عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۲۷
مین جی آروم و بیحال مانند گفت : برای همه چی ممنون
میونشی همانند یک لبخند روی لب در کمد را بست سپس روبه مین جی نمود : خواهش میکنم پرستاری از مریض رو دوست دارم .. و شاید روزی بیاد که منم نیاز به کمک داشته باشم .. نه
لباس مجلسی بلند را روی تخت گذاشت در نیم باز شد و جان تند وارد اتاق شد با چشمای گردش تند گفت: زن دایی ، دایی زنگ زد گفت بعد شام میریم
میونشی سری به باشه تکون داد و این دل او بود که از همین دقیقه ایستاد .. محکم دست اش روی قلب اش گذاشته شد .. نفس عمیقی کشید و بغض عجیبی به گلوش چنگ زد پسر بچه نگران تر نگاهش کرد مین جی تند بلند شد و کنار او ایستاد : چی..شد .. خوبی
دخترک همانند با کمک مین جی روی تخت نشست پلک عجیبی زد و لبخند زوری تحویل او داد : خ..وبم ..
لرز عجیبی که حالا در تنش میکشت او را نگران تر میکرد .. سپس صدا در نشان میداد یک فرد دیگری وارد اتاق شد .. تهیونگ با چهره جدی و بسیار خنث نگاهش روی مین جی قفل بود ، ولی ثانیه ای نگذشت که نگاهش روی خواهر نگرانش قفل شد جدی سمتش رفت : میونشی خوبی ؟
دخترک لبخند زوری زد : خوبم فقد انگار ضعف کردم .. نه چیز دیگه ای ..
مین جی کنارش نشست و سخت دستش را روی شکمش قرار گذاشت .. جان همچنین آرام دست میونشی را گرفت : بریم یه چیزی برات بخرم خوب میشی
میونشی لبخند بیحالی زد سپس از روی تخت بلند شد و رفت ..تهیونگ جدی همچنین با زبان بند آمده ایستاده بود .. حتی نمیدونست که از کجا شروع کنه معذرت خواهی بکنه یا .. نه بازم عصبانیت و خشونت ای رفتار کند .. در نهایت جلو مین جی روی یک پا نشست عمیق زل زد به دختره ای که حالا زیر چشمش هم کبودی یافته بود ..
سکوت آن اتاق با صدا محکم تهیونگ شکسته شد : مین جی ؟ خوبی
مین جی کمی خشن نگاهش کرد : بسه اینقدر بپرس خوبم یا خوبی
تهیونگ لبخندی زد : باشه .. هرچی تو بگی
مین جی بغض آلوده نگاهش کرد : نگو این حرفو نگو که هرچی دلم بخواد بگم .. عوضی
در نهایت تهیونگ با قلب لرزاند نگاهش کرد : نمیگم اوکی ..
بغض سنگین آلوده ای دخترک حالا کم کم باز میشد : دعوا کن .. عصبانی شو .. دیگه .. ببین بهت گفتم عوضی .
دخترک نسبتا داد زد .. تهیونگ همچنین با لپ نازک و غمگین آلوده نگاهش کرد دلش وسوسه انگیز به ان چشم های زیبا با لحن مهربانی ای گفت : عصبانی نمیشم چون دلم نماید
دخترک عصبی تر کمی خم شد و دو طرف کت او را اسیر گرفت و بلند تر داد فریاد زد : دعوام کن .. زود باش جواب بده لجبازی کن... در نهایت اشک های پنهانی جاری شدن و دختره به حق حق افتاد .. تهیونگ تند زانو هایش را جمع کرد و بلند شد و کنار مین جی نشست محکم درستش را گرفت و سر او را به گردن خود چسپاند دخترک اشک ریخت و دست دیگرش را روی دست تهیونگ گذاشت و گفت : سرم داد بزن ..
پارت ۲۲۷
مین جی آروم و بیحال مانند گفت : برای همه چی ممنون
میونشی همانند یک لبخند روی لب در کمد را بست سپس روبه مین جی نمود : خواهش میکنم پرستاری از مریض رو دوست دارم .. و شاید روزی بیاد که منم نیاز به کمک داشته باشم .. نه
لباس مجلسی بلند را روی تخت گذاشت در نیم باز شد و جان تند وارد اتاق شد با چشمای گردش تند گفت: زن دایی ، دایی زنگ زد گفت بعد شام میریم
میونشی سری به باشه تکون داد و این دل او بود که از همین دقیقه ایستاد .. محکم دست اش روی قلب اش گذاشته شد .. نفس عمیقی کشید و بغض عجیبی به گلوش چنگ زد پسر بچه نگران تر نگاهش کرد مین جی تند بلند شد و کنار او ایستاد : چی..شد .. خوبی
دخترک همانند با کمک مین جی روی تخت نشست پلک عجیبی زد و لبخند زوری تحویل او داد : خ..وبم ..
لرز عجیبی که حالا در تنش میکشت او را نگران تر میکرد .. سپس صدا در نشان میداد یک فرد دیگری وارد اتاق شد .. تهیونگ با چهره جدی و بسیار خنث نگاهش روی مین جی قفل بود ، ولی ثانیه ای نگذشت که نگاهش روی خواهر نگرانش قفل شد جدی سمتش رفت : میونشی خوبی ؟
دخترک لبخند زوری زد : خوبم فقد انگار ضعف کردم .. نه چیز دیگه ای ..
مین جی کنارش نشست و سخت دستش را روی شکمش قرار گذاشت .. جان همچنین آرام دست میونشی را گرفت : بریم یه چیزی برات بخرم خوب میشی
میونشی لبخند بیحالی زد سپس از روی تخت بلند شد و رفت ..تهیونگ جدی همچنین با زبان بند آمده ایستاده بود .. حتی نمیدونست که از کجا شروع کنه معذرت خواهی بکنه یا .. نه بازم عصبانیت و خشونت ای رفتار کند .. در نهایت جلو مین جی روی یک پا نشست عمیق زل زد به دختره ای که حالا زیر چشمش هم کبودی یافته بود ..
سکوت آن اتاق با صدا محکم تهیونگ شکسته شد : مین جی ؟ خوبی
مین جی کمی خشن نگاهش کرد : بسه اینقدر بپرس خوبم یا خوبی
تهیونگ لبخندی زد : باشه .. هرچی تو بگی
مین جی بغض آلوده نگاهش کرد : نگو این حرفو نگو که هرچی دلم بخواد بگم .. عوضی
در نهایت تهیونگ با قلب لرزاند نگاهش کرد : نمیگم اوکی ..
بغض سنگین آلوده ای دخترک حالا کم کم باز میشد : دعوا کن .. عصبانی شو .. دیگه .. ببین بهت گفتم عوضی .
دخترک نسبتا داد زد .. تهیونگ همچنین با لپ نازک و غمگین آلوده نگاهش کرد دلش وسوسه انگیز به ان چشم های زیبا با لحن مهربانی ای گفت : عصبانی نمیشم چون دلم نماید
دخترک عصبی تر کمی خم شد و دو طرف کت او را اسیر گرفت و بلند تر داد فریاد زد : دعوام کن .. زود باش جواب بده لجبازی کن... در نهایت اشک های پنهانی جاری شدن و دختره به حق حق افتاد .. تهیونگ تند زانو هایش را جمع کرد و بلند شد و کنار مین جی نشست محکم درستش را گرفت و سر او را به گردن خود چسپاند دخترک اشک ریخت و دست دیگرش را روی دست تهیونگ گذاشت و گفت : سرم داد بزن ..
- ۲.۱k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط