تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین
Pt10
راوی...
صبح آرامی بود.
نور خورشید از پنجرههای بلند قصر به داخل میتابید و روی فرشهای طلایی نقش میبست.
همه چیز آرام به نظر میرسید...
بیش از حد آرام.
جیمین...
در راهروی قصر قدم میزد.
صدای خنده ا.ت از باغ به گوشش میرسید.
ناخودآگاه ایستاد.
از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.
ا.ت و تهیونگ کنار هم قدم میزدند.
تهیونگ چیزی گفت و ا.ت خندید.
جیمین نگاهش را از آن دو گرفت.
فشاری در قلبش حس میکرد.
سالها...
سالها قبل از اینکه تهیونگ حتی ا.ت را بشناسد، او با ا.ت دوست بود.
خاطراتشان هنوز در ذهنش زنده بود.
اما حالا...
ا.ت ملکه بود.
ملکه تهیونگ.
لبخند تلخی زد.
"چه جالب..."
آرام زیر لب گفت:
"آخرش همه چیز مال تو شد، نه؟"
ا.ت...
مشغول قدم زدن در باغ بودم.
گلهای سفید اطرافمان شکوفه داده بودند.
تهیونگ دستم را گرفته بود.
"امروز خوشحالی؟"
لبخند زدم.
"خیلی."
تهیونگ ایستاد.
"پس خوبه."
"چرا؟"
"چون از این به بعد نمیخوام اشک روی صورتت ببینم."
صورتم سرخ شد.
سرم را پایین انداختم.
جیمین...
از دور آنها را نگاه میکرد.
ظاهرش آرام بود.
مثل همیشه.
اما ذهنش آرام نبود.
اصلاً آرام نبود.
آن شب...
وقتی همه خواب بودند، وارد اتاق کار خودش شد.
دری را بست.
از کشوی میز نامهای قدیمی بیرون آورد.
نامهای که سالها مخفی نگه داشته بود.
نگاهش روی کاغذ ثابت ماند.
سپس آرام زمزمه کرد:
"ببخش ا.ت..."
چشمانش سرد شد.
"اما این قصر برای هر دوی ما جا نداره."
نامه را دوباره داخل کشو گذاشت.
کلید را چرخاند.
قفل شد.
روی لبهایش لبخندی نشست.
لبخندی که هیچ شباهتی به لبخندهای همیشگیاش نداشت.
راوی...
در حالی که تهیونگ و ا.ت فکر میکردند بالاخره به آرامش رسیدهاند...
در گوشهای از قصر...
اولین مهره از یک بازی خطرناک در حال حرکت بود.
ادامه دارد... ♡👑✨
Pt10
راوی...
صبح آرامی بود.
نور خورشید از پنجرههای بلند قصر به داخل میتابید و روی فرشهای طلایی نقش میبست.
همه چیز آرام به نظر میرسید...
بیش از حد آرام.
جیمین...
در راهروی قصر قدم میزد.
صدای خنده ا.ت از باغ به گوشش میرسید.
ناخودآگاه ایستاد.
از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.
ا.ت و تهیونگ کنار هم قدم میزدند.
تهیونگ چیزی گفت و ا.ت خندید.
جیمین نگاهش را از آن دو گرفت.
فشاری در قلبش حس میکرد.
سالها...
سالها قبل از اینکه تهیونگ حتی ا.ت را بشناسد، او با ا.ت دوست بود.
خاطراتشان هنوز در ذهنش زنده بود.
اما حالا...
ا.ت ملکه بود.
ملکه تهیونگ.
لبخند تلخی زد.
"چه جالب..."
آرام زیر لب گفت:
"آخرش همه چیز مال تو شد، نه؟"
ا.ت...
مشغول قدم زدن در باغ بودم.
گلهای سفید اطرافمان شکوفه داده بودند.
تهیونگ دستم را گرفته بود.
"امروز خوشحالی؟"
لبخند زدم.
"خیلی."
تهیونگ ایستاد.
"پس خوبه."
"چرا؟"
"چون از این به بعد نمیخوام اشک روی صورتت ببینم."
صورتم سرخ شد.
سرم را پایین انداختم.
جیمین...
از دور آنها را نگاه میکرد.
ظاهرش آرام بود.
مثل همیشه.
اما ذهنش آرام نبود.
اصلاً آرام نبود.
آن شب...
وقتی همه خواب بودند، وارد اتاق کار خودش شد.
دری را بست.
از کشوی میز نامهای قدیمی بیرون آورد.
نامهای که سالها مخفی نگه داشته بود.
نگاهش روی کاغذ ثابت ماند.
سپس آرام زمزمه کرد:
"ببخش ا.ت..."
چشمانش سرد شد.
"اما این قصر برای هر دوی ما جا نداره."
نامه را دوباره داخل کشو گذاشت.
کلید را چرخاند.
قفل شد.
روی لبهایش لبخندی نشست.
لبخندی که هیچ شباهتی به لبخندهای همیشگیاش نداشت.
راوی...
در حالی که تهیونگ و ا.ت فکر میکردند بالاخره به آرامش رسیدهاند...
در گوشهای از قصر...
اولین مهره از یک بازی خطرناک در حال حرکت بود.
ادامه دارد... ♡👑✨
- ۷۷۷
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط