ایستاده‌ام توی جاده‌ای که منتهی می‌شود به باغ سیب. کتاب و

ایستاده‌ام توی جاده‌ای که منتهی می‌شود به باغ سیب. کتاب و دفترهایم زیر بغلم است.
باد به سرو صورتم می‌خورد و اشعه‌های خورشید مستقیم توی چشمانم. پر از شوق رفتنم!
یکی از کتاب‌های آقا جان را کش رفته‌ام و قلبم تاپ‌تاپ می‌زند. باد شدت پیدا می‌کند و موهای مشکی‌ام از زیر روسری گلدار بنفشم می‌رقصد.

وای الان است که آقاجان بیرون بیاید و بگوید: «دختر! سر ظهری این جا چه کار می‌کنی؟ برو بگیر بخواب.» و من بغض گلویم را فرو دهم و حرفی برای گفتن نداشته باشم. اما این طور نمی‌شود.

الان سال‌هاست که آقاجان یک جایی همین نزدیکی‌ها زیر بستر خاکی‌اش خوابیده است. گره‌ روسری‌ام را سفت می‌کنم. کتاب‌هایم را زیر بغلم محکم‌تر می‌فشارم و شروع به دویدن می‌کنم. ریه‌هایم پر از اکسیژن نشاط می‌شود.

دامن گلدار سرخم موج برمی‌دارد. آه! باز هم همان بوهای آشنا و همان چهره‌های قدیمی. درخت‌های پیر سیب و آواز پرندگان باغ.گل‌های وحشی بازیگوش و رودخانه نقره‌ای مهربان. کتاب آقاجان چقدر قشنگ است!
چقدر من این سیب‌های کال را دوست دارم! چقدر باد قشنگ آوازش را در گوش برگ‌های سبز می‌خواند! چقدر من خوشحالم! کم‌کم اشعه‌های خورشید نارنجی رنگ و ملایم‌تر می‌شوند و من می‌دانم که وقت رفتن است.

از در باغ بیرون می آیم!
آرام‌آرام از باغ سیب دور می‌شوم و حس می‌کنم کوله‌ای از خاطرات شیرین گذشته بر روی دوشم سنگینی می‌کند...
دیدگاه ها (۱۵)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p90صبح...نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق...

نمیبخشمت p.23

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦ زیبایی برایم معنایِ واحدی ندا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

دوستتـ دارمـ، مثل درختی که باران را. بی‌نیاز از دلیل، بی‌انت...

یکی از شو کرونای درخواستی داشت

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط