دقیقه شیشه ها برداشتم داخل سطل اشغالی ریختم و کف زمین را تمیز کردم و به سمت میز تحریر رفتم و تکالیف فردا را انجام دادم
«پرش زمانی به فردا صبح »
ویو کلارا :
صبح با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم بلند شدم کارای لازم را انجام دادم یونیفرم مدرسه را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخانه رفتم برادرام روی صندلی نشسته بودند
کلارا : سلام
اعضا : سلام
رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم صبحانه ام را خوردم و بلند شدم کیفم را برداشتم و خداحافظی کردم و مثل همیشه با سرد خداحافظ کردند و از خانه بیرون آمدم سوار ماشین شدم راننده حرکت کرد بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدم و پیاده شدم عجیبه هر چی نگاه میکنم هارین نیست یعنی کجاعه شاید سر کلاس است به سمت کلاس رفتم وای نبود روی صندلی نشستم و همینجور منظر ماندم همه بچه ها نشسته بودند هارین نیومده بود چرا آخه ؟ کجا رفته داشتم از نگرانی دیوونه میشدم که معلم آمد و شروع به درس دادن مزد وسط های کلاس بود من با دقت به معلم کوش میدادم که یهو معلم گفت بیایم پای تخته مسئله حل کنم ( کلاس ریاضی هست ) منم بلند شدم و به سمت تخته رفتم مشغول حل مسئله شدم که یهو
هارین و بچه ها کلاس : تولدت مبارکککککککک
شوکه برگشتم هارین و بچه ها کلاس برام تولد گرفته بودند هارین دستش به کیک بزرگ بود از خوشحال داشتم بال در می آوردم یکی از بچه ها برف شادی روی سرم میریخت هارین کیک را به یکی دیگه نزدیکم آمد
هارین: تولدت مبارک بهترین رفیق دنیا
کلارا: عاشقتم
و هارین را بغل کردم و خلاصه بعد از کلی خوش گذرانی زنگ تفریح زده شد بچه ها از کلاس رفتند بیرون و من به کادو ها نگاه میکردم بیشتر بچه های کلاس برایم کادو آوردن بودند خیلی خوشحال بودم که کسایی را دارم که بهم اهمیت می دهند هارین نزدیکم آمد
کلارا :
ادامه دارد.......
- ۱۸۴
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط