شعر

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه‌ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه‌ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی‌تابه امشب

دل من در تنم بی‌تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

#سیاوش_کسرایی
دیدگاه ها (۲)

شعر

شعر

⁨⁨⁨⁨حتما بخوانید👇🏼😭💔رخت عزایت را به تن کردم عزیزماصلا خودم ر...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۲۷مین جی آروم و بی‌حال مانند گفت : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط