فیک Finding
فیک Finding
پارت 9:
ویو کوک:قرص رو خوردم و آب گذاشتم تا جوش بیاد،بدجوری سردرد دارم و امیدوارم آب گرم کمکم کنه،نشستم روی مبل و یکهو یاد جیمین هیونگم افتادم دلم براش تنگ شده،اگه الان بود کلی سرم غر غر میکرد که برای چی خودمو خشک نکردم و خیس خیس خوابیدم.کتری جوش اومد و آب رو ریختمش تو لیوان و در حالی که داشتم میخورد صدای مسیج گوشیو شنیدم.تهیونگ پیام داده بود،نوشته صبح بخیر فندق من،عاح باورم نمیشه با این سنم یکی بهم میگه فندق،جوابشو دادم و ازم خواست برای ناهار بیاد دنبالم و بریم دیت.قبول کردم با اینکه حالم زیاد خوب نیست ولی زشته رد کنم ممکنه ناراحت بشه و دیگه بهم پیام نده.
چند ساعت بعد:
ویو تهیونگ:کمربندمو بستم و از تو آینه به استایل کاملا مشکی رنگم نگاه کردم و بعد با ماشین لامبورگینی مشکی رنگم رفتم دنبالش،دلم لک افتاده بود تا هرچه سریعتر ببینمش.لوکیشن خونشونو برام فرستاده بود و وقتی رسیدم بهش زنگ زدم که بیاد پایین.وقتی از در خونش اومد بیرون چشمام برق افتاد،دقیقا تضاد من بود،لباسش سفید رنگ بود و پناه بر خالق جفت،از همین الان فهمیدم چه فرشته ای تو زندگیم اومده،فرشته ای که تقدیر شده جفتش یک آدمکش باشه،اون لیاقتش بیشتر از منه،حداقل کسی که آدم خوبی باشه نه من...
مردمک چشمای فندقیش از دیدن ماشینم گشاد شدن و برای یک لحظه خشکش زد ولی بعد سریع به خودش اومد و سوار ماشین شد.
(جونگ کوک+ تهیونگ_)
+آم سلام
_سلام فندق حالت چطوره؟
+خوبم و شما خوبین؟
_خوبم اگه خوب باشی
+(صورتش قرمز شد)
_اوه فکر کنم باید بیشتر از چیز ها بهت بگم تا عادت کنی و به راحتی گونت گل نیفته
+چیزه من...عهه راه بیفت دیگه
_هرجور مایلی عزیزم
نیم ساعت بعد:
ویو کوک:
جلوی یه رستوران خیلی قشنگ نگه داشت و من داشتم به این فکر میکردم که قیمت بطری آب معدنی اونجا چقدره...
وارد شدیم و فهمیدم از قبل میز رو سفارش داده که کنار پنجره هم بود.نشستیم و من اولاش چیزی نمیگفتم چون یخم آب نشده بود ولی بعدش راحت صحبت کردم باهاش،به نظر مرد خوبی میومد البته یکم خشک تر و جدی تر و سرد تر از من و یکم جذاب تر من.نفهمیدم از کی به چشمای آبی رنگش خیره شده بودم که گفت:
_اگه نگاه کردنت به چشمام تموم شد باید بگم که غذا رو اوردن فندق
+اوه..کی گفته داشتم به چشمات نگاه میکردم؟من داشتم منظره بیرون رو نگاه میکردم
_اوه بله شما درست میفرمایین،پس اگه نگاه کردنت به *منظره* *بیرون* تموم شد غذات رو بخور تا سرد نشده(منظره بیرون و با تاکید خاصی گفت و چشم غره جونگکوک از چشمش جا نموند)
غذا رو خوردیم و بعد شراب سرخ سفارش داد تا باهم بنوشیم،بعد از نوشیدنش یکم حرف زدن احساس کردم سرم گیج میره،کاشکی قرص سرما خوردگیمو با خودم میاوردم که آبروم نره جلوش،سعی کردم به خودم بیام ولی متاسفانه نشد و همه چیز یکهو سیاه شد.
ویو تهیونگ:
دیدم انگار زیاد حالش خوش نیست و ازش پرسیدم حالت خوبه؟ولی انگار نشنید و بعد یهو افتاد و من سریع گرفتمش.با استرس بلندش کردم و بردمش گذاشتم تو ماشین و به سمت بیمارستان راه افتادم،بدنش خیلی داغ بود احتمال داشت سرما خورده باشه چون شرابش زیاد قوی نبود.
اون ور داستان:
ویو یونگی:
امروز حالم یکم بهتر بود پس تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک که بفهمم کی نفسمو کشته،به کوک زنگ زدم ولی جواب نداد پس تصمیم گرفتم به جی هوپ زنگ بزنم که باهم بگردیم،اول رفتیم سراغ دوربین امنیتی خونمون ولی بعد یادم افتاد یه هفته ای میشد که از کار افتاده بود و جیمین هرچقدر میگفت درستش کنم من کم کاری میکردم،خدا لعنتم کنه کاشکی به حرفش گوش میدادم.
تصمیم گرفتیم بریم اداره پلیس شایو اونها چیزی پیدا کرده باشن،از یه مامور سوال پرسیدم و جوابی که میخواستمو نگرفتم،لحنم یکم تند تر شد و دست جی هوپ رو روی شونه ام حس کردم ولی دوایی نداشت تا اروم بشم.
(یونگی+ مامور_)
+یعنی چی کاری از شما برنمیاد مگه پلیس نیستین؟
_این قتل زیر همون قاتل سریالی و معروفی هست که تو شبکه خبر همیشه درمورد صحبت میکنن،اون خیلی حرفه ایه و تمام این قتل هارو بدون جا گذاشتن مدرکی از خودش انجام داده،گشتم دنبالش بی فایدس اقا لطفا برین
+الان داری میگی ولش کنم؟جفتمو کشته میفهمییی؟(با داد)گند زدین به این کشور با این کاراتون
_درست صحبت کن ببینم
+درست صحبت نکنم میخوای چیکار کنی هاننن؟
ویو کانگ یون هون:
صدای داد و بیداد شنیدم و از اینکه تمرکزم بهم ریخت عصبی شدم و اومدم از اتاقم بیرون که دیدم دو نفر دارن با از نیروهام دعوا میگیرن و همو میزنن
~اینجا مگه طویلست؟(با عربده)
رفتم سمتشون که همونموقع افسر لی یه مشت زد به گونه ی یه پسری،رفتم جداشون کنم که.....
حمایت یادتون نره خوشملا🫶🏻🌸💖
پارت 9:
ویو کوک:قرص رو خوردم و آب گذاشتم تا جوش بیاد،بدجوری سردرد دارم و امیدوارم آب گرم کمکم کنه،نشستم روی مبل و یکهو یاد جیمین هیونگم افتادم دلم براش تنگ شده،اگه الان بود کلی سرم غر غر میکرد که برای چی خودمو خشک نکردم و خیس خیس خوابیدم.کتری جوش اومد و آب رو ریختمش تو لیوان و در حالی که داشتم میخورد صدای مسیج گوشیو شنیدم.تهیونگ پیام داده بود،نوشته صبح بخیر فندق من،عاح باورم نمیشه با این سنم یکی بهم میگه فندق،جوابشو دادم و ازم خواست برای ناهار بیاد دنبالم و بریم دیت.قبول کردم با اینکه حالم زیاد خوب نیست ولی زشته رد کنم ممکنه ناراحت بشه و دیگه بهم پیام نده.
چند ساعت بعد:
ویو تهیونگ:کمربندمو بستم و از تو آینه به استایل کاملا مشکی رنگم نگاه کردم و بعد با ماشین لامبورگینی مشکی رنگم رفتم دنبالش،دلم لک افتاده بود تا هرچه سریعتر ببینمش.لوکیشن خونشونو برام فرستاده بود و وقتی رسیدم بهش زنگ زدم که بیاد پایین.وقتی از در خونش اومد بیرون چشمام برق افتاد،دقیقا تضاد من بود،لباسش سفید رنگ بود و پناه بر خالق جفت،از همین الان فهمیدم چه فرشته ای تو زندگیم اومده،فرشته ای که تقدیر شده جفتش یک آدمکش باشه،اون لیاقتش بیشتر از منه،حداقل کسی که آدم خوبی باشه نه من...
مردمک چشمای فندقیش از دیدن ماشینم گشاد شدن و برای یک لحظه خشکش زد ولی بعد سریع به خودش اومد و سوار ماشین شد.
(جونگ کوک+ تهیونگ_)
+آم سلام
_سلام فندق حالت چطوره؟
+خوبم و شما خوبین؟
_خوبم اگه خوب باشی
+(صورتش قرمز شد)
_اوه فکر کنم باید بیشتر از چیز ها بهت بگم تا عادت کنی و به راحتی گونت گل نیفته
+چیزه من...عهه راه بیفت دیگه
_هرجور مایلی عزیزم
نیم ساعت بعد:
ویو کوک:
جلوی یه رستوران خیلی قشنگ نگه داشت و من داشتم به این فکر میکردم که قیمت بطری آب معدنی اونجا چقدره...
وارد شدیم و فهمیدم از قبل میز رو سفارش داده که کنار پنجره هم بود.نشستیم و من اولاش چیزی نمیگفتم چون یخم آب نشده بود ولی بعدش راحت صحبت کردم باهاش،به نظر مرد خوبی میومد البته یکم خشک تر و جدی تر و سرد تر از من و یکم جذاب تر من.نفهمیدم از کی به چشمای آبی رنگش خیره شده بودم که گفت:
_اگه نگاه کردنت به چشمام تموم شد باید بگم که غذا رو اوردن فندق
+اوه..کی گفته داشتم به چشمات نگاه میکردم؟من داشتم منظره بیرون رو نگاه میکردم
_اوه بله شما درست میفرمایین،پس اگه نگاه کردنت به *منظره* *بیرون* تموم شد غذات رو بخور تا سرد نشده(منظره بیرون و با تاکید خاصی گفت و چشم غره جونگکوک از چشمش جا نموند)
غذا رو خوردیم و بعد شراب سرخ سفارش داد تا باهم بنوشیم،بعد از نوشیدنش یکم حرف زدن احساس کردم سرم گیج میره،کاشکی قرص سرما خوردگیمو با خودم میاوردم که آبروم نره جلوش،سعی کردم به خودم بیام ولی متاسفانه نشد و همه چیز یکهو سیاه شد.
ویو تهیونگ:
دیدم انگار زیاد حالش خوش نیست و ازش پرسیدم حالت خوبه؟ولی انگار نشنید و بعد یهو افتاد و من سریع گرفتمش.با استرس بلندش کردم و بردمش گذاشتم تو ماشین و به سمت بیمارستان راه افتادم،بدنش خیلی داغ بود احتمال داشت سرما خورده باشه چون شرابش زیاد قوی نبود.
اون ور داستان:
ویو یونگی:
امروز حالم یکم بهتر بود پس تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک که بفهمم کی نفسمو کشته،به کوک زنگ زدم ولی جواب نداد پس تصمیم گرفتم به جی هوپ زنگ بزنم که باهم بگردیم،اول رفتیم سراغ دوربین امنیتی خونمون ولی بعد یادم افتاد یه هفته ای میشد که از کار افتاده بود و جیمین هرچقدر میگفت درستش کنم من کم کاری میکردم،خدا لعنتم کنه کاشکی به حرفش گوش میدادم.
تصمیم گرفتیم بریم اداره پلیس شایو اونها چیزی پیدا کرده باشن،از یه مامور سوال پرسیدم و جوابی که میخواستمو نگرفتم،لحنم یکم تند تر شد و دست جی هوپ رو روی شونه ام حس کردم ولی دوایی نداشت تا اروم بشم.
(یونگی+ مامور_)
+یعنی چی کاری از شما برنمیاد مگه پلیس نیستین؟
_این قتل زیر همون قاتل سریالی و معروفی هست که تو شبکه خبر همیشه درمورد صحبت میکنن،اون خیلی حرفه ایه و تمام این قتل هارو بدون جا گذاشتن مدرکی از خودش انجام داده،گشتم دنبالش بی فایدس اقا لطفا برین
+الان داری میگی ولش کنم؟جفتمو کشته میفهمییی؟(با داد)گند زدین به این کشور با این کاراتون
_درست صحبت کن ببینم
+درست صحبت نکنم میخوای چیکار کنی هاننن؟
ویو کانگ یون هون:
صدای داد و بیداد شنیدم و از اینکه تمرکزم بهم ریخت عصبی شدم و اومدم از اتاقم بیرون که دیدم دو نفر دارن با از نیروهام دعوا میگیرن و همو میزنن
~اینجا مگه طویلست؟(با عربده)
رفتم سمتشون که همونموقع افسر لی یه مشت زد به گونه ی یه پسری،رفتم جداشون کنم که.....
حمایت یادتون نره خوشملا🫶🏻🌸💖
- ۳۹۷
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط