بگذشت مرا ای دل با بی خبری عمری

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود، کردم سپری عمری

چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد
هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری

نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد
چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری

دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟

دلدار چه کس بودم، یا دل به چه کس دادم
از شور چه کس کردم، شوریده سری عمری؟

تا روی نکو دیدم، آرام ز کف دادم
سرمایهٔ رنجم شد، صاحب نظری عمری

پیوند تن و دل را، پیوسته جدا دیدم
دل با دگران هر دم، تن با دگری عمری
#سیمین_بهبهانی
دیدگاه ها (۴)

ما نسل بوسه‌های ممنوع‌ایم. عشق را میان لبهای هم پنهان کردیم ...

عشق همان نگاهی ستکه وقتی حواسش نیست به او میکنی،عشق هما قدم ...

چقدر خوب استکه میان این همه هیاهوی زندگی یکی باشد که تو را د...

جایی باید دست از گذشته بکشی!آمد/بود/خندید/رفت‌را از حافظه ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط